قربانی کوچک ☄️🍂
قربانی کوچک ☄️🍂
پسرک با دستای لرزان پشت در اتاق منتظر بود شاید باید خود را به دست سرنوشت میسپرد ولی اون کسی نبود که بگذارد به همین راحتی سرنوشت کار خود را با او بکند
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
در دفترش نشسته بود و به موضوع چند ساعت پیش فکر میکرد شاید پدرش زیاده روی میکرد شاید او نباید ازدواج میکرد و بچه دار میشد شاید شانس به او روی میکرد و پسرک اصیل زاده بدون آنکه مجبور باشد بچه اش را که از خون خود بود بکشد
درست مثل قبل پدرش او را به بازی گرفته بود او نمیتوانست اجازه بدهد پدرش در موضوعی به این مهمی دخالت کند ولی چه میشد کرد خون خالص او همیشه باعث دردسر بود
پدرش اینبار از او درخواستی داشت که حسابی او را به هم ریخته بود او اینبار باید برای جان بچه اش میجنگید و دعا میکرد اگر آن بچه دختر بود چه میشد؟
💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫
لحظات پر استرس میگذشت او با یک چاقو در دستش با قلبی شکسته پشت در ایستاده بود اگر مجبور بود بچه اش را قبل از آنکه بتواند از خودش دفاع کند بکشد چی اون نمیتوانست حتی آن لحظه رو تصور کند
او باری دیگر برای داشتن خانواده میجنگید
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
همزمان با شنیده شدن گریه بچه استرس در تمام وجودش رخنه کرد او نباید خودش را میباخت
پرستار با خوشحالی از اتاق خارج شد و به او مژده فرزند دخترش را داد
در همان لحظه دنیا پیش چشمانش فرو ریخت نمیتوانست کاری به جز این بکند
💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫
به اتاق رفته بود بدون آنکه چهره دختر و همسرش را ببیند به سمت آنها رفت
سعی کرد به نوزاد کوچک نگاه نکند اگر دل به او میبست چه اگر دلش نمیامد او را بکشد چه
همسرش بچه را سخت به آغوش فشرد نمیخواست کودکش را به دست پدرش که مانند شکارچی بود بسپرد
کودک و زن گریه میکردند و با هر صدا او فرو می ریخت
همسرش از او فرصتی خواست تا کودک را آروم کند سعی میکرد خود را راضی کند که آن فرزند متعلق به او نبود
💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫
با افتادن خنجر صدای شکستن پسرک آمد اما میتوانست در اعماق قلبش گرمی را احساس کند او دخترش را نکشته بود دخترش در آغوش همسرش آرام خوابیده بود اما او در این فکر بود که در آینده میتواند پدر بهتری برای دخترش باشد
☄️☄️☄️☄️☄️☄️☄️☄️☄️☄️☄️☄️☄️☄️
امیدوارم خوشتون اومده باشه
پسرک با دستای لرزان پشت در اتاق منتظر بود شاید باید خود را به دست سرنوشت میسپرد ولی اون کسی نبود که بگذارد به همین راحتی سرنوشت کار خود را با او بکند
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
در دفترش نشسته بود و به موضوع چند ساعت پیش فکر میکرد شاید پدرش زیاده روی میکرد شاید او نباید ازدواج میکرد و بچه دار میشد شاید شانس به او روی میکرد و پسرک اصیل زاده بدون آنکه مجبور باشد بچه اش را که از خون خود بود بکشد
درست مثل قبل پدرش او را به بازی گرفته بود او نمیتوانست اجازه بدهد پدرش در موضوعی به این مهمی دخالت کند ولی چه میشد کرد خون خالص او همیشه باعث دردسر بود
پدرش اینبار از او درخواستی داشت که حسابی او را به هم ریخته بود او اینبار باید برای جان بچه اش میجنگید و دعا میکرد اگر آن بچه دختر بود چه میشد؟
💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫
لحظات پر استرس میگذشت او با یک چاقو در دستش با قلبی شکسته پشت در ایستاده بود اگر مجبور بود بچه اش را قبل از آنکه بتواند از خودش دفاع کند بکشد چی اون نمیتوانست حتی آن لحظه رو تصور کند
او باری دیگر برای داشتن خانواده میجنگید
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
همزمان با شنیده شدن گریه بچه استرس در تمام وجودش رخنه کرد او نباید خودش را میباخت
پرستار با خوشحالی از اتاق خارج شد و به او مژده فرزند دخترش را داد
در همان لحظه دنیا پیش چشمانش فرو ریخت نمیتوانست کاری به جز این بکند
💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫
به اتاق رفته بود بدون آنکه چهره دختر و همسرش را ببیند به سمت آنها رفت
سعی کرد به نوزاد کوچک نگاه نکند اگر دل به او میبست چه اگر دلش نمیامد او را بکشد چه
همسرش بچه را سخت به آغوش فشرد نمیخواست کودکش را به دست پدرش که مانند شکارچی بود بسپرد
کودک و زن گریه میکردند و با هر صدا او فرو می ریخت
همسرش از او فرصتی خواست تا کودک را آروم کند سعی میکرد خود را راضی کند که آن فرزند متعلق به او نبود
💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫
با افتادن خنجر صدای شکستن پسرک آمد اما میتوانست در اعماق قلبش گرمی را احساس کند او دخترش را نکشته بود دخترش در آغوش همسرش آرام خوابیده بود اما او در این فکر بود که در آینده میتواند پدر بهتری برای دخترش باشد
☄️☄️☄️☄️☄️☄️☄️☄️☄️☄️☄️☄️☄️☄️
امیدوارم خوشتون اومده باشه
- ۷.۱k
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط