خداوند روزی به حضرت موسی فرمود: برو بدترین بنده مرا بیاور

خداوند روزی به حضرت موسی فرمود: برو بدترین بنده مرا بیاور!
موسی رفت یکی از گناهکارهای درجه یک را پیدا کرد و وقتی میخواست با خود ببرد،گفت نکند یک موقع این آدم توبه کرده باشد ومن فکر کنم که این بنده ی گناهکار می باشد،پس رهایش کرد!
رفت دزدی را گرفت تا ببرد،نزد خود گفت نکند نکند این بنده خاص خدا باشد و توبه کرده باشد و خدا او را بخشیده باشد پس ولش کرد!
هر کسی را می گرفت با چنین فرضیات و داوریهائی آزادش می نمود!
بالاخره سگی را گرفت و گفت بدتر از این که دیگر نداریم!
رفت میانه ی راه رهایش کرد و گفت شاید در عالم سگی بودنش کاری کرده باشد!
بالاخره موسی دست خالی پیش خدا رفت!!!
خدا گفت:ای موسی دست خالی آمدی؟
موسی گفت: هرچه گشتم بدتر از خودم پیدا نکردم!!!
خدا گفت:ای موسی هر آئینه اگر غیر از این کرده بودی از پیغمبری عزل میشدی!!!

منبع :حدیث دل سپردن،مرتضی آقاتهرانی،صفحه 1۷
دیدگاه ها (۶)

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت پنجم :پس اگر العیاذ بالله مر...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت سوم :ب)- شاید توبه کرده باشن...

پارت ۵: شروعِ یه زندگیِ جدید!هنوز تو شوکِ آزمون بودم که بالا...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت چهارم :مشکلات ما :مشکلات بی...

پارت ۱۸ — این بار نوبت یورا بوددرگیری بالاخره نزدیک صبح تمام...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت اول :از انشایش که بگذریم، ب...

رهبر شهید می‌فرمایند:یکی از عواملی که در جامعه از بدیها جلوگ...

خسف | قصه سی و هفتم: امام مهدی (عج) و غیبت صغری (بخش اول)

رز آبی پارت ۳۲

پارت هفتم: ایستگاه قدیمیصبح روز بعد، فضای هتل عجیب و سنگین ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط