جهانی میان بیداری و خواب
جهانی میان بیداری و خواب
Part 1
آملیا داشت میدوید.
نمیدونست کجاست یا چرا داره فرار میکنه. فقط صدای قدمهایی رو پشت سرش میشنید.
صدایی که هر لحظه نزدیکتر میشد.
آملیا نفسنفس میزد، ولی جرئت نمیکرد برگرده.
«فقط بدو... فقط بدو...»
یکدفعه ایستاد.
جلوی روش دیگه خبری از خیابون و ساختمون نبود.
همهجا عوض شده بود.
آسمون قرمز بود، زمین خشک و پر از ترک و اطرافش پر از درختهای خشک شده بود.
آملیا با ترس اطرافش رو نگاه کرد.
«اینجا کجاست؟»
جوابی نگرفت.
فقط صدای قدمهایی که از پشت سرش میاومد.
آملیا سریع برگشت.
یک پسر اونجا ایستاده بود.
لباس تیره پوشیده بود، صورتش مشخص نبود و یک شمشیر هم توی دستش داشت.
چند لحظه فقط به آملیا نگاه کرد.
بعد گفت:
«همین حالا از اینجا برو.»
آملیا با تعجب نگاهش کرد.
«کجا برم؟»
پسر چیزی نگفت.
چشمهاش به پشت سر آملیا بود.
آملیا آروم برگشت.
چیزی داخل مه تکون خورد.
«اون چیه؟»
پسر جلو اومد و گفت:
«پشت سر من بمون.»
بعد دست آملیا رو گرفت و شروع کرد به دویدن.
«هی! وایسا! تو کی هستی؟!»
جوابی نداد.
چند لحظه بعد جلوی یک در سفید ایستادن.
آملیا با تعجب به در نگاه کرد.
«این دیگه چیه؟»
پسر در رو باز کرد.
آملیا عقب رفت.
«صبر کن... من نمیرم اون تو.»
پسر بهش نگاه کرد.
«باید بری.»
«ولی تو چی؟»
پسر جواب نداد.
فقط آملیا رو داخل هل داد.
«هی!»
در سریع بسته شد.
آملیا دستگیره رو گرفت و شروع کرد به کشیدن.
«باز شو!»
در باز نشد.
از اون طرف در صدای شمشیر و چند صدای عجیب میاومد.
آملیا ترسیده بود.
«هی! در رو باز کن!»
صدای پسر رو شنید:
«برنگرد.»
آملیا چند لحظه بیحرکت موند.
بعد...
با ترس از خواب پرید.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمه توی اتاق خودشه.
نفسش تند بود.
به ساعت نگاه کرد.
۶:۴۰ صبح.
صدای مادرش از پشت در اومد:
«آملیا! بیداری؟ دانشگاهت دیر میشه!»
آملیا نشست روی تخت و موهاش رو کنار زد.
«آره مامان... بیدارم.»
چند ثانیه ساکت موند.
بعد به خوابش فکر کرد.
«فقط یه کابوس بود.»
از تخت بلند شد و رفت سمت کمد.
قرار بود مثل هر روز بره دانشگاه.
قرار بود همهچیز عادی باشه.
ولی خودش هنوز نمیدونست اون خواب، شروع چیزی بود که قرار نبود به این راحتی تموم بشه.
ادامه دارد...
Part 1
آملیا داشت میدوید.
نمیدونست کجاست یا چرا داره فرار میکنه. فقط صدای قدمهایی رو پشت سرش میشنید.
صدایی که هر لحظه نزدیکتر میشد.
آملیا نفسنفس میزد، ولی جرئت نمیکرد برگرده.
«فقط بدو... فقط بدو...»
یکدفعه ایستاد.
جلوی روش دیگه خبری از خیابون و ساختمون نبود.
همهجا عوض شده بود.
آسمون قرمز بود، زمین خشک و پر از ترک و اطرافش پر از درختهای خشک شده بود.
آملیا با ترس اطرافش رو نگاه کرد.
«اینجا کجاست؟»
جوابی نگرفت.
فقط صدای قدمهایی که از پشت سرش میاومد.
آملیا سریع برگشت.
یک پسر اونجا ایستاده بود.
لباس تیره پوشیده بود، صورتش مشخص نبود و یک شمشیر هم توی دستش داشت.
چند لحظه فقط به آملیا نگاه کرد.
بعد گفت:
«همین حالا از اینجا برو.»
آملیا با تعجب نگاهش کرد.
«کجا برم؟»
پسر چیزی نگفت.
چشمهاش به پشت سر آملیا بود.
آملیا آروم برگشت.
چیزی داخل مه تکون خورد.
«اون چیه؟»
پسر جلو اومد و گفت:
«پشت سر من بمون.»
بعد دست آملیا رو گرفت و شروع کرد به دویدن.
«هی! وایسا! تو کی هستی؟!»
جوابی نداد.
چند لحظه بعد جلوی یک در سفید ایستادن.
آملیا با تعجب به در نگاه کرد.
«این دیگه چیه؟»
پسر در رو باز کرد.
آملیا عقب رفت.
«صبر کن... من نمیرم اون تو.»
پسر بهش نگاه کرد.
«باید بری.»
«ولی تو چی؟»
پسر جواب نداد.
فقط آملیا رو داخل هل داد.
«هی!»
در سریع بسته شد.
آملیا دستگیره رو گرفت و شروع کرد به کشیدن.
«باز شو!»
در باز نشد.
از اون طرف در صدای شمشیر و چند صدای عجیب میاومد.
آملیا ترسیده بود.
«هی! در رو باز کن!»
صدای پسر رو شنید:
«برنگرد.»
آملیا چند لحظه بیحرکت موند.
بعد...
با ترس از خواب پرید.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمه توی اتاق خودشه.
نفسش تند بود.
به ساعت نگاه کرد.
۶:۴۰ صبح.
صدای مادرش از پشت در اومد:
«آملیا! بیداری؟ دانشگاهت دیر میشه!»
آملیا نشست روی تخت و موهاش رو کنار زد.
«آره مامان... بیدارم.»
چند ثانیه ساکت موند.
بعد به خوابش فکر کرد.
«فقط یه کابوس بود.»
از تخت بلند شد و رفت سمت کمد.
قرار بود مثل هر روز بره دانشگاه.
قرار بود همهچیز عادی باشه.
ولی خودش هنوز نمیدونست اون خواب، شروع چیزی بود که قرار نبود به این راحتی تموم بشه.
ادامه دارد...
- ۴۶۸
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط