وقتی اون تو رو به سرپرستی میگیره و..p38
وقتی اون تو رو به سرپرستی میگیره و..p38
ویو ساعت ۲ بعدازظهر
بعد از چند ساعت بازی توی استخر خصوصی روباز تصمیم گرفتیم کنار استخر ناهار بخوریم. هوا دلپذیر بود و سایهبان بزرگی بالای میز قرار داشت. هیونجین کنارم نشسته بود و فلیکس هم روبهرومون بود. فلیکس از صبح مدام با هیونجین کلکل میکرد و هنوز هم قصد نداشت دست از سرش برداره.
فلیکس : راستی. یه خبر دارم که هنوز بهتون نگفتم.
ا.ت : چه خبری؟
فلیکس لبخند زد و قاشقش رو روی میز گذاشت.
فلیکس : من نامزد کردم.
با تعجب بهش نگاه کردم و هیونجین هم سرش رو بالا آورد.
ا.ت : چی؟ جدی میگی؟
فلیکس : آره. اسمش لیناست.
ا.ت : وای فلیکس. چرا زودتر نگفتی؟ تبریک میگم.
با خوشحالی لبخند زدم. فلیکس هم خندید و سرش رو کمی پایین انداخت.
فلیکس : میخواستم وقتی فرصت مناسبی پیدا کردم بهتون بگم.
$ : بالاخره یکی پیدا شد که حاضر شده تو رو تحمل کنه.
فلیکس : هیونجین. من دارم از نامزد شدنم حرف میزنم. یکم احترام بذار.
$ : دارم بهت تبریک میگم. به روش خودم.
فلیکس : روش تو واقعا افتضاحه.
خندهم گرفت و به فلیکس نگاه کردم.
ا.ت : لینا رو کی بهمون معرفی میکنی؟
فلیکس : بهزودی. فکر کنم از آشنایی باهات خوشحال بشه.
ا.ت : منم دوست دارم ببینمش.
$ : فقط امیدوارم لینا بدونه با چه آدم پرحرفی نامزد کرده.
فلیکس : حداقل نامزد دارم. تو به خودت برس.
هیونجین نگاه تندی بهش انداخت و فلیکس با خنده دستهاش رو بالا برد.
فلیکس : باشه. دیگه چیزی نمیگم.
همون موقع تلفن هیونجین زنگ خورد. با دیدن اسم یکی از افراد گروهش جواب داد. اول با آرامش گوش میداد اما چند ثانیه بعد حالت چهرهاش تغییر کرد و قاشقش رو روی میز گذاشت.
$ : چی گفتی؟
چند لحظه سکوت کرد و با صدایی جدی ادامه داد.
$ : محمولهی لندن رو دوباره دزدیدن؟
فلیکس که متوجه تغییر رفتارش شده بود دیگه لبخند نمیزد. من هم با نگرانی به هیونجین نگاه کردم.
$ : مطمئنی؟ این دومین باره که به یکی از محمولههای ما حمله میشه. میخوام تمام جزئیات رو بررسی کنین. مسیر حرکتش. زمان حمله. افرادی که مسئول محافظت از محموله بودن. همهچیز.
چند لحظهی دیگه به حرفهای طرف مقابل گوش داد و بعد با لحنی قاطع گفت.
$ : تا وقتی برگردم هیچکس خودسرانه اقدامی نمیکنه. همهی اطلاعات رو برای جلسه آماده کنین. وقتی رسیدم سئول خودم بررسیش میکنم.
تماس رو قطع کرد و گوشی رو روی میز گذاشت. برای چند لحظه سکوت بینمون برقرار شد.
ا.ت : هیونجین. چی شده؟
هیونجین نفس عمیقی کشید و به من نگاه کرد.
$ : یکی از محمولههایی که از لندن به سئول میاومد مورد حمله قرار گرفته و دزدیده شده.
فلیکس : دوباره؟ این دومین باره. دفعهی قبل هم محمولهمون رو از دست دادیم.
$ : آره. این دیگه تصادفی نیست. یکی داره عمدا محمولههای ما رو هدف میگیره.
فلیکس : به نظرت اطلاعات مسیر لو رفته؟
وود.....
ویو ساعت ۲ بعدازظهر
بعد از چند ساعت بازی توی استخر خصوصی روباز تصمیم گرفتیم کنار استخر ناهار بخوریم. هوا دلپذیر بود و سایهبان بزرگی بالای میز قرار داشت. هیونجین کنارم نشسته بود و فلیکس هم روبهرومون بود. فلیکس از صبح مدام با هیونجین کلکل میکرد و هنوز هم قصد نداشت دست از سرش برداره.
فلیکس : راستی. یه خبر دارم که هنوز بهتون نگفتم.
ا.ت : چه خبری؟
فلیکس لبخند زد و قاشقش رو روی میز گذاشت.
فلیکس : من نامزد کردم.
با تعجب بهش نگاه کردم و هیونجین هم سرش رو بالا آورد.
ا.ت : چی؟ جدی میگی؟
فلیکس : آره. اسمش لیناست.
ا.ت : وای فلیکس. چرا زودتر نگفتی؟ تبریک میگم.
با خوشحالی لبخند زدم. فلیکس هم خندید و سرش رو کمی پایین انداخت.
فلیکس : میخواستم وقتی فرصت مناسبی پیدا کردم بهتون بگم.
$ : بالاخره یکی پیدا شد که حاضر شده تو رو تحمل کنه.
فلیکس : هیونجین. من دارم از نامزد شدنم حرف میزنم. یکم احترام بذار.
$ : دارم بهت تبریک میگم. به روش خودم.
فلیکس : روش تو واقعا افتضاحه.
خندهم گرفت و به فلیکس نگاه کردم.
ا.ت : لینا رو کی بهمون معرفی میکنی؟
فلیکس : بهزودی. فکر کنم از آشنایی باهات خوشحال بشه.
ا.ت : منم دوست دارم ببینمش.
$ : فقط امیدوارم لینا بدونه با چه آدم پرحرفی نامزد کرده.
فلیکس : حداقل نامزد دارم. تو به خودت برس.
هیونجین نگاه تندی بهش انداخت و فلیکس با خنده دستهاش رو بالا برد.
فلیکس : باشه. دیگه چیزی نمیگم.
همون موقع تلفن هیونجین زنگ خورد. با دیدن اسم یکی از افراد گروهش جواب داد. اول با آرامش گوش میداد اما چند ثانیه بعد حالت چهرهاش تغییر کرد و قاشقش رو روی میز گذاشت.
$ : چی گفتی؟
چند لحظه سکوت کرد و با صدایی جدی ادامه داد.
$ : محمولهی لندن رو دوباره دزدیدن؟
فلیکس که متوجه تغییر رفتارش شده بود دیگه لبخند نمیزد. من هم با نگرانی به هیونجین نگاه کردم.
$ : مطمئنی؟ این دومین باره که به یکی از محمولههای ما حمله میشه. میخوام تمام جزئیات رو بررسی کنین. مسیر حرکتش. زمان حمله. افرادی که مسئول محافظت از محموله بودن. همهچیز.
چند لحظهی دیگه به حرفهای طرف مقابل گوش داد و بعد با لحنی قاطع گفت.
$ : تا وقتی برگردم هیچکس خودسرانه اقدامی نمیکنه. همهی اطلاعات رو برای جلسه آماده کنین. وقتی رسیدم سئول خودم بررسیش میکنم.
تماس رو قطع کرد و گوشی رو روی میز گذاشت. برای چند لحظه سکوت بینمون برقرار شد.
ا.ت : هیونجین. چی شده؟
هیونجین نفس عمیقی کشید و به من نگاه کرد.
$ : یکی از محمولههایی که از لندن به سئول میاومد مورد حمله قرار گرفته و دزدیده شده.
فلیکس : دوباره؟ این دومین باره. دفعهی قبل هم محمولهمون رو از دست دادیم.
$ : آره. این دیگه تصادفی نیست. یکی داره عمدا محمولههای ما رو هدف میگیره.
فلیکس : به نظرت اطلاعات مسیر لو رفته؟
وود.....
- ۲۲۱
- ۲۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط