intertwined fate of two enemies-part 16
فلیکس: انقدری عاشق هست که عادت هات رو بدونه.
فلیکس لبخندی زد. توی چشم سونگمین اون لبخند یه لبخند شیطنت امیز بود در برابر عشق جونگین به سونگمین ولی نمیدونست پشت اون لبخند شیرین، درد ها و غم ها انباشته شده.
سکوت کوتاهی همه جا رو فرا گرفت. لحظه ای هر دو به فکر های متفاوتی فرو رفت بودن. سونگمین توی فکر جونگین و نگرانی بود اما فلیکس... توی این فکر بود که چرا نباید به نفر مثل جونگین اونو دوست داشته باشه؟ چرا نباید کسی باشه که توی درد و غم هاش مراقبش باشه؟ چرا کسی نباید با عشق قربون صدقه اش بره؟ چرا یه نفر پیدا نمیشه اونقدر که جونگین مراقب سونگمینه، مراقب فلیکس باشه؟
سکوت کوتاهشون با سوال فلیکس شکسته شد...
فلیکس:چرا زودتر برگشته؟قرار نبوده هفته دیگه بیاد؟
سونگمین:قرار بود هفته ی دیگه بیاد. اگر هفته ی دیگه میومد من قضیه ی کریستوفر بنگ رو تموم میکردم که الان نره بپره بهش
فلیکس:جونگین فهمیده اتفاق اون شب رو؟
سونگمین:اولش نمیدونست. خودم اشتباه کردم بهش گفتم.
فلیکس:الانم حتما رفته پیش کریستوفر بنگ وایییی
سونگمین:فقط بهم گفت نگران نباش. خب یعنی چی که نگران نباش؟ یعنی الان نگران نباشم چون میری چانو پاره میکنی یا نگران نباشم چون کاری بهش نداری؟
فلیکس:طبق چیزی که من از جونگین میدونم اون نگران نباش یعنی داره میره که کریستوفر بنگ رو پاره کنه
سونگمین دلش میخواست منظور جونگین این باشه که کاری به چان نداره ولی میدونست قطعا اولین کاری که جونگین میکنه پاره کردن چانه. حالا نه صرفا فیزیکی.
فلیکس:من اصلا اومده بودم اینجا بهت بگم بیا بریم بیرون بگردیم
سونگمین:بریم بلکه من یکم حال و هوام عوض بشه
سونگمین و فلیکس باهم راه افتادن تا برن بگردن. اول از همه رفتن میدان تیر اندازی و بعد از اون به یه رستوران معروف رفتن. روزشون رو با هر کاری که حواسشون رو پرت کنه، پر کردن. در حالی که جونگین توی شرکتش نشسته بود و نقشه ی زمین زدن کریستوفر بنگ رو میکشد...
منشی:رئیس فایل هایی که میخواستین اماده شدن
جونگین:بیار چکشون کنم.
طبق فایل هایی که جونگین به جاسوس هاش سپرده بود اماده کنن، به زودی قرار بود محموله ای از خارج کشور برای خانواده بنگ، بیاد که کریستوفر قرار بود این عملیات ورود محموله رو مدیریت کنه و این فرصتی بود که جونگین انتقامش رو از اون بگیره.
بعد از چک کردن اون فایل ها، سروقت گوشیش رفت و به سونگمین پیام داد
جونگین:مینی داری چه کار میکنی؟
بعد از مدت کوتاهی سونگمین جواب پیامشو داد:
سونگمین:با فلیکس اومدیم میدان تیراندازی تمرین کنیم.
جونگین:دلم برات تنگ شده میام ببینمت
سونگمین:منم دلم برات تنگ شده، زود بیا
بعد از خوندن این پیام سونگمین، سریع کتش رو برداشت و از در اتاقش خارج شد. کار ها رو به منشیش سپرد و از شرکتش خارج شد
#استری_کیدز #فیکشن #سناریو #چانمین
فلیکس لبخندی زد. توی چشم سونگمین اون لبخند یه لبخند شیطنت امیز بود در برابر عشق جونگین به سونگمین ولی نمیدونست پشت اون لبخند شیرین، درد ها و غم ها انباشته شده.
سکوت کوتاهی همه جا رو فرا گرفت. لحظه ای هر دو به فکر های متفاوتی فرو رفت بودن. سونگمین توی فکر جونگین و نگرانی بود اما فلیکس... توی این فکر بود که چرا نباید به نفر مثل جونگین اونو دوست داشته باشه؟ چرا نباید کسی باشه که توی درد و غم هاش مراقبش باشه؟ چرا کسی نباید با عشق قربون صدقه اش بره؟ چرا یه نفر پیدا نمیشه اونقدر که جونگین مراقب سونگمینه، مراقب فلیکس باشه؟
سکوت کوتاهشون با سوال فلیکس شکسته شد...
فلیکس:چرا زودتر برگشته؟قرار نبوده هفته دیگه بیاد؟
سونگمین:قرار بود هفته ی دیگه بیاد. اگر هفته ی دیگه میومد من قضیه ی کریستوفر بنگ رو تموم میکردم که الان نره بپره بهش
فلیکس:جونگین فهمیده اتفاق اون شب رو؟
سونگمین:اولش نمیدونست. خودم اشتباه کردم بهش گفتم.
فلیکس:الانم حتما رفته پیش کریستوفر بنگ وایییی
سونگمین:فقط بهم گفت نگران نباش. خب یعنی چی که نگران نباش؟ یعنی الان نگران نباشم چون میری چانو پاره میکنی یا نگران نباشم چون کاری بهش نداری؟
فلیکس:طبق چیزی که من از جونگین میدونم اون نگران نباش یعنی داره میره که کریستوفر بنگ رو پاره کنه
سونگمین دلش میخواست منظور جونگین این باشه که کاری به چان نداره ولی میدونست قطعا اولین کاری که جونگین میکنه پاره کردن چانه. حالا نه صرفا فیزیکی.
فلیکس:من اصلا اومده بودم اینجا بهت بگم بیا بریم بیرون بگردیم
سونگمین:بریم بلکه من یکم حال و هوام عوض بشه
سونگمین و فلیکس باهم راه افتادن تا برن بگردن. اول از همه رفتن میدان تیر اندازی و بعد از اون به یه رستوران معروف رفتن. روزشون رو با هر کاری که حواسشون رو پرت کنه، پر کردن. در حالی که جونگین توی شرکتش نشسته بود و نقشه ی زمین زدن کریستوفر بنگ رو میکشد...
منشی:رئیس فایل هایی که میخواستین اماده شدن
جونگین:بیار چکشون کنم.
طبق فایل هایی که جونگین به جاسوس هاش سپرده بود اماده کنن، به زودی قرار بود محموله ای از خارج کشور برای خانواده بنگ، بیاد که کریستوفر قرار بود این عملیات ورود محموله رو مدیریت کنه و این فرصتی بود که جونگین انتقامش رو از اون بگیره.
بعد از چک کردن اون فایل ها، سروقت گوشیش رفت و به سونگمین پیام داد
جونگین:مینی داری چه کار میکنی؟
بعد از مدت کوتاهی سونگمین جواب پیامشو داد:
سونگمین:با فلیکس اومدیم میدان تیراندازی تمرین کنیم.
جونگین:دلم برات تنگ شده میام ببینمت
سونگمین:منم دلم برات تنگ شده، زود بیا
بعد از خوندن این پیام سونگمین، سریع کتش رو برداشت و از در اتاقش خارج شد. کار ها رو به منشیش سپرد و از شرکتش خارج شد
#استری_کیدز #فیکشن #سناریو #چانمین
- ۷.۱k
- ۱۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط