{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خیلی انرژی گرفتم از اینکه پست طنز گذاشتم؛ با اجازه‌ی بابا

خیلی انرژی گرفتم از اینکه پست طنز گذاشتم؛ با اجازه‌ی بابامم گذاشتم‌هااا.
ولی یه عزیزی یه مطلبی رو بهم گوشزد کرد سر همون پست طنز، گفت:
«یعنی چی که باباتو مسخره می‌کنی؟»
منم
گفتم:من؟
بابام کنارم بود. گفتم:
«بابا من تورو مسخره کردم؟؟؟ راضیه بخداااا! می‌گه فلان چیزم بگو، مسخره چیه؟!»

بابامم چند مورد اشاره کرد و گفت:
«نجمه این کارو می‌کنه و باهام شوخی می‌کنه...»

طرف باز خیلی جدی گفت:
«خب باشه، که چی؟»

گفتم:
«خوب که چی نداره!»

یه صدایی صاف کرد و گفت:
«عزیزم، نمی‌خوام بزنم تو ذوقت، ولی دیگه ادامه نده.»

منم سمج گفتم:
«باید بگییییی! بگوووو!»

تا آخر، پس از کلی کشمکش، گفت:
«می‌خواستم زیر پستت بنویسم...
کمی آهسته‌تر از پدرتان بگویید؛
اینجا شاید کسی دل‌تنگِ پدری باشد که دیگر نداردش...»

هنوز جمله‌اش کامل نشده بود که فرو ریختم...

به معنی واقعی کلمه مچاله شدم.
انگار یکی یه‌دفعه تمام هوای ریه‌هامو کشید بیرون.
انگار تازه فهمیدم چیزی که برای من فقط یک شوخی و شیطنتِ رفیقانه‌ست، ممکنه برای یکی دیگه نوکِ تیزِ یک داغِ قدیمی باشه...

گفتم: «ببخشید...»
و دیگه نتونستم هیچی بگم.

گفت:
«دختر خوب، من اگر بابا داشتم، دورش می‌گشتم... هرچقدرم که مثل تو با بابام رفیق بودم، مسخره‌اش نمی‌کردم.»

حرفی نداشتم بزنم...
گرفتین که چی میگم...!؟
بابام عزیز بود؛ باهاش رفیق بودم، شوخی می‌کردم و همه‌ش از سرِ دوست داشتن و صمیمیت بود. خودش هم می‌خندید و راضی بود.

اما حرف یه عزیز باعث شد با خودم فکر کنم شاید گاهی باید بیشتر حواسمون به دلِ آدم‌ها و شرایطشون باشه...
چیزی که برای من فقط یه شوخی و شیطنت بود، شاید برای یکی دیگه یادآورِ یه دلتنگیِ عمیق باشه.

حتی با خودم گفتم نکنه یه جایی دلِ بابام رو رنجونده باشم و نفهمیده باشم؟
برای همین همه‌ی پست‌ها رو حذف کردم. 🤍

شاید بد نباشه گاهی کمی آهسته‌تر بخندیم، کمی بیشتر حواسمون باشه و قدرِ آدم‌هایی رو که هنوز کنارمونن، بیشتر بدونیم...

بابا جان، ببخش اگر گاهی شوخی‌هام زیاده؛
همه‌ش از زیادیِ دوست داشتنت بوده. 🤍

تحول ما دست خودمونه....
دیدگاه ها (۳)

بابا جئوننمیدونم چرا هر بار میگه «پرنسس کوچولوم» یه جوری ذوق...

با دوستم حرف می‌زدم پشت تلفن؛ وسط خنده و مسخره‌کردن یه نفر ب...

پشت نگاه سردت.... 15ویو تهوقتی رسیدیم خونه، در رو باز کردم و...

خب اون پست احساس کردم بعضیاتون شاید فک کنید برا جلب توجه هست...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلایـیpart_17ویو میرااز دیشب تا الان...

عسلچه‌ها، این حرفا رو فقط برای تولید محتوا گفتم، پس هر متنی ...

گاهی فکر می‌کنم بعضی آدم‌ها بی‌خبر وارد زندگی آدم میشن و بعد...

رمان :قرار داد سر نوشت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط