{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت: 32 (بخش3)

پارت: 32 (بخش3)

*زاویه دید: هیزل*


نیم ساعت بعد، در حالی که یه مدالِ طلاییِ سنگین دور گردنم بود و یه بطری آب تو دستم، با امیلی و کلوئی روی نیمکتِ چوبیِ کنارِ رختکن لم داده بودیم.

امیلی پوفی کرد و گفت: «خب... حالا چه حسی داری خانمِ قهرمان؟ همه‌چیز دقیقاً همون‌طوری شد که می‌خواستی. آینده‌ت تامینه.»

نفسِ عمیقی کشیدم و سرم رو تکیه دادم به دیوارِ سردِ پشت سرم. «حس می‌کنم یه کوهِ هزار کیلویی از رو دوشم برداشته شده. اما... یه چیزی، یه جایی اون تو هنوز کمه.»

کلوئی با یه لحنِ آروم و محتاطانه پرسید: «زین؟»

سرم رو به نشونه‌ی تایید تکون دادم. «وقتی داشتم می‌دویدم، تمام مدت بهش فکر کردم. می‌دونید... من بهش گفتم نمی‌تونم ببخشمش. و واقعاً هم اون لحظه، زیر اون سکوها نمی‌تونستم. اما الان که آروم شدم... می‌بینم بخشیدن به این معنی نیست که بگم کارش درست بوده یا دردی که کشیدم رو فراموش کنم. بخشیدن یعنی من تصمیم بگیرم که این درد و این اشتباه، نقطه‌ی پایانِ داستانِ ما نباشه.»

امیلی لبخندِ شیطنت‌آمیزی زد و تنه‌اش رو زد به تنه‌ام. «پس هنوزم اون پسرِ احمق برات مهمه.»

«آره...» نگاهم رو دوختم به نوکِ کفش‌های میخ‌دارم. «خیلی مهمه. اون گند زد، یه گندِ خیلی بزرگ. اما اون شجاعتِ این رو داشت که بیاد و تو چشم‌هام نگاه کنه و بدونِ هیچ بهونه‌ی اضافه‌ای بگه که گند زده. من مجبور نیستم همین الان بپرم بغلش و بگم همه‌چیز گل‌وبلبله. اما... می‌تونم در رو کامل تو صورتش نکوبم.»

از جام بلند شدم. ساکِ ورزشیِ سنگینم رو انداختم رو دوشم و مدالم رو گذاشتم زیر تیشرتم.

کلر با تعجب پرسید: «هی کجا داری میری؟ هنوز مراسمِ اهدای جامِ تیمی مونده دیوونه»

نگاهی به ساعتِ گوشیم انداختم. «نیمه‌ی دومِ بازیِ فوتباله. من بورسیه‌ام رو گرفتم بچه‌ها. مسابقه‌ی خودم رو بردم و تموم شد. حالا... می‌خوام برم مسابقه‌ی اون رو ببینم.»

به سمتِ استادیومِ فوتبالِ اون‌طرفِ مجتمع راه افتادم. عضلاتِ پاهام از خستگی زق‌زق می‌کردن، اما قلبم، برای اولین بار تو این چند هفته‌ی جهنمی، با یه ریتمِ آروم و مطمئن می‌تپید. من تسلیمِ احساساتِ کورکورانه نشده بودم؛ من آگاهانه و با قدرت انتخاب کرده بودم که به سمتش قدم بردارم. مسابقه‌ی من تموم شده بود، اما داستان ما تازه داشت شروع می‌شد.
دیدگاه ها (۱)

پارت: 32 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«مرخصیِ ساعتی گرفتم.» ماما...

پارت: 32 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**صدای جیغ و همهمه‌ی تماشاچ...

پارت: 21 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*قلبم یه ضربان رو جا انداخت...

پارت: 16 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*ساعت دوازده و نیم ظهر، کاف...

پارت: 29 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**می‌گن وقتی بدنت به نهایتِ...

پارت: 23 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*ساعت هشت صبح، راهروی دبیرس...

پارت: 16 (بخش3) **زاویه دید: هیزل**احترام.* این کلمه تو سرم ...

موضوع وقتی اسمش رو تتو میزنی . **جین:**جین با تعجب پرسید: «ا...

پارت: 31 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*سکوتِ خفه‌کننده‌ای بینمون ...

پارت: 16 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**یونیفرم سیاه و سفیدِ کارم...

پارت: 23 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*زین دقیقاً روبه‌روی من ایس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط