پارت۴۱
پارت۴۱
#جدال عشق
_ من عاشقت شدم
خندید
_ این تمام ماجرا بود
_ و حقیقت
من که تا اون لحظه سکوت کرده بودم حاال داشتم به ایکا حق میدادم
بهش حق میدادم که منو اذیت کنه
بهش به خاطر تمام بدی هایی که باهام کرد حق میدادم
انگار که در لحظه ای تمام خاطرات بد فراموش که نه بلکه شیرین
شدن
از داخل بغلش درا ومدم
جلوی پاهاش نشستم و دستشو توی دستم گرفتم
+ منم
با تعجب گفت:
_ چی؟
+ منم، منم عاشقت شدم
جلو رفتم و لباشو بوسیدم
بوسه ای که خودم شروع کننده اش بودم
با دستاش بازوهامو گرفت و جامون رو عوض کرد
حاال من نشسته بودم و ایکا روی من خم شده بود
دستاشو دو طرفم ستون کرده بود
بوسه ی کوتاهی به لبم زد و عقب کشید
_ بیا دوباره ازدواج کنیم
+ چی؟
_ خودم و خودت
_ دو نفری
_ یه ازدواج با عشق
_ باشه؟
لبخندی زدم
و سرمو به نشونه ی تا ئید تکون دادم
دوباره بوسه ای به لبام زد
و پیشونیم
و روی دو تا چشمام
روی دماغم
سرشو خم کرد و روی دوتا گونه ام
و روی فکم
روی گردنم
کمی از گوشه ی لباسمو زد کنار
روی سینم
و عقب اومد
توی چشمام نگاه کرد
_ فکر نکنم بتونم تا اون موقع تحمل کنم
خنده ای کردم و زدم به بازوش
+ نکنه دوباره داروی محرک جنسی بهت دادن؟ یا شاید توی غذات
ریختن؟
خندید
و اومد کنارم نشست
_ هنوز وقتی بهش فکر میکنم حالم بد میشه واقعا تجربه ی بدی بود
_ ولی شبه خوبی بود
+ با اینکه دستات ضرب دیدن؟ آقای مقاوم
_ آره خیلی شیرین بود خیلی
_ راستی یه سوالی برام پیش اومد
شونه ای باال انداختم
+ خوب بپرس
_ جریانی که لوکا برات تعریف کرد راجب گذشته چقدر با اینی که من
گفتم متفاوت بود؟
لبخندی زدم
+ هیچی
_ چی؟
+ اونم دقیقا همین و تعریف کرد و گفت
+ گفت متاسفه که اون بار این حرف ها رو راجبت زده. گفت واقعا
پشیمونه
_ جدا
+ اره جدا
خوب راستش دروغ گفتم قرار نبود بین دو تا برادر رو بهم بزنم پس یه
دروغه کوچولو اشکالی نداشت …
#جدال عشق
_ من عاشقت شدم
خندید
_ این تمام ماجرا بود
_ و حقیقت
من که تا اون لحظه سکوت کرده بودم حاال داشتم به ایکا حق میدادم
بهش حق میدادم که منو اذیت کنه
بهش به خاطر تمام بدی هایی که باهام کرد حق میدادم
انگار که در لحظه ای تمام خاطرات بد فراموش که نه بلکه شیرین
شدن
از داخل بغلش درا ومدم
جلوی پاهاش نشستم و دستشو توی دستم گرفتم
+ منم
با تعجب گفت:
_ چی؟
+ منم، منم عاشقت شدم
جلو رفتم و لباشو بوسیدم
بوسه ای که خودم شروع کننده اش بودم
با دستاش بازوهامو گرفت و جامون رو عوض کرد
حاال من نشسته بودم و ایکا روی من خم شده بود
دستاشو دو طرفم ستون کرده بود
بوسه ی کوتاهی به لبم زد و عقب کشید
_ بیا دوباره ازدواج کنیم
+ چی؟
_ خودم و خودت
_ دو نفری
_ یه ازدواج با عشق
_ باشه؟
لبخندی زدم
و سرمو به نشونه ی تا ئید تکون دادم
دوباره بوسه ای به لبام زد
و پیشونیم
و روی دو تا چشمام
روی دماغم
سرشو خم کرد و روی دوتا گونه ام
و روی فکم
روی گردنم
کمی از گوشه ی لباسمو زد کنار
روی سینم
و عقب اومد
توی چشمام نگاه کرد
_ فکر نکنم بتونم تا اون موقع تحمل کنم
خنده ای کردم و زدم به بازوش
+ نکنه دوباره داروی محرک جنسی بهت دادن؟ یا شاید توی غذات
ریختن؟
خندید
و اومد کنارم نشست
_ هنوز وقتی بهش فکر میکنم حالم بد میشه واقعا تجربه ی بدی بود
_ ولی شبه خوبی بود
+ با اینکه دستات ضرب دیدن؟ آقای مقاوم
_ آره خیلی شیرین بود خیلی
_ راستی یه سوالی برام پیش اومد
شونه ای باال انداختم
+ خوب بپرس
_ جریانی که لوکا برات تعریف کرد راجب گذشته چقدر با اینی که من
گفتم متفاوت بود؟
لبخندی زدم
+ هیچی
_ چی؟
+ اونم دقیقا همین و تعریف کرد و گفت
+ گفت متاسفه که اون بار این حرف ها رو راجبت زده. گفت واقعا
پشیمونه
_ جدا
+ اره جدا
خوب راستش دروغ گفتم قرار نبود بین دو تا برادر رو بهم بزنم پس یه
دروغه کوچولو اشکالی نداشت …
- ۹.۱k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط