{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همه ی شهر را آب برده است و تو ماندی...

همه ی شهر را آب برده است و تو ماندی...
شاید جنازه ای از من...
گویی شهر همچونان من دلبند توست...
آری ای سوار بر اسب آرزوها اینبار را میخواهم ازتک به تک عاشقانه های نداشته مان گویم...
گوشت را به من میدهی؟؟؟؟
دلم کمی راز دل گفتن میخواهد و بس...
برای تو...
تویی که تمام طلاهای شهر را آب میکنی و پشیزی هم ارزش نمیگذاری...
تویی که من هم برایت مفتم...
ای سوار بر اسب این روزهای من اندکی خوب بودن میخواهم و بس...
اندکی ملاحظه...
شاید چیزی شبیه لبخند...
هرچند برای تو کم...
وتوبمان تا ته قصه...
اینبار من میروم و حس های لیلی وارم...
تو که باشی داستان پابرجاست...
منکه نباشم داستان یک حاشیه کم دارد و بس...
پس این بار را به حرمت کم ارزشی طلاهای شهرت بمان...
ودل من شکستن هایش راشکسته تو بمان و خاکشیرش نکن...
دیدگاه ها (۱)

پارت سوم — یک روز معمولیسوآ از وقتی یورا را با خودش برده بود...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟗𝟕جونگکوک بعد از چند دقیقه موندن تو اب ب...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت" پارت " 30 ""ویو جئون آنجلینا" ...

زوجی که بیست و پنجمین سالگرد ازدواجشون را جشن گرفته بودند در...

پارت 13جیمین: از خونه دوشیزه رفتم قصر بدون هیچ حرفی رفتم اوت...

لیدی گودیوا که بودهمسر دوک کاونتری انگلیس زنی خیلی محبوب و م...

سلام حضرت باران اجازه می خواهمو با اجازه تان شعر تازه می خوا...

رمان می گل فصل(9) با صدای فریاد شهروز. خاطره که در حال تمرین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط