{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حتی گل‌ها هم می‌دانست

حتی گل‌ها هم می‌دانست

Part 1

دو سال بود که معنی زندگی را فهمیده بود... میدانست برای چی دارد زندگی میکند و حالا دیگر زندگی را آنقدر تاریک و پوچ نمیدید...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دو ماه بود که عضو آژانس شده بود.
بـــووم!
در با ضربه‌ی لگد محکمی باز شد و با صدایی بلند به دیوار کوبید. لولاهای در زیر فشار ضربه ناله‌ای کردند انگار تنها یک قدم تا جدا شدن از چارچوب فاصله داشتند.
مرد جوانی با موهای قهوه‌ای و لبخندی که گویی هیچ‌چیز در دنیا قادر به محو کردنش نبود وارد دفتر شد. دست‌هایش را پشت سرش قفل کرد و با لحنی سرزنده، انگار نه انگار که همین حالا نزدیک بود درِ آژانس را از جا بکند گفت:
— سلام به همگی!
چند لحظه سکوت برقرار شد.
بعد صدای آشنای کونیکیدا در فضای دفتر پیچید.
* دازای! چند بار بهت بگم در رو با لگد باز نکن؟!
دازای نگاهی به در انداخت و سپس با بی‌خیالی شانه بالا انداخت.
— اوه، کونیکیدا-کون این‌قدر سخت نگیر!
کونیکیدا عینکش را روی بینی‌اش جابه‌جا کرد. اخم‌هایش عمیق‌تر شدند.
* سخت نگیرم؟! آژانس همین الان هم بودجه‌ی کافی نداره که بخوایم یه درِ جدید بخریم، اون‌وقت تو میای و—
— اوه کونیکیدا-کون! راستی یه چیزی بهت بگم؟
دازای بی‌مقدمه حرفش را قطع کرد.
کونیکیدا برای لحظه‌ای دهانش را بست و با نگاهی خشمگین به او خیره شد.
* ...چی؟
دازای لبخندش را کمی عریض‌تر کرد و با لحنی کاملاً جدی گفت:
— می‌دونستی اگه زیادی غر بزنی زبونت دراز می‌شه و دیگه نمی‌تونی دهنت رو ببندی؟
سکوت.
کونیکیدا چند ثانیه به او خیره ماند گویی مغزش برای پردازش جمله‌ای که شنیده بود، به زمان احتیاج داشت.
* ...چی گفتی؟
— حقیقت رو کونیکیدا-کون!
دازای با اطمینان سر تکان داد.
— باور نمی‌کنی؟ یکی از آشناهای من دقیقاً همین‌طوری شده بود. بیچاره هرچی تلاش می‌کرد نمی‌تونست زبونش رو به حالت عادی برگردونه...
_ چرند نگو دازای! بحث رو عوض نکن!
* ولی من دارم حقیقت رو می‌گم!
دازای دستش را روی سینه‌اش گذاشت و قیافه‌ای مظلوم به خودش گرفت.
_اگه باور نمی‌کنی می‌تونی توی دفترت بنویسی. شاید یه روز به درد بخوره!
کونیکیدا که ظاهراً هنوز نمی‌خواست احتمال چنین اتفاق عجیبی را کاملاً نادیده بگیرد با اخم خودکارش را برداشت و دفترش را باز کرد.
زیر لب شروع به نوشتن کرد:
* غر زدن باعث می‌شود زبان انسان دراز شو...
_شوخی کردم!
تق!
دفتر با شدتی بسته شد که صدایش در تمام دفتر پیچید.
لحظه‌ی بعد کونیکیدا یقه‌ی دازای را محکم گرفت و او را از زمین بلند کرد.
*مرتیکه‌ی عوضی! منو سر کار گذاشتی؟!
پاهای دازای چند سانتی‌متر از زمین فاصله گرفتند. بااین‌حال، حتی در چنین وضعیتی هم لبخندش ذره‌ای تغییر نکرد.
_ اوه؟ کونیکیدا-کون این خشونت در محیط کار واقعاً نگران‌کننده‌ست! فکر نمی‌کنی باید درباره‌ی کنترل خشمت یه فکری بکنی؟
* خفه شو!
_ البته اگه بخوای می‌تونم یه کتاب درباره‌ی مدیریت خشم بهت معرفی کنم. هرچند با شناختی که ازت دارم، احتمالاً قبل از رسیدن به صفحه‌ی دوم، کتاب رو به سرم می‌کوبی...
*دازای!
_ بله بله؟ گوش می‌دم!
* قسم می‌خورم که یه روز خودم خفه‌ات می‌کنم!
درست در همان لحظه صدایی آرام اما قاطع میان هیاهوی آن دو پیچید.
" بس کنید.
هر دو بی‌درنگ ساکت شدند.
کونیکیدا فوراً دستش را از یقه‌ی دازای برداشت و صاف ایستاد.
*رئیس...
فوکوزاوا با همان چهره‌ی جدی و آرام همیشگی‌اش به آن دو نگاه می‌کرد. نگاهش برای لحظه‌ای روی درِ آسیب‌دیده مکث کرد و سپس به دازای برگشت.
دازای لبخند معصومانه‌ای زد؛ لبخندی که به‌وضوح نشان می‌داد حتی ذره‌ای هم از کاری که کرده بود پشیمان نیست.
فوکوزاوا چیزی درباره‌ی در نگفت. دست‌کم نه در آن لحظه.
فقط با لحنی کوتاه و جدی گفت:
" برید سر کارتون.
کونیکیدا فوراً تعظیم کوتاهی کرد.
*چشم قربان.
سپس دازای را رها کرد و درحالی‌که دفترش را محکم زیر بغل گرفته بود، نگاهی چنان تند به او انداخت که اگر نگاه‌ها قدرت کشتن داشتند، دازای احتمالاً تا آن لحظه چندین بار مرده بود.
اما دازایطبق معمول کوچک‌ترین اهمیتی به آن نداد.
یقه‌ی لباسش را مرتب کرد و با لبخند برای کونیکیدا دست تکان داد.
— کونیکیدا-کون اخم کردن باعث ایجاد چین‌وچروک می‌شه‌ها! حیفه اون چهره‌ی جوونت...
* دازاااای!
صدای فریاد کونیکیدا بار دیگر در دفتر پیچید.
و این‌گونه روز دیگری در آژانس کارآگاهی مسلح آغاز شد؛ روزی که ظاهراً قرار نبود آرامش چندانی به خودش ببیند.
_____________

ادامه دارد...


سوفی: چطوره؟ یه پارت بلند... دارم تمرین می کنم که ادبی بنویسم از این به بعد علائم سجاوندی رو هم میخوام بزارم... نظر بدید..
دیدگاه ها (۹)

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۹: «همه میفهمن» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخلی: کاف...

این فقط یه خاطره برای اون بچه نبود… 🥹💙این لحظه قشنگ، توی دل ...

«پشت نیمکت آخر»پارت ۳زنگ تفریح خورد.جون‌کوک هنوز سر جاش نشست...

بهار بدون تو

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

دهکده جادویی بانگو پارت ۱۲( پایان فصل اول )

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

پادشاهی شب''مجازات روز''رستگاری سپیده دم ''PART 1,1این شهر د...

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

🍷🌹…………………………پارت۱۲…………………………🌹🍷#معشوقه_آلفا.....................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط