عشق ...
عشق ...
از آغاز مشکل بود وآسانش گرفت!
تاکه در اوج بهاران برگریزانش گرفت!
عمری از گندم نخورد ودانه دانه جمع کرد
عشق تو آتش شد ودر خرمن جانش گرفت!
ابر های تیره را دید ودلش لرزید ...باز
فالی از دیوان پریشانش گرفت:
یاری اندر کس نمیبینم
غزل را گریه کرد...
تابه خود آمد دلش از دوستدارانش گرفت...!
از آغاز مشکل بود وآسانش گرفت!
تاکه در اوج بهاران برگریزانش گرفت!
عمری از گندم نخورد ودانه دانه جمع کرد
عشق تو آتش شد ودر خرمن جانش گرفت!
ابر های تیره را دید ودلش لرزید ...باز
فالی از دیوان پریشانش گرفت:
یاری اندر کس نمیبینم
غزل را گریه کرد...
تابه خود آمد دلش از دوستدارانش گرفت...!
- ۱.۰k
- ۲۰ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط