پارت 66
*همینطور وایستاده بودیم که دو نفر بهمون نزدیک شدن ، یه مرد و یه زن *
عزرائیل:اه لرد لوید و بانو هانس ...
*مرد و زن تعظیم نسبتاً کوتاهی کردن*
لرد لوید : بهتون تبریک میگم اعلیحضرت... همچنین بخاطر بچه
عزرائیل: ممنون
*زن نگاهی که بیشتر تحقیر آمیز بنظر میرسید بهم انداخت و لبخند زد *
بانو هانس : خیلی تبریک میگم بانو امیلی ... به مقام بالایی به عنوان یه انسان رسیدید ... مایل هستید یکم خانومانه تر باهم حرف بزنیم
*نگاهی به عزی انداختم و وقتی بهم اجازه داد همراه ش رفتم ، کمی اون طرف تر وایستاد *
بانو هانس : نوشیدنی ...
*لیوان شربت رو سمتم گرفت ، خیلی تشنم بود برای همین قبول کردم *
امیلی: ممنون
بانو هانس : خیلی برات خوشحالم امیلی گنج بزرگی رو به دست آوردی
امیلی : ممنون بانو هانس
بانو هانس: شنیدم تو ارتش حوری ها مشغول بودی
امیلی : بله درسته
بانو هانس : پس حتما با دخترم کاترین آشنایی درسته ..؟
*وقتی اینو گفت چشم هام گشاد شد یعنی کاترین ... کاترین از خانواده ی سلطنتی بود ؟ *
امیلی : ب...بله باهاشون آشنا هستم اما نمیدونستم از افراد سلطنتی هستن
بانو هانس : اره ... راستش به انتخواب خودش عضو ارتش شد و به بقیه گفت که از نژاد حوری هاست تا بیشتر کنار عزرائیل باشه ... اه نگو که عزرائیل بهت نگفته قبل از اینکه تو رابطه شون رو بهم بزنی اون و کاترین باهم نامزد بودن
*با شنیدن این حرفش تموم صدای اطرافم محو شد ، صدای ضربان قلبم رو میشنیدم ، یعنی...یعنی اونا باهم نامزد بودن ... نه نه عزی باید بهم میگفت .. من ... من یه زندگی رو بخاطر خودخواهی خودم بهم زدم ... یعنی عزی به نامزدش خیانت کرده تا با من باشه ... الان تمام مردم منو به چشم یه عوضی که بخاطر مقام هرکاری میکنه میبینن ....*
*از دید عزی *
*وقتی بانو هانس از امیلی خواست تا تنها باهم حرف بزنم حدس زدم که میخواد عقده هاش رو سر امی خالی کنه اما بی ادبی بود که اجازه ندم برای همین به امی اشاره کردم که همراهش بره اما از دور نظارهگر شون بودم *
لرد لوید : اولش که شمیدم بخاطر دختر دیگه ای از کاترین جدا شدید خیلی شکه شدم و میلی مشتاق بودم بدونم کدوم یکی از دربار دل شما رو به دست آورده ولی امروز که فهمیدم انسانه ... معلومه خیلی مهارت داره
*لبخند زدم *
عزرائیل: خودتون خوب میدونید که من علاقه ی خاصی به کاترین نداشتم و اون انتخواب پدرم بود و درمورد امیلی باید بگم که .... اره خیلی مهارت داشت که تونست دل فرشته ی مرگ رو بدست بیاره درست برعکس کاترین
*لبخند لرد محو شد و جاش رو به اخم داد*
لرد لوید : منو عفو کنید اعلیحضرت ولی اینکه شما پای یه انسان رو توی سلطنت باز کردید باعث میشه که سلطنت ازهم بپاشه
عزرائیل: من خوب میدونم دارم چیکار میکنم لرد ... از نصایحت ممنونم ولی بهتره فعلا مراقب دخترت باشی ... چون با چجود اتفاقاتی که به خواست خودش افتاد فکر نکنم دیگه کسی دلش بخواد با یه خانم دسته دوم ازدواج کنه
*متوجه شدم امی دامنش رو چنگ زده ، حتماً اون عفریته ی پیر چیزی بهش گفته ، بدون اینکه منتظر ری اکشن لرد باشم رفتم سمتشون *
*از پشت به امی نزدیک شدم و دستم رو روی کمرش گذاشتم *
عزرائیل: متاسفم بانو هانس ولی همسرم نباید زیاد وایسته چون بارداره ... مطمئنم از آشنایی باهاتون خوشحال شده
*امی رو همراه خودم کشیدم و سمت صندلی هامون رفتیم *
*از دید امیلی *
*همینطور که تو شوک حرف های بانو هانس بودم حس کردم دستی دور کمرم حلقه شد ، نگاهش رو به پشتم دادم عزی بود ، یلظه حس آرامش بهم دست داد و آروم شدم ، همینطور که سمت صندلی ها مون میرفتیم ...*
عزرائیل: حالت خوبه ؟
*سرم رو به نوشن منفی تکون دادم ، منو روی صندلی نشوند *
عزرائیل: قول میدم هرچی بهت گفته رو بعداً بهت توضیح بدم فقط الان آروم باش عشقم .. نباید بزاریم بقیه حالمون رو تو همچین روزی بد کنن
*پرش زمانی ، اواخر جشن بود و همه ی مهمون ها رفته بودن *
امیلی : درد دارم ..
عزرائیل:اه لرد لوید و بانو هانس ...
*مرد و زن تعظیم نسبتاً کوتاهی کردن*
لرد لوید : بهتون تبریک میگم اعلیحضرت... همچنین بخاطر بچه
عزرائیل: ممنون
*زن نگاهی که بیشتر تحقیر آمیز بنظر میرسید بهم انداخت و لبخند زد *
بانو هانس : خیلی تبریک میگم بانو امیلی ... به مقام بالایی به عنوان یه انسان رسیدید ... مایل هستید یکم خانومانه تر باهم حرف بزنیم
*نگاهی به عزی انداختم و وقتی بهم اجازه داد همراه ش رفتم ، کمی اون طرف تر وایستاد *
بانو هانس : نوشیدنی ...
*لیوان شربت رو سمتم گرفت ، خیلی تشنم بود برای همین قبول کردم *
امیلی: ممنون
بانو هانس : خیلی برات خوشحالم امیلی گنج بزرگی رو به دست آوردی
امیلی : ممنون بانو هانس
بانو هانس: شنیدم تو ارتش حوری ها مشغول بودی
امیلی : بله درسته
بانو هانس : پس حتما با دخترم کاترین آشنایی درسته ..؟
*وقتی اینو گفت چشم هام گشاد شد یعنی کاترین ... کاترین از خانواده ی سلطنتی بود ؟ *
امیلی : ب...بله باهاشون آشنا هستم اما نمیدونستم از افراد سلطنتی هستن
بانو هانس : اره ... راستش به انتخواب خودش عضو ارتش شد و به بقیه گفت که از نژاد حوری هاست تا بیشتر کنار عزرائیل باشه ... اه نگو که عزرائیل بهت نگفته قبل از اینکه تو رابطه شون رو بهم بزنی اون و کاترین باهم نامزد بودن
*با شنیدن این حرفش تموم صدای اطرافم محو شد ، صدای ضربان قلبم رو میشنیدم ، یعنی...یعنی اونا باهم نامزد بودن ... نه نه عزی باید بهم میگفت .. من ... من یه زندگی رو بخاطر خودخواهی خودم بهم زدم ... یعنی عزی به نامزدش خیانت کرده تا با من باشه ... الان تمام مردم منو به چشم یه عوضی که بخاطر مقام هرکاری میکنه میبینن ....*
*از دید عزی *
*وقتی بانو هانس از امیلی خواست تا تنها باهم حرف بزنم حدس زدم که میخواد عقده هاش رو سر امی خالی کنه اما بی ادبی بود که اجازه ندم برای همین به امی اشاره کردم که همراهش بره اما از دور نظارهگر شون بودم *
لرد لوید : اولش که شمیدم بخاطر دختر دیگه ای از کاترین جدا شدید خیلی شکه شدم و میلی مشتاق بودم بدونم کدوم یکی از دربار دل شما رو به دست آورده ولی امروز که فهمیدم انسانه ... معلومه خیلی مهارت داره
*لبخند زدم *
عزرائیل: خودتون خوب میدونید که من علاقه ی خاصی به کاترین نداشتم و اون انتخواب پدرم بود و درمورد امیلی باید بگم که .... اره خیلی مهارت داشت که تونست دل فرشته ی مرگ رو بدست بیاره درست برعکس کاترین
*لبخند لرد محو شد و جاش رو به اخم داد*
لرد لوید : منو عفو کنید اعلیحضرت ولی اینکه شما پای یه انسان رو توی سلطنت باز کردید باعث میشه که سلطنت ازهم بپاشه
عزرائیل: من خوب میدونم دارم چیکار میکنم لرد ... از نصایحت ممنونم ولی بهتره فعلا مراقب دخترت باشی ... چون با چجود اتفاقاتی که به خواست خودش افتاد فکر نکنم دیگه کسی دلش بخواد با یه خانم دسته دوم ازدواج کنه
*متوجه شدم امی دامنش رو چنگ زده ، حتماً اون عفریته ی پیر چیزی بهش گفته ، بدون اینکه منتظر ری اکشن لرد باشم رفتم سمتشون *
*از پشت به امی نزدیک شدم و دستم رو روی کمرش گذاشتم *
عزرائیل: متاسفم بانو هانس ولی همسرم نباید زیاد وایسته چون بارداره ... مطمئنم از آشنایی باهاتون خوشحال شده
*امی رو همراه خودم کشیدم و سمت صندلی هامون رفتیم *
*از دید امیلی *
*همینطور که تو شوک حرف های بانو هانس بودم حس کردم دستی دور کمرم حلقه شد ، نگاهش رو به پشتم دادم عزی بود ، یلظه حس آرامش بهم دست داد و آروم شدم ، همینطور که سمت صندلی ها مون میرفتیم ...*
عزرائیل: حالت خوبه ؟
*سرم رو به نوشن منفی تکون دادم ، منو روی صندلی نشوند *
عزرائیل: قول میدم هرچی بهت گفته رو بعداً بهت توضیح بدم فقط الان آروم باش عشقم .. نباید بزاریم بقیه حالمون رو تو همچین روزی بد کنن
*پرش زمانی ، اواخر جشن بود و همه ی مهمون ها رفته بودن *
امیلی : درد دارم ..
- ۳۸.۰k
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط