رمان بهترین من،پارت۳☆
رمان بهترین من،پارت۳☆
ساعت 12:00
دازای میره تو خونه ی چویا*
چویا:هویی،خونه ی منه ع.و.ضی من اول میرم
دازای:چوویا
دستشو رو در میگیره جوری که چویا نتونه بره داخل*
چویا:دستتو بردار وگرنه بلایی سرت میاد مرغای آسمون دلشون واست بسوزه
دازای دستشو بر می داره*
چویا:ببین من روی تخت میخوابم تو روی زمین
دازای:کوتوله ی خودخواه،بزار پیشت بخوابم
چویا:برو اون طرف نبینمت
دازای دستی روی سر چویا میکشه*
ساعت 12:20
دازای کنار چویا میخوابه و حرفای چویا تاثیری نداشته*
چویا:نمیری اون طرف نه؟
دازای:نه نمیرم
چویا دازای رو ل..گ..د میزنه و دازای روی زمین میوفته
دازای:خیلی قوی هستی چیبی،انتظارشو نداشتم
چویا کلاهشو روی میز میزاره*
چویا:بخواب حوصله ات رو ندارم
دازای از درد داشت میمرد ولی هیچی نگفت*
دازای خودشو به حالت خوابیدن در میاره*
چویا فکر میکنه دازای خوابیده لبخندی معنا دار میزنه*
چویا:هوم،خوابیدی؟
دازای چیزی نمیگه و نیش خند میزنه*
چویا از جاش بلند میشه و کتش رو در میاره و میبینه دازای داره از سرما یخ میزنه*
چویا کتش رو روی دازای میندازه*
ساعت 1:00
چویا:دازای ای کاش بدونی هر کاری بتونم واست میکنم
دازای چشاشو باز میکنه*
دازای:عه واقعا؟،یعنی انقدر واست مهمم؟
چویا که میفهمه دازای بیدار بوده تعجب میکنه*
چویا:تو که خواب بودی بی م...ص...رف
دازای:عا آره،ولی میدونستم که هر کاری میکنی
چویا:تو چته؟،اه
دازای:فردا نمیری سر کارت؟
چویا:چه ربطی داره دازای،میرم دیگه
دازای:الان که ساعت ۱ و نیمه چیبی کوچولو
چویا:چ...،چی میگی؟
پایان پارت۳،منتظر پارت بعدی باشید
ساعت 12:00
دازای میره تو خونه ی چویا*
چویا:هویی،خونه ی منه ع.و.ضی من اول میرم
دازای:چوویا
دستشو رو در میگیره جوری که چویا نتونه بره داخل*
چویا:دستتو بردار وگرنه بلایی سرت میاد مرغای آسمون دلشون واست بسوزه
دازای دستشو بر می داره*
چویا:ببین من روی تخت میخوابم تو روی زمین
دازای:کوتوله ی خودخواه،بزار پیشت بخوابم
چویا:برو اون طرف نبینمت
دازای دستی روی سر چویا میکشه*
ساعت 12:20
دازای کنار چویا میخوابه و حرفای چویا تاثیری نداشته*
چویا:نمیری اون طرف نه؟
دازای:نه نمیرم
چویا دازای رو ل..گ..د میزنه و دازای روی زمین میوفته
دازای:خیلی قوی هستی چیبی،انتظارشو نداشتم
چویا کلاهشو روی میز میزاره*
چویا:بخواب حوصله ات رو ندارم
دازای از درد داشت میمرد ولی هیچی نگفت*
دازای خودشو به حالت خوابیدن در میاره*
چویا فکر میکنه دازای خوابیده لبخندی معنا دار میزنه*
چویا:هوم،خوابیدی؟
دازای چیزی نمیگه و نیش خند میزنه*
چویا از جاش بلند میشه و کتش رو در میاره و میبینه دازای داره از سرما یخ میزنه*
چویا کتش رو روی دازای میندازه*
ساعت 1:00
چویا:دازای ای کاش بدونی هر کاری بتونم واست میکنم
دازای چشاشو باز میکنه*
دازای:عه واقعا؟،یعنی انقدر واست مهمم؟
چویا که میفهمه دازای بیدار بوده تعجب میکنه*
چویا:تو که خواب بودی بی م...ص...رف
دازای:عا آره،ولی میدونستم که هر کاری میکنی
چویا:تو چته؟،اه
دازای:فردا نمیری سر کارت؟
چویا:چه ربطی داره دازای،میرم دیگه
دازای:الان که ساعت ۱ و نیمه چیبی کوچولو
چویا:چ...،چی میگی؟
پایان پارت۳،منتظر پارت بعدی باشید
- ۴۳۴
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط