محراب خون
محراب خون
گلّه تنها بود، تنها، زیر باران نیمه شب
گرگ می بارید دور از چشم چوپان نیمه شب
زخمی و وامانده و سرخورده از خود رو گرفت
چنگ زد بر صورت آیینه، شیطان نیمه شب
چاه از بیم یتیمی چشمهایی خیس داشت
بغض بود و چاه بود و باز باران نیمه شب
موج می زد دستهای شعله در محراب خون
تیغ تشنه بوسه زد بر فرق قرآن نیمه شب
گفت: «فزتُ» جانِ «ربّ الکعبه» من جان یافتم
وعده دارم پشت پرچینهای ایمان نیمه شب
آه کوفه! ابن ملجم! نخلهای شرمسار!
این شما و کودکی در حسرت نان نیمه شب
ماه از شرمندگی دامن گرفت و دور شد
آفتابی سر زد از فرق علی آن نیمه شب
اسماعیل فیروزی
مجله شعر 24 / 106
گلّه تنها بود، تنها، زیر باران نیمه شب
گرگ می بارید دور از چشم چوپان نیمه شب
زخمی و وامانده و سرخورده از خود رو گرفت
چنگ زد بر صورت آیینه، شیطان نیمه شب
چاه از بیم یتیمی چشمهایی خیس داشت
بغض بود و چاه بود و باز باران نیمه شب
موج می زد دستهای شعله در محراب خون
تیغ تشنه بوسه زد بر فرق قرآن نیمه شب
گفت: «فزتُ» جانِ «ربّ الکعبه» من جان یافتم
وعده دارم پشت پرچینهای ایمان نیمه شب
آه کوفه! ابن ملجم! نخلهای شرمسار!
این شما و کودکی در حسرت نان نیمه شب
ماه از شرمندگی دامن گرفت و دور شد
آفتابی سر زد از فرق علی آن نیمه شب
اسماعیل فیروزی
مجله شعر 24 / 106
- ۱.۳k
- ۱۶ تیر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط