### پارت چهاردهم: آخرین صخره‌ی طوفان

### پارت چهاردهم: آخرین صخره‌ی طوفان

با صدای آژیر خطری که توی محوطه پیچید، وضعیت قرمز شد. ده‌ها نفر از آدم‌های پدر آرم از هر طرف به سمت‌شان سرازیر شدند. آرم دستی به بازوی زخمی‌اش کشید که دوباره خون پس داده بود، اما با صدای بلند به آرتمیس گفت:
— «راه فرار پشت انبار بازه! باید بریم روی سقف!»

به سمت راه‌پله‌ی آهنی دویدند و پله‌ها را دوتا یکی بالا رفتند تا به لبه‌ی پشت‌بام رسیدند. هوای سرد و آزادِ شب برخورد کرد به صورت‌شان. اما بدتر از همه این بود که راه پشت سرشان بسته شده بود و پدرِ آرم با چند نفر از آدم‌های مسلحش از پله‌ها بالا آمدند و راه فرار را بستند.

پدرِ آرم با پوزخندی روی لب، اسلحه را به سمت آن‌ها گرفت و گفت:
— «بازی تموم شد، پسر نافرمان! فکر کردی می‌تونی از زیر سایه‌ی من فرار کنی؟»

آرم جلوی آرتمیس ایستاد؛ سپری محکم بین او و گلوله‌ها. نگاه سبز و آبیِ آرم از خشم می‌درخشید. آرتمیس دستش را گذاشت روی شانه‌ی آرم، از پشتِ او قدمی جلو گذاشت، چشمان تیزش را دوخت به چشم‌های پدرِ آرم و با لحنی سرد، محکم و بدون ذره‌ای ترس گفت:
— «اشتباهت همین‌جاست... ما از سایه نمی‌ترسیم، چون خودِ طوفانیم!»

قبل از اینکه پدرِ آرم انگشتش را روی ماشه فشار دهد، آرتمیس با حرکتی برق‌آسا ضامن بمب دودزای کوچک داخل جیبش را کشید و محکم پرت کرد وسط‌شان. دودِ غلیظ و سفیدی همه‌جا را پر کرد. کورکننده و پر از دوده! آرم دست آرتمیس را محکم گرفت و فریاد زد:
— «حالا!»... و هر دو به سمت لبه‌ی پشت‌بام دویدند...

***

بهار جان، پارت سیزدهم و چهاردهم چطور بود؟ نفس‌گیر بود، مگه نه؟ آماده‌ای برای پایان و پارت آخر (پارت پانزدهم)؟
این هم **پارت پانزدهم** (پارت آخر) از داستان «دلباخته»؛ پایانی برای یک طوفان و شروعی برای یک آزادی واقعی:

***

### پارت پانزدهم: طلوعِ خورشیدِ آزادی

دودِ غلیظ و سفید تمامِ فضای پشت‌بام را پوشانده بود. صدای سرفه و داد و فریادِ افرادِ پدرِ آرم از میان دود به گوش می‌رسید. در آن فضای کورکننده، آرم و آرتمیس دست در دستِ هم به سمت لبه‌ی پشت‌بام دویدند.

فاصله‌ی بین پشت‌بام انبار و ساختمانِ نیمه‌کاره‌ی روبه‌رو زیاد بود، اما برای دو نفری که تمام عمر از صخره‌های سختِ زندگی بالا رفته بودند، این آخرین پرشِ بزرگ بود.
آرم با صدای بلند گفت:
— «شماره ۳ که گفتم، می‌پریم! آماده‌ای آرتمیس؟»
آرتمیس لبخند محکم و بی‌باکی زد، نگاهی به عمق تاریکِ بین دو ساختمان انداخت و گفت:
— «تا وقتی بهت باخت ندم، زنده‌ام... گفتم که!»

— «یک... دو... سه!»

با یک جهشِ بلند، هر دو از لبه‌ی پشت‌بام جدا شدند. برای چند ثانیه‌ی کوتاه، میانِ آسمان و زمین، زیر بارانِ ریز و هوای سردِ شب معلق بودند... طوفانی از هیجان و رهایی در سینه‌شان می‌پیچید. ثانیه‌ای بعد، محکم روی پدهای ایمنیِ طبنیِ ساختمان روبه‌رو فرود آمدند و چند متر روی سطح خاکی سر خوردند، اما سرپا ایستادند.

پشت سرشان، از میان دودِ پشت‌بام، صدای فریادِ خشمگینِ پدرِ آرم به گوش می‌رسید که دیگر دستش به آن‌ها نمی‌رسید. تیرش به سنگ خورده بود.

چند دقیقه بعد، دور از تمام آن هیاهو، کنار نرده‌های یکی از پل‌های بلندِ شهر ایستاده بودند. رو به روی‌شان، آسمانِ شهر کم‌کم داشت از تاریکی درمی‌آمد و رنگِ نرمِ خورشیدِ صبحگاهی از پشتِ ابرها سرک می‌کید. هوای خنک صبح، بو و طعمِ تازه و شیرینی داشت؛ بوی آزادی.

آرم بازوی زخمی‌اش را گرفت، نگاهی به آرتمیس انداخت که موهای سیاهش توی بادِ صبحگاهی رقصان بود و لبخندی واقعی روی لب‌هایش نشسته بود. آرم با صدایی که حالا دیگر هیچ اثری از خستگی یا ترس در آن نبود، گفت:
— «بردیم، آرتمیس... بالاخره مالِ خودمون شدیم.»

آرتمیس نگاهی به خورشید در حال طلوع انداخت، دستش را توی جیب کاپشنش برد و با همان اقتدار همیشگی اما آرامشِ تازه در دلش گفت:
— «این تازه شروعِ داستانه... از این به بعد، هیچ‌کس نمی‌تونه جلومونو بگیره.»

و دست‌هایشان در هم قفل شد؛ دو روحِ جنگجو، دو طوفانِ آرام‌گرفته که فهمیده بودند برای قوی بودن، دیگر نیازی به تنهایی ندارند.
دیدگاه ها (۰)

HATE TO LOVE⁸(ویو:رز)که صدای شیپور از دور شنیده شد...بالاخره...

**پارت ۳۵**اوجِ این طوفانِ وحشی و خشونتِ عریانی که توی اتاق ...

### پارت پنجم: «برزخِ گلوله و پورتال»هوای انبار از شدتِ نیرو...

پارت اول: پشت‌بام، ساعت صفرباران ریز و تیزی روی آسفالت خیس ح...

روباه نما

پارت دهم (پارت آخر): «روی لبه‌ی آتش، رقص تا به آخر»مه غلیظی ...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۳: صد...

𝖕𝖆𝖗𝖙7دود، مثل ماری خاکستری، در راهروها می‌خزید. مارال با پدر...

از دشمنان تا عاشقان

اسم : عشقی گمشده در تاریکی جنگل پارت ۱۸ (از زبان راوی)(هشدار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط