پارت ۶۷
بعد از اون شبِ رقص و آرامش، من یهکم جسورتر شده بودم. تهیونگ رفته بود با پیرمرد دربارهی امنیت عمارت صحبت کنه. من تو سالن بزرگ قدم میزدم. یهو، چشمم به یه اتاق کوچیک افتاد که همیشه درش قفل بود.
یادم افتاد که پیرمرد روز اول گفته بود این عمارت مال مادرم بوده. کنجکاوی بهم غلبه کرد. دستگیره رو چرخوندم. برخلاف انتظارم، در باز شد.
اتاق تاریک بود. بوی کهنگی و چوب میداد. وارد شدم. یه میز چوبی قدیمی، یه صندلی، و یه صندوقچهی بزرگ چرمی گوشهی اتاق بود.
رفتم سمت صندوقچه. قفلش شکسته بود. درش رو باز کردم. داخلش پر از کاغذهای قدیمی، عکس و چند تا وسیله بود.
اولین عکس رو برداشتم. یه زن با موهای کوتاه و یه مرد بلندقد. مادرم و پدرم. پشت عکس نوشته شده بود: «شبِ قبل از طوفان.»
زیر عکسها، یه دفترچهی چرمی بود. بازش کردم. خط مادرم بود.
«اگر این رو میخونی، یعنی من نیستم. روآن، تو باید بدونی که باند بلک ووند فقط یه اسم نیست. یه نفرتِ قدیمیه. یه کینه که سالهاست بین ما و خاندانِ ژان وی وجود داره. اونها پدرت رو کشتن، چون پدرت رازی رو میدونست که میتونست کل امپراتوری اونها رو نابود کنه. یه راز که به یه...»
ادامهی صفحه پاره شده بود. بقیهی دفترچه خالی بود. قلبم تند میزد. چه رازی؟ چه چیزی میتونست کل امپراتوری ژان وی رو نابود کنه؟
یهو، صدای قدمهایی از پشت سرم اومد. سریع دفترچه رو بستم. برگشتم. تهیونگ تو چارچوب در ایستاده بود. سرد.
& (آروم) اینجا چیکار میکنی؟
· م... من فقط... یه دفترچه پیدا کردم. مال مادرمه. نوشته بود پدرم رازی میدونسته که...
تهیونگ جلو اومد. دفترچه رو از دستم گرفت. یه نگاه بهش انداخت.
& (سرد) این خیلی قدیمیه. شاید فقط یه خاطره باشه.
· نه! مادرم نوشته بود این راز میتونه ژان وی رو نابود کنه.
تهیونگ یه لحظه مکث کرد. نگاهش به صفحهی پاره شده بود.
& (آروم) پس ما باید اون صفحهی گمشده رو پیدا کنیم. قبل از اینکه ژان وی بفهمه ما دنبالشیم
(ببخشید دیر گذاشتم)
یادم افتاد که پیرمرد روز اول گفته بود این عمارت مال مادرم بوده. کنجکاوی بهم غلبه کرد. دستگیره رو چرخوندم. برخلاف انتظارم، در باز شد.
اتاق تاریک بود. بوی کهنگی و چوب میداد. وارد شدم. یه میز چوبی قدیمی، یه صندلی، و یه صندوقچهی بزرگ چرمی گوشهی اتاق بود.
رفتم سمت صندوقچه. قفلش شکسته بود. درش رو باز کردم. داخلش پر از کاغذهای قدیمی، عکس و چند تا وسیله بود.
اولین عکس رو برداشتم. یه زن با موهای کوتاه و یه مرد بلندقد. مادرم و پدرم. پشت عکس نوشته شده بود: «شبِ قبل از طوفان.»
زیر عکسها، یه دفترچهی چرمی بود. بازش کردم. خط مادرم بود.
«اگر این رو میخونی، یعنی من نیستم. روآن، تو باید بدونی که باند بلک ووند فقط یه اسم نیست. یه نفرتِ قدیمیه. یه کینه که سالهاست بین ما و خاندانِ ژان وی وجود داره. اونها پدرت رو کشتن، چون پدرت رازی رو میدونست که میتونست کل امپراتوری اونها رو نابود کنه. یه راز که به یه...»
ادامهی صفحه پاره شده بود. بقیهی دفترچه خالی بود. قلبم تند میزد. چه رازی؟ چه چیزی میتونست کل امپراتوری ژان وی رو نابود کنه؟
یهو، صدای قدمهایی از پشت سرم اومد. سریع دفترچه رو بستم. برگشتم. تهیونگ تو چارچوب در ایستاده بود. سرد.
& (آروم) اینجا چیکار میکنی؟
· م... من فقط... یه دفترچه پیدا کردم. مال مادرمه. نوشته بود پدرم رازی میدونسته که...
تهیونگ جلو اومد. دفترچه رو از دستم گرفت. یه نگاه بهش انداخت.
& (سرد) این خیلی قدیمیه. شاید فقط یه خاطره باشه.
· نه! مادرم نوشته بود این راز میتونه ژان وی رو نابود کنه.
تهیونگ یه لحظه مکث کرد. نگاهش به صفحهی پاره شده بود.
& (آروم) پس ما باید اون صفحهی گمشده رو پیدا کنیم. قبل از اینکه ژان وی بفهمه ما دنبالشیم
(ببخشید دیر گذاشتم)
- ۷۳
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط