پادشاهی شب''مجازات روز''رستگاری سپیده دم ''
پادشاهی شب''مجازات روز''رستگاری سپیده دم ''
PART 1,1
این شهر داستان های زیادی برای گفتن داره...برای شنیدن...فقط باید گوش بدی
داستان ما اینجا شروع نمیشه اما اینجا ام تموم نمیشه
--ویوی راوی--
قاب عکس قدیمی که همه توش هستن روی وسط ترین میزه دفتر یعنی میزه رانپو به چشم میخوره عکسی که دقیقا نه سال پیش گرفته شده زمانی که آخرین کسی که اون سال یعنی سالی که اتسوشی وارد آژانس شد عضو آژانس شده بود.
تقریبا یک هفته و نیم از سالگرد آژانس میگذره اون موقع اوضاع برای اعضای اژانش خیلی آشفته بود اونقدری که دیگه جون ادامه دادن نداشتن اما سالگرد اژانس بهشون يادآوری کرد که اونا هنوزم آژانس کارآگاهی و مسلحن و ازهمه مهم تر هر اتفاقی بیوفته تا آخر کنار همنن
تانیزاکی سمت اتاق رئیس که کونیکیدا داخلش بود رفت کونیکیدا رسما رئیس نشده بود اما همه فهمیده بودند این که رئیس بیشتر کارهای خودش رو به کونیکیدا میده و ازش خواسته که اداره دفتر آژانس رو به دست بگیره یعنی اینکه تصمیم به بازنشست شدن داره اما نه به این زودیا
تانیزاکی دم در اتاق رسید و در زد و منتظر جواب نموند و در رو باز کرد
تانیزاکی : کونیکیدا سان همه هستن شما ام بیاین
کونیکیدا : باشه تانیزاکی اینارو مرتب کنم اومدم
تانیزاکی لبخندی زد
تانیزاکی : باشه پس لطفا زودتر منتظرتونیم
در و بست و سمت سالن اصلی دفتر حرکت کرد
امروز قراره بود جشنی توی دفتر آژانش برگزار بشه و خیلی ها قراره به این جشن جشن بیان
جشن به مناسبت سالگرد تاسیس آژانس کارآگاهی مسلحه البته با اینکه از سالگرد
دوهفته گذشته بود و همه باهم اون رو جشن گرفته بودن اما خوب این مناسبت یه بهانست بهانه ای برای جشن امروز.
امروز قراره یه اتفاق بزرگ بیفته قراره برای یه کار بزرگ تصمیم گرفته بشه که سرنوشت سازه برای همین تصمیم گرفته شد که جشن داخل پناهگاه همیشگیه همه یعنی خوده دفتر اژانش برگزار بشه.
بچه ها دنبال هم میکردن و سمت تانیزاکی دویدن و دور پاهاش چرخیدن که تانیزاکی تعادلش رو از دست داد و نزدیک بود بیوفته که خودشو نگه داشت
تانیزاکی : هی بچه های مراقب باشین
بچه ها خندیدن و باشه ای گفتن و دوباره به کارشون ادامه دادن تانیزاکی ام لبخندی زد و زیر لب گفت
تانیزاکی : از دست اینا
ساکورا چهار سالشه اون اولین ثمره ی آژانس کارآگاهی مسلحه هازوکی چند ماه ازش کوچیک تره و آیری و ریوکی دوقلوی های سه ساله آژانس و دختر نوزادی که توی گهواره دستی روی میز دازای بود و با چشای سبزش همه چی رو نگاه میکرد
ناگهان در با پا بازشد و آیا وارد دفتر شد
آیا : سلام من اومدم چیزایی که مونده بود رو گرفتم...او راستی کیکم که سفارش داده بودیم گرفتم کسی نره دنبالش
وسایل که از صدای برخورد سنگینش با میز مشخص بود خیلی سنگینه رو روی میز تانیزاکی و نائومی گذاشت
دختر گفت
"آیا چان بالاخره اومدی"
یوسانو : اوو آیا چان خسته نباشی
"ممنون آیا چان واقعا دستت دردنکنه"
آیا : ببینم بقیه کجان.
کنجی : میان یکم درگیرن ولی خودشونو میرسونن چشمکی زد
کنجی : نگران نباش
آیا برای اولین بار که از نزدیک با آژانس کارگاهی رو درو شد قربانی یه جنایت بود و کونیکیدا جونشو نجات داده بود
بعد از اون هم خیلی تصادفی توی یکی از جنگای خیلی سخت آژانس بهشون کمک بزرگی کرد و نجاتشون داد
بعد از اون اعضای آژانس رو تعقیب میکرد و توی حل پرونده ها کمکشون میکرد اما آیا هیچ وقت عضو رسمی آژانس نشد در واقع خودش نمیخواست حتی عقیده داشت که آژانس کارآگاهی کسل کنندس اما همیشه کنار اعضای آژانس مبارزه میکرد چون رویای اون اجرای عدالت بود و هست
البته العان ماجرا فرق میکنه اون العان همسر کونیکیداست و عضوی از آژانس کارآگاهی مسلح محسوب میشه
همه کم کم توی دفتر جمع شدن و مقدمات جشن رو تموم کردن و حالا دو ساعتی میشد که جشن شروع شده بود همه میزه ها که غذاها و خوراکی ها و نوشیدنی ها روشون بود یک طرف گذاشته شده بود و فضای دفتر رو بزرگ تر کرده بود و یک کیک تقریبا بزرگ که نماد جشن امروز یعنی سالگرد آژانس بود بینشون به چشم میخورد همه غرق صحبت بودن
آتسوشی نگاهی به همه انداخت و بعد از چند ثانیه لبخندی سرشار از خوشحالی روی لباش نقش بست
آره اون خوشحال بود خیلی خیلی خوشحال بود چون همه هنوز کنار هم بودن همه سالم بودن و دیگه قرار نبود هیچ اتفاقی برای کسی بیوفته چشماشو بست و بالاخره نفسی عمیقی از راحتی کشید و با خوشحالی از اعماق قلبش بخندی بزرگی زد.
مردی با هودی سیاه که کلاهش رو سرش گذاشته بود و تقریبا هیچی از صورتش دیده نمیشد و دست گلی که گلای سفید و آبی داشت دستش بود از آسانسور خارج شد و به سمت در دفتر آژانس حرکت کرد بعد از چند دقیقه زل زدن به در و فکر کردن به اینکه کاری که میخواد بکنه درسته یا نه بالاخره تصمیم نهایی رو گرفت و زنگ در رو زد
PART 1,1
این شهر داستان های زیادی برای گفتن داره...برای شنیدن...فقط باید گوش بدی
داستان ما اینجا شروع نمیشه اما اینجا ام تموم نمیشه
--ویوی راوی--
قاب عکس قدیمی که همه توش هستن روی وسط ترین میزه دفتر یعنی میزه رانپو به چشم میخوره عکسی که دقیقا نه سال پیش گرفته شده زمانی که آخرین کسی که اون سال یعنی سالی که اتسوشی وارد آژانس شد عضو آژانس شده بود.
تقریبا یک هفته و نیم از سالگرد آژانس میگذره اون موقع اوضاع برای اعضای اژانش خیلی آشفته بود اونقدری که دیگه جون ادامه دادن نداشتن اما سالگرد اژانس بهشون يادآوری کرد که اونا هنوزم آژانس کارآگاهی و مسلحن و ازهمه مهم تر هر اتفاقی بیوفته تا آخر کنار همنن
تانیزاکی سمت اتاق رئیس که کونیکیدا داخلش بود رفت کونیکیدا رسما رئیس نشده بود اما همه فهمیده بودند این که رئیس بیشتر کارهای خودش رو به کونیکیدا میده و ازش خواسته که اداره دفتر آژانس رو به دست بگیره یعنی اینکه تصمیم به بازنشست شدن داره اما نه به این زودیا
تانیزاکی دم در اتاق رسید و در زد و منتظر جواب نموند و در رو باز کرد
تانیزاکی : کونیکیدا سان همه هستن شما ام بیاین
کونیکیدا : باشه تانیزاکی اینارو مرتب کنم اومدم
تانیزاکی لبخندی زد
تانیزاکی : باشه پس لطفا زودتر منتظرتونیم
در و بست و سمت سالن اصلی دفتر حرکت کرد
امروز قراره بود جشنی توی دفتر آژانش برگزار بشه و خیلی ها قراره به این جشن جشن بیان
جشن به مناسبت سالگرد تاسیس آژانس کارآگاهی مسلحه البته با اینکه از سالگرد
دوهفته گذشته بود و همه باهم اون رو جشن گرفته بودن اما خوب این مناسبت یه بهانست بهانه ای برای جشن امروز.
امروز قراره یه اتفاق بزرگ بیفته قراره برای یه کار بزرگ تصمیم گرفته بشه که سرنوشت سازه برای همین تصمیم گرفته شد که جشن داخل پناهگاه همیشگیه همه یعنی خوده دفتر اژانش برگزار بشه.
بچه ها دنبال هم میکردن و سمت تانیزاکی دویدن و دور پاهاش چرخیدن که تانیزاکی تعادلش رو از دست داد و نزدیک بود بیوفته که خودشو نگه داشت
تانیزاکی : هی بچه های مراقب باشین
بچه ها خندیدن و باشه ای گفتن و دوباره به کارشون ادامه دادن تانیزاکی ام لبخندی زد و زیر لب گفت
تانیزاکی : از دست اینا
ساکورا چهار سالشه اون اولین ثمره ی آژانس کارآگاهی مسلحه هازوکی چند ماه ازش کوچیک تره و آیری و ریوکی دوقلوی های سه ساله آژانس و دختر نوزادی که توی گهواره دستی روی میز دازای بود و با چشای سبزش همه چی رو نگاه میکرد
ناگهان در با پا بازشد و آیا وارد دفتر شد
آیا : سلام من اومدم چیزایی که مونده بود رو گرفتم...او راستی کیکم که سفارش داده بودیم گرفتم کسی نره دنبالش
وسایل که از صدای برخورد سنگینش با میز مشخص بود خیلی سنگینه رو روی میز تانیزاکی و نائومی گذاشت
دختر گفت
"آیا چان بالاخره اومدی"
یوسانو : اوو آیا چان خسته نباشی
"ممنون آیا چان واقعا دستت دردنکنه"
آیا : ببینم بقیه کجان.
کنجی : میان یکم درگیرن ولی خودشونو میرسونن چشمکی زد
کنجی : نگران نباش
آیا برای اولین بار که از نزدیک با آژانس کارگاهی رو درو شد قربانی یه جنایت بود و کونیکیدا جونشو نجات داده بود
بعد از اون هم خیلی تصادفی توی یکی از جنگای خیلی سخت آژانس بهشون کمک بزرگی کرد و نجاتشون داد
بعد از اون اعضای آژانس رو تعقیب میکرد و توی حل پرونده ها کمکشون میکرد اما آیا هیچ وقت عضو رسمی آژانس نشد در واقع خودش نمیخواست حتی عقیده داشت که آژانس کارآگاهی کسل کنندس اما همیشه کنار اعضای آژانس مبارزه میکرد چون رویای اون اجرای عدالت بود و هست
البته العان ماجرا فرق میکنه اون العان همسر کونیکیداست و عضوی از آژانس کارآگاهی مسلح محسوب میشه
همه کم کم توی دفتر جمع شدن و مقدمات جشن رو تموم کردن و حالا دو ساعتی میشد که جشن شروع شده بود همه میزه ها که غذاها و خوراکی ها و نوشیدنی ها روشون بود یک طرف گذاشته شده بود و فضای دفتر رو بزرگ تر کرده بود و یک کیک تقریبا بزرگ که نماد جشن امروز یعنی سالگرد آژانس بود بینشون به چشم میخورد همه غرق صحبت بودن
آتسوشی نگاهی به همه انداخت و بعد از چند ثانیه لبخندی سرشار از خوشحالی روی لباش نقش بست
آره اون خوشحال بود خیلی خیلی خوشحال بود چون همه هنوز کنار هم بودن همه سالم بودن و دیگه قرار نبود هیچ اتفاقی برای کسی بیوفته چشماشو بست و بالاخره نفسی عمیقی از راحتی کشید و با خوشحالی از اعماق قلبش بخندی بزرگی زد.
مردی با هودی سیاه که کلاهش رو سرش گذاشته بود و تقریبا هیچی از صورتش دیده نمیشد و دست گلی که گلای سفید و آبی داشت دستش بود از آسانسور خارج شد و به سمت در دفتر آژانس حرکت کرد بعد از چند دقیقه زل زدن به در و فکر کردن به اینکه کاری که میخواد بکنه درسته یا نه بالاخره تصمیم نهایی رو گرفت و زنگ در رو زد
- ۹۲۸
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط