ابلیس
part 190
در حال بحث از تالار بیرون رفتن که لوکا و اکوتاگاوا با کف دست به پیشونیشون ضربه زدند.
_ قهر نکن
+ نکردم
_ من باید الان ناراحت باشم
+ مهم نیست
_ من زنه رو...
+ اگه اتفاق میوفتاد که مرده بودی
_ ناز نکن
+ خفه شو
_ معذرت میخوام چیبی
+ نه
_ چیبی جونم؟
+ گمشو
_ تو قلبت گم شدم
+ مرتیکه لاسو
_ خب باشه میرم با دخترای دیگه لاس میزنم زنم دوست نداره
راهشو کج کرد که چویا با حرص کراواتش رو گرفت و دنبال خودش مثل یه اسب کشید که صدای خنده دازای محیط رو پر کرد.
یوری پوزخندی زد و اکوتاگاوا منتظر دستور بود و لوکا سعی در کنترل ائویی بود
" بیا بریم ائویی "
" اون چویا سانه؟ کسی که بابایی باهاش ازدواج کرده؟ "
" آره ائویی ولی نباید بری پیشش وگرنه بابایی خیلی عصبانی میشه "
ائویی لپ هاشو پف کرد و گفت
" ائویی نمیزاره بابایی از دستش عصبانی بشه "
دست لوکا رو گرفت و از اون مکان دور شد.
دازای صاف ایستاد و با شوخ طبعی گفت
_ چویا میخوام یه صحنه قشنگ بسازیم
+ تو ماموریتیم
_ انقدر جدی نگیر...به شوهرت اعتماد کن
+ خب میخوای چیکار کنی؟
دازای بشکنی رو هوا زد که یکی از افراد سمتش اومد و با ترس لرز منتظر دستور بود
_ منتظر چی هستی دوربین رو بگیر و ازمون عکس بگیر
پسر دو هزاریش افتاد و دوربین رو از یکی گرفت و سمتشون گرفت که چویا گیج شد.
ناگهان تالار منفجر شد و آتش بزرگی خلق کرد و همون لحظه دازای کمر چویا رو گرفت و لب هاشو بوسید و مرد فورا عکس گرفت و صحنه زیبایی رو با یه دوربین و مواد های منفجره خلق کرد.
چویا هنگ کرده بود و از طرفی با انفجار ترسید اما وقتی دازای گرفتتش خیالش راحت شد که مشکلی نیست!
تا وقتی شعله های انفجار کم میشد همچنان چویا رو میبوسید تا اینکه نفس کم آورد و فاصله گرفت و برآید استایل بغلش کرد.
_ خب راه بیوفتید!
بلند دستور داد که تموم افراد حاضر چشمی گفتن و دونه به دونه سوار ماشین شدن...
چویا با دیدن عکس و فیلم های چند لحظه پیش چشماش ستاره ای شد
+ چقدر قشنگ شده دازای نگاه کن
_ اوهوم
نگاهشو به دازای داد و نگاه سردشو دید
+ اتفاقی افتاده
_ نه
+ خوبی؟
_ اره
+ پیش مشاورت میری؟
_ نمیدونم
+ برو
_ باشه
و دوباره با ذوق به عکس هاشون نگاه میکرد اما دازای اضطرابی تموم وجودش رو پر کرده بود...شاید رئیس راست میگفت...چویا اگه میفهمید قطعا ازش متنفر میشد دو سال بچه ش رو ازش دور کرده بود و حالا اون بزرگ شده بود و داشت دور از خانواده بزرگ میشد! چطور باید معرفیش میکرد؟ چی باید میگفت؟ حالا که کار کریس تموم شده...لعنتی اون بچه رو چطور باید به چویا نشون میداد؟
نفس عمیقی کشید و ضربان قلبش بالا رفت و زیر لب زمزمه کرد
_ باید یه فکری کنم
چویا سرشو چرخوند و گفت
+ با منی؟
_ نه
+ تو مطمئنی حالت خوبه؟
_ اره فقط یکم خستم
سرشو رو شونه چویا گذاشت و چشماشو بست...دیر یا زود چویا میفهمید و اون بچه...آه خدای من اینم یه دردسر دیگه! چرا تمومی ندارن...اینبار کار تمومه...دازای میدونست چویا ازش متنفر میشه اما بخاطر خودش زندگی یه بچه رو خراب نمیکرد...دازای ریو نبود. برنامه های جدیدی تو ذهنش بود...
.......................................................
شروعی از نو...بازم بیدار شد و دازای کنارش نبود...شب هم خودش دیر رسید و دازای خواب بود...
کشی به بدنش داد و از رو تخت بلند شد و آبی به صورتش زد و لباس هاشو عوض کرد و از اتاق بیرون زد اما در کمال تعجب دازای خونه بود...یه بافت طوسی رنگ تنش بود داد یه عینک هم رو چشماش و داشت تو لب تاپ به سرعت تایپ میکرد و یه شکلات داغ هم روی میز بود.
+ اوسامو؟
دازای نگاهشو به چویا داد و لبخند مصنوعی زد
_ صبح بخیر هویجک
+ صبح بخیر...چیکار میکنی؟
_ قرار داد هایی که تا الان داشتیم رو کنسل میکنم
+ چرا؟ میدونی چقدر سرشون هزینه کردیم؟
_ مهم نیست چویا
+ منظورت چیه...این همه امضا این همه قرارداد این همه معامله این همه مصاحبه میدونی چه عذابی کشیدم تا با خانوم مارشنس قرارداد ببندم؟
_ ممنون اما دیگه نیازی به هیچکدوم نداریم
+ کارو بار چی؟
_ امروز اطلاع دادم کسی سرکار نمیره...خونه ها رو بازسازی کردند هر چند گلوله ها فقط شیشه ها رو شکونده
+ چرا نباید کسی بره سرکار؟ اون همه اسلحه تو انباره...اون همه مواد حتی برده ها قرار بود امروز به دستمون برسه
_ خب همه کنسل میشن
+ تو یه دیوونه ای
_ شاید
سمت میز صبحونه رفت و یه تیکه نون تست داخل دهنش گذاشت و با اخم به دازای نگاه میکرد...زحماتش به باد رفت...میخواد چیکار کنه؟ درآمد مافیا از همین جاهاست و اگه نباشه اتفاق خوشایندی نمیافته...چه نقشه ای تو سرته اوسامو!
_______________________________________________________
ادامه دارد...
در حال بحث از تالار بیرون رفتن که لوکا و اکوتاگاوا با کف دست به پیشونیشون ضربه زدند.
_ قهر نکن
+ نکردم
_ من باید الان ناراحت باشم
+ مهم نیست
_ من زنه رو...
+ اگه اتفاق میوفتاد که مرده بودی
_ ناز نکن
+ خفه شو
_ معذرت میخوام چیبی
+ نه
_ چیبی جونم؟
+ گمشو
_ تو قلبت گم شدم
+ مرتیکه لاسو
_ خب باشه میرم با دخترای دیگه لاس میزنم زنم دوست نداره
راهشو کج کرد که چویا با حرص کراواتش رو گرفت و دنبال خودش مثل یه اسب کشید که صدای خنده دازای محیط رو پر کرد.
یوری پوزخندی زد و اکوتاگاوا منتظر دستور بود و لوکا سعی در کنترل ائویی بود
" بیا بریم ائویی "
" اون چویا سانه؟ کسی که بابایی باهاش ازدواج کرده؟ "
" آره ائویی ولی نباید بری پیشش وگرنه بابایی خیلی عصبانی میشه "
ائویی لپ هاشو پف کرد و گفت
" ائویی نمیزاره بابایی از دستش عصبانی بشه "
دست لوکا رو گرفت و از اون مکان دور شد.
دازای صاف ایستاد و با شوخ طبعی گفت
_ چویا میخوام یه صحنه قشنگ بسازیم
+ تو ماموریتیم
_ انقدر جدی نگیر...به شوهرت اعتماد کن
+ خب میخوای چیکار کنی؟
دازای بشکنی رو هوا زد که یکی از افراد سمتش اومد و با ترس لرز منتظر دستور بود
_ منتظر چی هستی دوربین رو بگیر و ازمون عکس بگیر
پسر دو هزاریش افتاد و دوربین رو از یکی گرفت و سمتشون گرفت که چویا گیج شد.
ناگهان تالار منفجر شد و آتش بزرگی خلق کرد و همون لحظه دازای کمر چویا رو گرفت و لب هاشو بوسید و مرد فورا عکس گرفت و صحنه زیبایی رو با یه دوربین و مواد های منفجره خلق کرد.
چویا هنگ کرده بود و از طرفی با انفجار ترسید اما وقتی دازای گرفتتش خیالش راحت شد که مشکلی نیست!
تا وقتی شعله های انفجار کم میشد همچنان چویا رو میبوسید تا اینکه نفس کم آورد و فاصله گرفت و برآید استایل بغلش کرد.
_ خب راه بیوفتید!
بلند دستور داد که تموم افراد حاضر چشمی گفتن و دونه به دونه سوار ماشین شدن...
چویا با دیدن عکس و فیلم های چند لحظه پیش چشماش ستاره ای شد
+ چقدر قشنگ شده دازای نگاه کن
_ اوهوم
نگاهشو به دازای داد و نگاه سردشو دید
+ اتفاقی افتاده
_ نه
+ خوبی؟
_ اره
+ پیش مشاورت میری؟
_ نمیدونم
+ برو
_ باشه
و دوباره با ذوق به عکس هاشون نگاه میکرد اما دازای اضطرابی تموم وجودش رو پر کرده بود...شاید رئیس راست میگفت...چویا اگه میفهمید قطعا ازش متنفر میشد دو سال بچه ش رو ازش دور کرده بود و حالا اون بزرگ شده بود و داشت دور از خانواده بزرگ میشد! چطور باید معرفیش میکرد؟ چی باید میگفت؟ حالا که کار کریس تموم شده...لعنتی اون بچه رو چطور باید به چویا نشون میداد؟
نفس عمیقی کشید و ضربان قلبش بالا رفت و زیر لب زمزمه کرد
_ باید یه فکری کنم
چویا سرشو چرخوند و گفت
+ با منی؟
_ نه
+ تو مطمئنی حالت خوبه؟
_ اره فقط یکم خستم
سرشو رو شونه چویا گذاشت و چشماشو بست...دیر یا زود چویا میفهمید و اون بچه...آه خدای من اینم یه دردسر دیگه! چرا تمومی ندارن...اینبار کار تمومه...دازای میدونست چویا ازش متنفر میشه اما بخاطر خودش زندگی یه بچه رو خراب نمیکرد...دازای ریو نبود. برنامه های جدیدی تو ذهنش بود...
.......................................................
شروعی از نو...بازم بیدار شد و دازای کنارش نبود...شب هم خودش دیر رسید و دازای خواب بود...
کشی به بدنش داد و از رو تخت بلند شد و آبی به صورتش زد و لباس هاشو عوض کرد و از اتاق بیرون زد اما در کمال تعجب دازای خونه بود...یه بافت طوسی رنگ تنش بود داد یه عینک هم رو چشماش و داشت تو لب تاپ به سرعت تایپ میکرد و یه شکلات داغ هم روی میز بود.
+ اوسامو؟
دازای نگاهشو به چویا داد و لبخند مصنوعی زد
_ صبح بخیر هویجک
+ صبح بخیر...چیکار میکنی؟
_ قرار داد هایی که تا الان داشتیم رو کنسل میکنم
+ چرا؟ میدونی چقدر سرشون هزینه کردیم؟
_ مهم نیست چویا
+ منظورت چیه...این همه امضا این همه قرارداد این همه معامله این همه مصاحبه میدونی چه عذابی کشیدم تا با خانوم مارشنس قرارداد ببندم؟
_ ممنون اما دیگه نیازی به هیچکدوم نداریم
+ کارو بار چی؟
_ امروز اطلاع دادم کسی سرکار نمیره...خونه ها رو بازسازی کردند هر چند گلوله ها فقط شیشه ها رو شکونده
+ چرا نباید کسی بره سرکار؟ اون همه اسلحه تو انباره...اون همه مواد حتی برده ها قرار بود امروز به دستمون برسه
_ خب همه کنسل میشن
+ تو یه دیوونه ای
_ شاید
سمت میز صبحونه رفت و یه تیکه نون تست داخل دهنش گذاشت و با اخم به دازای نگاه میکرد...زحماتش به باد رفت...میخواد چیکار کنه؟ درآمد مافیا از همین جاهاست و اگه نباشه اتفاق خوشایندی نمیافته...چه نقشه ای تو سرته اوسامو!
_______________________________________________________
ادامه دارد...
- ۷۹
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط