🖤My little girl~»
🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part آخر
جونگکوک سر تکون داد: پدرجان، ا. ت بزرگ شده و عاقله! هیچکدوممون بچه نیستیم. پس در این صورت سن مهم نیست...
اقای جئون به من چشم دوخت.. از خجالت سرمو پایین انداختم...
اقای جئون لبخندی زد و گفت: خیلی خب باشه..
از خوشحالی بال دراوردمم!!! جونگکوک دستمو گرفت و با لبخند نگاهم کرد..
خیلی خوشحالم... خیلی زیاد... هیچوقت شاید فکرشم نمیکردم این اتفاقات بیوفته.. همچین زندگی داشته باشم...
جونگکوک منو ب عمارت خودش برد..
خاطرات زیادی برام زنده شد..
بچگیم اینجا گذشت.. شبا توی اتاق منتظر جونگکوک میموندم تا بیاد.. اون شب اول که کنارش خوابیدم... گرمای بغلش..
میخوام اینارو از اول تجربه کنم..
روی تخت نشستم.. جونگکوک کتش رو دراورد و کنار من نشست: به چی فکر میکنی!؟
لبخند زدم... یادش بخیر.. اون موقع حتی نمیدونستم لبخند چیه! از دیوار صدا بیاد از من نمیومد انقدر که ساکت بودم..
به سقف زل زدم: یاد خاطراتم افتادم..
جونگکوک نفسی کشید... نگاهش روی لبم خیره مونده بود..
با یه حرکت دستشو دور کمرم حلقه کرد و منو به خودش نزدیک کرد!
با دستش چونمو نگه داشت و زمزمه کرد: یادته اون شب ازت قول کردم که تا ابد مال خودمی..!؟
نفس گرمش مورمورم کرد: آ... آره..!
چشماشو بست و بوسه ای روی لبم زد... یکم عقب رفت و دوباره بوسه ی محکم تری ب گوشه ی لبم زد..
با دستش اروم اروم منو هول میداد که اخر روی تخت دراز کشیدم...
دستشو توی موهام فرو برد و شروع کرد به بوسیدنم...
هر لحظه بوسه هاش عمیق تر میشد طوری که دیگه برام نفس نمونده بود..
بعد از چند دقیقه مکث میکرد نفس میگرفت و عمیق تر از ته دلش ادامه میداد..
بوسه هاش طمع خوشبختی میداد.. از این لحظات.. به اندازه ی کل عمرم لذت بردم...
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
"پایان"
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part آخر
جونگکوک سر تکون داد: پدرجان، ا. ت بزرگ شده و عاقله! هیچکدوممون بچه نیستیم. پس در این صورت سن مهم نیست...
اقای جئون به من چشم دوخت.. از خجالت سرمو پایین انداختم...
اقای جئون لبخندی زد و گفت: خیلی خب باشه..
از خوشحالی بال دراوردمم!!! جونگکوک دستمو گرفت و با لبخند نگاهم کرد..
خیلی خوشحالم... خیلی زیاد... هیچوقت شاید فکرشم نمیکردم این اتفاقات بیوفته.. همچین زندگی داشته باشم...
جونگکوک منو ب عمارت خودش برد..
خاطرات زیادی برام زنده شد..
بچگیم اینجا گذشت.. شبا توی اتاق منتظر جونگکوک میموندم تا بیاد.. اون شب اول که کنارش خوابیدم... گرمای بغلش..
میخوام اینارو از اول تجربه کنم..
روی تخت نشستم.. جونگکوک کتش رو دراورد و کنار من نشست: به چی فکر میکنی!؟
لبخند زدم... یادش بخیر.. اون موقع حتی نمیدونستم لبخند چیه! از دیوار صدا بیاد از من نمیومد انقدر که ساکت بودم..
به سقف زل زدم: یاد خاطراتم افتادم..
جونگکوک نفسی کشید... نگاهش روی لبم خیره مونده بود..
با یه حرکت دستشو دور کمرم حلقه کرد و منو به خودش نزدیک کرد!
با دستش چونمو نگه داشت و زمزمه کرد: یادته اون شب ازت قول کردم که تا ابد مال خودمی..!؟
نفس گرمش مورمورم کرد: آ... آره..!
چشماشو بست و بوسه ای روی لبم زد... یکم عقب رفت و دوباره بوسه ی محکم تری ب گوشه ی لبم زد..
با دستش اروم اروم منو هول میداد که اخر روی تخت دراز کشیدم...
دستشو توی موهام فرو برد و شروع کرد به بوسیدنم...
هر لحظه بوسه هاش عمیق تر میشد طوری که دیگه برام نفس نمونده بود..
بعد از چند دقیقه مکث میکرد نفس میگرفت و عمیق تر از ته دلش ادامه میداد..
بوسه هاش طمع خوشبختی میداد.. از این لحظات.. به اندازه ی کل عمرم لذت بردم...
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
"پایان"
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
- ۲.۰k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط