{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق از آغاز مشکل بود و آسانش گرفت

عشق از آغاز مشکل بود و آسانش گرفت
تا که در اوج بهاران برگریزانش گرفت
عمری از گندم نخورد و دانه دانه جمع کرد
عشق تو آتش شد و در خرمن جانش گرفت
ابرهای تیره را دید و دلش لرزید باز
فالی از دیوان افکار پریشانش گرفت
یاری اندر کس نمی بینم ، غزل را حفظ بود
تا به خود آمد ، دلش از دوست دارانش گرفت
پس تو را نوشید و دستت را فشرد و فکر کرد
خوب شد که شوکران از دست جانانش گرفت
چندگامی دور شد اما دلش جا مانده بود
آخرین ته مانده ی خود را به دندانش گرفت
داشت از دیدار چشمان تو بر می گشت که
“محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت …!
دیدگاه ها (۲)

افسوس زندگی جز غم ثمر نداشتوین روزهای عمر کم پیچ و خم نداشتد...

من از روزی که دلبستم به چشمان تو میدیدمکه چشمان تو می افتند ...

در کتاب چار فصل زندگیصفحه ها پشت سرِ هم می روندهر یک از این ...

خواستی تا گله از این غم جانکاه کنمنفسی مانده مگر تا ز غمت آه...

عشق از آغاز مشکل بود و آسانش گرفتتا که در اوج بهاران برگریزا...

عشق از آغاز مشکل بود و آسانش گرفتتا که در اوج بهاران برگریزا...

عشق از آغاز مشکل بود و آسانش گرفتتا که در اوج بهاران برگ ریز...

عشق از آغاز مشکل بود و آسانش گرفتتا که در اوج بهاران برگ ریز...

عشق از آغاز مشکل بود و آسانش گرفتتا که در اوج بهاران برگ ریز...

عشق از آغاز مشکل بود و آسانش گرفتتا که در اوج بهاران برگ ریز...

عشق ... از آغاز مشکل بود وآسانش گرفت! تاکه در اوج بهاران برگ...

عشق از آغاز مشکل بود و آسان‌ش گرفتتا که در اوج بهاران برگریز...

♥️🍃امشب از خدا❣برایت من چنین خواستم دلت آرام ، تنت سالمدعایت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط