𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘

سایـہ و وسوسـہ

𝐏𝐚𝐫𝐭 ۱۰۳


از دست دادن مادرش دورترین اتفاق ذهنش بود؛ دورترین چیزی که انتظارش رو داشت. مادرش تنها کسی بود که تا آخرین لحظه برای پسرش اشک می‌ریخت.

نگاه خیره‌اش رو از دیواره‌ی سفید گرفت و به زیباترین دختر زندگیش داد. باز هم اون دختر در حال درست کردن چیزی برای جونگکوک بود.

لبخند غمگینی روی صورت پسر نشست.

لیویا با یک لیوان آب و یک قرص به سمتش اومد و به گودی زیر چشم‌های پسر نگاه کرد.

_ جونگکوکم؟

پسر نگاه خسته‌اش رو به دختر داد.

جانم. +

_ قرصتو بخور... الان برات شام میارم.

جونگکوک قرص و لیوان آب رو از لیویا گرفت و زیر لب گفت:

گشنم نیست. +

لیویا کمی تن صداش رو بالا برد.

_ یعنی چی که گشنم نیست؟ جونگکوک، یه نگاه به خودت بنداز! ببین چقدر ضعیف شدی.

نمی‌خورم. +

_ نداریم! باید بخوری.

جونگکوک که می‌دونست لیویا لجبازتر از خودشه، گفت:

باشه، ولی فقط یکم. +

_ همون یکم هم خوبه.

من توی گذشته چه کار خوبی کردم که خدا تو رو بهم داد، لیویا‌ی من؟ +

لیویا لبخند تلخی زد.

_ نمی‌دونم، ولی بهتره این سؤال رو من از خودم بپرسم.

بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنی دوستت دارم، مسکن زندگیم. +

_ منم همین‌طور، جناب جئون.

لیوان رو از دست پسر گرفت و همون‌طور که سمت آشپزخونه می‌رفت، با صدایی که جونگکوک بشنوه گفت:

_ راستی، مامانم سوپ جدیدی بهم یاد داده تا واست درست کنم که تقویت بشی.

جونگکوک چشمی چرخوند و فوتی کشید.

_ هی، اون‌جوری نکن! قول می‌دم این دفعه خوشمزه بشه.

عزیزم، وقتی آشپز هست، چرا اصرار داری خودت درست کنی؟ +

_ مگه دست‌پخت من چشه؟

هیچیش نیست. فقط من حالا که تو رو پیدا کردم، زندگیمو دوست دارم. نمی‌خوام توسط غذاهای نامعلوم مسموم بشم و بمیرم. +

_ یااااا! خب، اون‌جوری منم می‌میرم!

یعنی وقتی با هم بمیریم، بازم پیش همیم؟ +

_ نمی‌دونم...

اگه کنار هم باشیم، مرگ و زندگیش فرقی نمی‌کنه، هرچند که من زیبایی‌های زندگی رو کنارت می‌خوام. +

_ من قلبمو پیشت گذاشتم، پس هر جا بری منم باهات میام، چون برای ادامه‌ی زندگیم به قلبم نیاز دارم.

جونگکوک لبخندی زد.

چجوریه که این‌قدر دوستت دارم؟ +

_ چقدر؟

بیشتر از همه‌چیز. +

_ باورش کنم؟

باورش نمی‌کنی؟ +

_ یعنی می‌شه دو نفر به یک شدت همدیگه رو دوست داشته باشن؟

نمی‌دونم، شاید بشه. اگه هم نشه، اون یکی که بیشتر دوست داره منم. +

_ منم!

نخیر، منم! +

_ بیا فرض رو بر این بگیریم که شده.

قبوله. +

_ خب... پاشی بیای شام بخوری؟

با زنگ خوردن آیفون خونه، لیویا اخمی کرد.

_ منتظر کسی بودی؟

جونگکوک متقابلاً با تعجب گفت:

نه. +

لیویا به سمت آیفون رفت و جونگکوک هم پشت سرش بلند شد.

لیویا با دیدن چهره‌ی جونگسو، تمام بدنش یخ کرد.

کیه؟ عه، جونگسوئه! اینجا چیکار می‌کنه؟ +

جونگکوک دستش رو برای باز کردن در برد که لیویا جلوش ایستاد و با صورت ترسیده گفت:

_ تروخدا نرو!

یعنی چی نرم؟ +

_ خواهش می‌کنم، جونگکوک.

چی داری می‌گی، لیویا؟! تو چرا ترسیدی؟ چه کاری می‌تونه داشته باشه اصلاً، هان؟ ولش کن، خودش می‌ره. +

_ تو چرا نگرانی؟!

لیویا بغض کرد و با صدای لرزون گفت:

_ جونگکوک، راش نده داخل.

چرا؟ از چی می‌ترسی، لیویا؟ +

صدای پشت سر هم زنگ، روی مخش رفته بود. پس با صدای بلند داد زد:

چت شده؟؟!! +

صدای زنگ متوقف شد.

لیویا نفس راحتی کشید که جونگکوک نگاه خشمگینش رو بهش داد.

از جونگسو می‌ترسی؟ نمی‌ذارم کاری بهت داشته باشه. مگه بهم اعتماد نداری؟ +

_ دارم...

صدای در خونه به صدا اومد.

جونگکوک لیویا رو کنار زد و دستگیره رو کشید.

لیویا سرش رو بین دست‌هاش گرفت و چشم‌هاش رو بست. همه‌چیز داشت به هم می‌ریخت.

چجوری اومدی تو؟ +

جونگسو: چه طرز مهمون‌نوازی‌ایه؟ نگهبان باید در رو برام باز کنه، داداش کوچیکه!

لیویا وحشت‌زده سرش رو سمت در برگردوند که با جونگسو چشم تو چشم شد.

جونگسو: اوه... می‌بینم هه‌را هم که اینجاست!

جونگکوک لحظه‌ای خشک شد و با تته‌پته گفت:

چرا چرت‌وپرت می‌گی؟ +

جونگسو قیافه‌ش رو متعجب کرد.

یعنی گفته یه چیز دیگه صداش کنی؟ اوه، ببخشید، در جریان نبودم. آخه من هنوزم همون هه‌را‌ی دبیرستانی می‌بینمش. +

صورت جونگکوک به قرمزی می‌رفت و رگ گردنش متورم شده بود. فریاد بلندی کشید که لیویا ترسید.

چی داری می‌گی!!؟؟ +

جونگسو: هه‌را؟ مگه نمی‌دونه تو کی هستی؟

لیویا با گریه سرش رو پایین انداخت و با پایین‌ترین صدای ممکن گفت:

_ خفه شو.

جونگکوک ناباورانه به سمت جونگسو حمله‌ور شد.

چرند نگو، آشغال! حق نداری با اون هرزه مقایسه‌ش کنی! +

جونگسو دست جونگکوک رو از یقه‌ش کشید.

مقایسه کجا بود، داداش کوچولو؟ خود جنسه!
دیدگاه ها (۳)

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۵._ حالا با یه بچه،...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

پارت ۲۲ — «اتاق ممنوعه»جونگکوک درِ اتاق رو بازتر کرد.رها: «ن...

🕷️ ᴘᴀʀᴛ 3 | آخرین مبارزهصدای درگیری هنوز از بیرون می‌اومد.بو...

جهانی میان بیداری و خواب

🍷 شراب قرمزپارت ۳۵ — پایان شراب قرمزرینا در را باز کرد.پشت د...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟕ویو اِریاصدای قدم‌ها هر لحظه نزدیک‌تر ...

پارت ۴۵

پارت ۱۰روز بعد، نیلسو زودتر از همیشه وارد کلاس شد.کیفش را رو...

Why Did I Fall in Love with You?P¹⁶ | چند روز بعد | ویو خونه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط