پارت ۵: شروعِ یه زندگیِ جدید!
پارت ۵: شروعِ یه زندگیِ جدید!
هنوز تو شوکِ آزمون بودم که بالاخره مدیرِ کمپانی با لبخند گفت: «عملکردت عالی بود!»
منم که دیگه از خوشحالی بال درآورده بودم، با اعتماد به نفس گفتم: «یس!»
تهیونگ چشماش برق زد و با ذوق گفت: «باورم نمیشه… یه عروسک داره به گروهمون اضافه میشه!»
جیمین بلافاصله تایید کرد: «دقیقاً! یه عروسکِ واقعی.»
یونگی که هنوز چشماش نیمهبازه بود، با همون لحنِ آرومش گفت: «یه عروسکِ خوابالو.»
جیهوپ با خنده زد رویِ شونهاش: «عه! این کجاش خوابالوعه؟ این از منم پرانرژیتره، ندیدی چطور میرقصید؟»
جونگکوک یهو از خوشحالی دستاش رو کوبید بهم: «وای خدا! بالاخره یکی کوچیکتر از خودم پیدا شد! دیگه قرار نیست تویِ گروه “کوچیکترین عضو” باشم!»
جین با یه ژستِ مغرورانه موهاش رو مرتب کرد: «آره، ولی خب… هرچقدر هم کیوت باشه، به پایِ هندسامترین عضوِ گروه که نمیرسه!»
منم که نمیخواستم کم بیارم، با خنده گفتم: «بله بله، اصلاً شما فرشتهاید!»
جیمین دوباره قربونصدقهام رفت: «اوه خدا… این نینی ناناز رو ببین!»
نامجون که از این همه شلوغکاری و تعریف و تمجید کلافه شده بود، دستش رو گذاشت روی پیشونیش و با آهِ بلندی گفت: «عجب گیری کردیما با این گروه!»
یونگی دوباره وسطِ بحثها گفت: «دلم میخواد…»
همه با هم پرسیدیم: «دلت چی میخواد؟»
یونگی با خونسردیِ تمام گفت: «بخوابم.»
همه زدیم زیر خنده. فضایِ خشکِ کمپانی یهو با خندههایِ ما پر شد. بعد از اینکه کارهایِ اداری و قراردادِ لعنتی رو با کمکِ کمپانی تموم کردیم، بالاخره راه افتادیم سمتِ خوابگاهِ جدیدشون.
وقتی رسیدیم، خوابگاه خیلی بزرگتر و شلوغتر از چیزی بود که فکر میکردم. هر کدوم از بچهها درگیرِ کاری شدن؛ یکی رفت سراغِ گوشیش، یکی رفت سمتِ آشپزخونه. من که نمیخواستم مزاحم باشم، آروم چمدونم رو برداشتم و راه افتادم سمتِ راهروها تا یه اتاقِ خالی پیدا کنم.
بالاخره یه درِ نیمهباز دیدم. به نظر میرسید خالیه، ولی…
[پایان پارت ۵]
هنوز تو شوکِ آزمون بودم که بالاخره مدیرِ کمپانی با لبخند گفت: «عملکردت عالی بود!»
منم که دیگه از خوشحالی بال درآورده بودم، با اعتماد به نفس گفتم: «یس!»
تهیونگ چشماش برق زد و با ذوق گفت: «باورم نمیشه… یه عروسک داره به گروهمون اضافه میشه!»
جیمین بلافاصله تایید کرد: «دقیقاً! یه عروسکِ واقعی.»
یونگی که هنوز چشماش نیمهبازه بود، با همون لحنِ آرومش گفت: «یه عروسکِ خوابالو.»
جیهوپ با خنده زد رویِ شونهاش: «عه! این کجاش خوابالوعه؟ این از منم پرانرژیتره، ندیدی چطور میرقصید؟»
جونگکوک یهو از خوشحالی دستاش رو کوبید بهم: «وای خدا! بالاخره یکی کوچیکتر از خودم پیدا شد! دیگه قرار نیست تویِ گروه “کوچیکترین عضو” باشم!»
جین با یه ژستِ مغرورانه موهاش رو مرتب کرد: «آره، ولی خب… هرچقدر هم کیوت باشه، به پایِ هندسامترین عضوِ گروه که نمیرسه!»
منم که نمیخواستم کم بیارم، با خنده گفتم: «بله بله، اصلاً شما فرشتهاید!»
جیمین دوباره قربونصدقهام رفت: «اوه خدا… این نینی ناناز رو ببین!»
نامجون که از این همه شلوغکاری و تعریف و تمجید کلافه شده بود، دستش رو گذاشت روی پیشونیش و با آهِ بلندی گفت: «عجب گیری کردیما با این گروه!»
یونگی دوباره وسطِ بحثها گفت: «دلم میخواد…»
همه با هم پرسیدیم: «دلت چی میخواد؟»
یونگی با خونسردیِ تمام گفت: «بخوابم.»
همه زدیم زیر خنده. فضایِ خشکِ کمپانی یهو با خندههایِ ما پر شد. بعد از اینکه کارهایِ اداری و قراردادِ لعنتی رو با کمکِ کمپانی تموم کردیم، بالاخره راه افتادیم سمتِ خوابگاهِ جدیدشون.
وقتی رسیدیم، خوابگاه خیلی بزرگتر و شلوغتر از چیزی بود که فکر میکردم. هر کدوم از بچهها درگیرِ کاری شدن؛ یکی رفت سراغِ گوشیش، یکی رفت سمتِ آشپزخونه. من که نمیخواستم مزاحم باشم، آروم چمدونم رو برداشتم و راه افتادم سمتِ راهروها تا یه اتاقِ خالی پیدا کنم.
بالاخره یه درِ نیمهباز دیدم. به نظر میرسید خالیه، ولی…
[پایان پارت ۵]
- ۶۶۴
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط