𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 40
| فلش بک 2021 |
کار هه رین حالا از هر موقعی آسون تر بود
اعتماد کامل جونگکوک رو جلب کرده بود و این یعنی قدم به قدم برای به دام انداختنش نزدیک تر میشد
جونگسو : امشب نمیخوام فقط مست کنه.. بسه دیگه این پسر
چقد بچه ننس
هه رین: به من چه همین مشروبم با کلی لوندی به خوردش دادم و خوشبختانه خوشش اومد .. بماند که چقد اسیرمون کرد
از جیبش بسته پلاستیکی بیرون آورد و گفت : امشب جوری
مستش کن که حالش بهم بخوره یه دکتر بیار بالا سرش مجبورش کن سرم بزنه چمیدونم بگو باید تقویت بشی.. اونوقت اینو توی .. سرمش تزریق کن
هه رین : ا.. این چیه؟
جونگسو : شاید دراگ؟
|پایان فلش بک |
زمان حال
هوای انگلیس نسبت به کره کمی سوز بیشتری داشت
بلوز مشکی رنگی برداشت و با کاپشن بادی سفید رنگی پوشیدش در آخر شلوار مشکی ای پوشید و گوشیش رو برداشت و از اتاق
خارج شد
من آماده ام _
جونگکوک و جک دم در ایستاده بودند
جونگکوک روی دسته مبل نشسته بود و کلافه بنظر میرسید
زیر چشم هاش گود افتاده بود و صورتش خسته خمار و عصبی بود از جاش بلند شد و بعد از برداشتن سوئیچ کنار جک رفت
+باز کن
لیویا هم باهاشون همراه شد و از واحد شون خارج شدن
اینبار جونگکوک پشت فرمون نشست و ماهرانه انگشتهای باریکش رو روی اون میچرخوند
لیویا پشت صندلی شاگرد یعنی پشت جک نشسته بود و دید کاملش رو به جونگکوک بود
خیابونهای اونجا براش نا آشنا و غریب بود
_دلم واسه کره تنگ شده
جک : اوووهوم... ولی خب.. یه مدت باید اینجا باشیم تا آب ها از اسیاب بیوفته
_اگه آب ها از آسیاب نیوفته چی؟
جک : نفوذ بد نزن
_جدی میگم وقتی میگی باباش پیگیره. پس یعنی با یه مدت گم و گور شدن ول کن نیست درست نمیگم؟
جک : تو میگی چیکار کنیم؟
_کار خاصی مد نظرم نیست چون از این فضاها خبری ندارم. شما ... تجربه دارید
جک : به عنوان تعریف در نظرش میگیرم نه طعنه
لیویا خنده ای کرد
_ نه واقعا قصدم طعنه زدن نبود
نگاهی به جونگکوک که کلافه رانندگی میکرد و اصلا حواسش به اون دونفر نبود کرد
آروم سرش رو طرف پنجره برد و جلو تر رفت زیر گوش جک گفت
_جونگکوک حالش خوبه؟
جک نگاه سرسری از بهش انداخت و لبخندی زد : خوب میشه لیویا دیگه چیزی نگفت و ادامه نداد ... به پشتی صندلی تکیه داد و تا رسیدن به مکان مورد نظرشون چیزی نگفت
جلوی خونه ویلایی با درب سفید متوقف شدند جونگکوک نگاهی به جک انداخت و از ماشین پیاده شد
دستی به کاپشنش کشید و سمت درب سفید رنگ رفت
زنگ رو فشرد و منتظر باز شدن در موند این پا و اون پا میکرد و به زمین خیره بود در باز شد که جونگکوک سمتش برگشت .. پسر جوونی با پوست تیره رنگ و لباس راحتی بیرون اومد
موهاش تیکه تیکه بافته و تا روی گردنش بود پسر اشاره ای به ماشین کرد و جونگکوک سمت ماشین برگشت و .. نگاهی انداخت
چیزی گفت و دوباره سمت پسر برگشت
پسر سرش رو به نشونه منفی تکون داد و داخل رفت .. جونگکوک مردد نگاهی به ماشین انداخت و وارد خونه شد لیویا که تمام حرکات جونگکوک رو زیر نظر داشت و البته کنجکاو بود گفت : مگه قرار نبود بریم خرید؟
جک گفت : یکاری اینا داریم بعدش میریم
لیویا سری به نشونه مثبت تکون داد و منتظر جونگکوک موندند
بعد از حدود یک ربع جونگکوک از اون خونه بیرون اومد و دستش رو داخل جیبش کرده بود . پاتند کرد و به سمت ماشین اومد و سوارش شد
جک : اوکیه؟ چرا رفتی تو؟
جونگکوک بینیش رو بالاکشید و گفت : اوکیه.. گفت جلوی در نمیشه چون ممکنه کسی ببینه
جک : اوکی بدو بریم
لیویا که سعی در کشف کردن اون دو تا داشت بی حرف به دستهاش خیره شده بود
جونگکوک ماشین رو روشن کرد و سمت پاساژی رفت
پاساژ بزرگ و شیکی بود که دکور تمام مغازه هاش شیشه ای و بلوری بود
وارد یکی از مغازه ها شدند که وسایل هایی از نظیر
پتو بالش تشک تخت و ... داشت
سه تا تخت ساده و تک رنگ انتخاب کردند و قرار شد تا شب
.. براشون بفرستن
بقيه وسایلهای مورد نیازشون مثل پتو و بالش رو هم خریدند و بعد از حساب کردن شون از مغازه خارج شدند
جک : دیگه چی نیاز داریم؟
لیویا گفت: چیزی برای خوردن نداریم باید یکم مواد غذایی بخریم
جلوی در ایستاده بودند و حرف میزدند که جونگکوک راه افتاد و گفت: خیل خب میریم خونه و زنگ میزنیم هر چی لازمه از فروشگاه برامون بیارن. دیگه حوصله ندارم بگردم
جک سری تکون داد و سمت خونه حرکت کردند
با رسیدن با خونه جونگکوک به سرعت وارد اتاق شد و در رو پشت سرش بست. جک سری به نشانه تاسف تکون داد و با روشن کردن تلوزیون سعی کرد حواس لیویا رو پرت کنه
اما لیویا زیرک تر از این حرفها بود و کاملا متوجه قضیه شده بود
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 40
| فلش بک 2021 |
کار هه رین حالا از هر موقعی آسون تر بود
اعتماد کامل جونگکوک رو جلب کرده بود و این یعنی قدم به قدم برای به دام انداختنش نزدیک تر میشد
جونگسو : امشب نمیخوام فقط مست کنه.. بسه دیگه این پسر
چقد بچه ننس
هه رین: به من چه همین مشروبم با کلی لوندی به خوردش دادم و خوشبختانه خوشش اومد .. بماند که چقد اسیرمون کرد
از جیبش بسته پلاستیکی بیرون آورد و گفت : امشب جوری
مستش کن که حالش بهم بخوره یه دکتر بیار بالا سرش مجبورش کن سرم بزنه چمیدونم بگو باید تقویت بشی.. اونوقت اینو توی .. سرمش تزریق کن
هه رین : ا.. این چیه؟
جونگسو : شاید دراگ؟
|پایان فلش بک |
زمان حال
هوای انگلیس نسبت به کره کمی سوز بیشتری داشت
بلوز مشکی رنگی برداشت و با کاپشن بادی سفید رنگی پوشیدش در آخر شلوار مشکی ای پوشید و گوشیش رو برداشت و از اتاق
خارج شد
من آماده ام _
جونگکوک و جک دم در ایستاده بودند
جونگکوک روی دسته مبل نشسته بود و کلافه بنظر میرسید
زیر چشم هاش گود افتاده بود و صورتش خسته خمار و عصبی بود از جاش بلند شد و بعد از برداشتن سوئیچ کنار جک رفت
+باز کن
لیویا هم باهاشون همراه شد و از واحد شون خارج شدن
اینبار جونگکوک پشت فرمون نشست و ماهرانه انگشتهای باریکش رو روی اون میچرخوند
لیویا پشت صندلی شاگرد یعنی پشت جک نشسته بود و دید کاملش رو به جونگکوک بود
خیابونهای اونجا براش نا آشنا و غریب بود
_دلم واسه کره تنگ شده
جک : اوووهوم... ولی خب.. یه مدت باید اینجا باشیم تا آب ها از اسیاب بیوفته
_اگه آب ها از آسیاب نیوفته چی؟
جک : نفوذ بد نزن
_جدی میگم وقتی میگی باباش پیگیره. پس یعنی با یه مدت گم و گور شدن ول کن نیست درست نمیگم؟
جک : تو میگی چیکار کنیم؟
_کار خاصی مد نظرم نیست چون از این فضاها خبری ندارم. شما ... تجربه دارید
جک : به عنوان تعریف در نظرش میگیرم نه طعنه
لیویا خنده ای کرد
_ نه واقعا قصدم طعنه زدن نبود
نگاهی به جونگکوک که کلافه رانندگی میکرد و اصلا حواسش به اون دونفر نبود کرد
آروم سرش رو طرف پنجره برد و جلو تر رفت زیر گوش جک گفت
_جونگکوک حالش خوبه؟
جک نگاه سرسری از بهش انداخت و لبخندی زد : خوب میشه لیویا دیگه چیزی نگفت و ادامه نداد ... به پشتی صندلی تکیه داد و تا رسیدن به مکان مورد نظرشون چیزی نگفت
جلوی خونه ویلایی با درب سفید متوقف شدند جونگکوک نگاهی به جک انداخت و از ماشین پیاده شد
دستی به کاپشنش کشید و سمت درب سفید رنگ رفت
زنگ رو فشرد و منتظر باز شدن در موند این پا و اون پا میکرد و به زمین خیره بود در باز شد که جونگکوک سمتش برگشت .. پسر جوونی با پوست تیره رنگ و لباس راحتی بیرون اومد
موهاش تیکه تیکه بافته و تا روی گردنش بود پسر اشاره ای به ماشین کرد و جونگکوک سمت ماشین برگشت و .. نگاهی انداخت
چیزی گفت و دوباره سمت پسر برگشت
پسر سرش رو به نشونه منفی تکون داد و داخل رفت .. جونگکوک مردد نگاهی به ماشین انداخت و وارد خونه شد لیویا که تمام حرکات جونگکوک رو زیر نظر داشت و البته کنجکاو بود گفت : مگه قرار نبود بریم خرید؟
جک گفت : یکاری اینا داریم بعدش میریم
لیویا سری به نشونه مثبت تکون داد و منتظر جونگکوک موندند
بعد از حدود یک ربع جونگکوک از اون خونه بیرون اومد و دستش رو داخل جیبش کرده بود . پاتند کرد و به سمت ماشین اومد و سوارش شد
جک : اوکیه؟ چرا رفتی تو؟
جونگکوک بینیش رو بالاکشید و گفت : اوکیه.. گفت جلوی در نمیشه چون ممکنه کسی ببینه
جک : اوکی بدو بریم
لیویا که سعی در کشف کردن اون دو تا داشت بی حرف به دستهاش خیره شده بود
جونگکوک ماشین رو روشن کرد و سمت پاساژی رفت
پاساژ بزرگ و شیکی بود که دکور تمام مغازه هاش شیشه ای و بلوری بود
وارد یکی از مغازه ها شدند که وسایل هایی از نظیر
پتو بالش تشک تخت و ... داشت
سه تا تخت ساده و تک رنگ انتخاب کردند و قرار شد تا شب
.. براشون بفرستن
بقيه وسایلهای مورد نیازشون مثل پتو و بالش رو هم خریدند و بعد از حساب کردن شون از مغازه خارج شدند
جک : دیگه چی نیاز داریم؟
لیویا گفت: چیزی برای خوردن نداریم باید یکم مواد غذایی بخریم
جلوی در ایستاده بودند و حرف میزدند که جونگکوک راه افتاد و گفت: خیل خب میریم خونه و زنگ میزنیم هر چی لازمه از فروشگاه برامون بیارن. دیگه حوصله ندارم بگردم
جک سری تکون داد و سمت خونه حرکت کردند
با رسیدن با خونه جونگکوک به سرعت وارد اتاق شد و در رو پشت سرش بست. جک سری به نشانه تاسف تکون داد و با روشن کردن تلوزیون سعی کرد حواس لیویا رو پرت کنه
اما لیویا زیرک تر از این حرفها بود و کاملا متوجه قضیه شده بود
- ۱.۸k
- ۰۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط