{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۴: تقابلِ دو دنیا(پارت اخر)

پارت ۴: تقابلِ دو دنیا(پارت اخر)
روزهای بعد، مثل یک ریتم تکراری و خسته‌کننده می‌گذشتند. برای جونگ‌کوک، روزها با صدای سوت مربی و بوی عرق در سالن ورزشی شروع می‌شد و با ساعت‌های طولانی درس خواندن زیر نگاه سنگین والدینش تمام می‌شد. اما همیشه یک نقطه در تقویمش وجود داشت که به آن فکر می‌کرد: «ساعتِ نیمه‌شبِ مدرسه» (آن زمانی که کلاس‌ها تمام می‌شد و او می‌توانست با تهیونگ در سکوتِ باران، نقاشی بکشد).

اما امروز، همه چیز فرق داشت.

جونگ‌کوک در تمرینِ دو سرعت، به شدت تحت فشار بود. مربی با فریادهای بلند، او را در پیست می‌چرخاند.

— «تندتر، جونگ‌کوک! اگه این‌طوری بدوی، توی مسابقه فقط تماشاگرِ بقیه می‌شی! تکانی به خودت بده!»

جونگ‌کوک با پاهای سنگین و ریه‌هایی که انگار از آتش پر شده بودند، می‌دوید. ذهنش از شدت خستگی تار می‌رفت، اما ناگهان تصویرِ آن خط‌های نرمِ تهیونگ در ذهنش نقش بست. او به جای “برنده شدن برای مربی”، سعی کرد “دویدن برای خودش” را تمرین کند. اما با وجود تمام تلاش، وقتی به خط پایان رسید، نفس‌نفس می‌زد و احساس شکست می‌کرد.

بعد از تمرین، وقتی به سمت کلاس رفت تا کتاب‌هایش را بردارد، با صحنه‌ای روبرو شد که انتظارش را نداشت.

تهیونگ کنار پنجره بود، اما این بار تنها نبود. دو نفر از دانش‌آموزهای کلاس بالا، که به شوخی‌های بی‌رحمانه معروف بودند، دور او حلقه زده بودند. یکی از آن‌ها دستش را در کیف تهیونگ می‌چرخاند و دفترچه‌ی سیاه او را بالا گرفته بود.
— «هی، ببینید! این نقاشِ خلوت‌پسند چیکار می‌کنه؟ داری تو دفترچه‌ات چه چیزهایی می‌کشی؟» یکی از آن‌ها با صدای بلند خندید و دفترچه را از تهیونگ گرفت.

تهیونگ سعی می‌کرد آرام باشد، اما دست‌هایش به شدت می‌لرزید. چهره‌اش رنگ‌پریده شده بود.

— «لطفاً… اون مال منه. پسش بدید.»

— «چی؟ می‌خوای برامون نشون بدی؟» پسر دیگر دفترچه را باز کرد. «اووه، ببین! چقدر ظریف و دخترونه! واقعاً فکر کردی این چیزا به درد یه پسر می‌خوره؟»

صدای خنده‌های آن‌ها در فضای خالی کلاس پیچید. جونگ‌کوک که از دور همه چیز را می‌دید، حس کرد خون در رگ‌هایش به جوش آمده است. تمام آن خستگی و فشار، ناگهان به یک خشمِ خالص تبدیل شد. او نمی‌توانست ببیند کسی آن آرامشِ fragile (شکننده) را هدف قرار داده است.

جونگ‌کوک با قدم‌های بلند و صداهایی که مثل طوفان بود، به سمت آن‌ها دوید. قبل از اینکه پسر بتواند چیزی بگوید، جونگ‌کوک دستش را گرفت و دفترچه را از او پس گرفت.

چشمان جونگ‌کوک مثل برق می‌درخشید.

— «همین الان دفترچه رو پس بدید و از اینجا برید. قبل از اینکه چیزی بشه که دوست نداشته باشید.»

پسرها با دیدن چهره‌ی خشمگین و هیکل ورزشکارِ جونگ‌کوک، کمی عقب کشیدند. یکی از آن‌ها با بی‌خیالی گفت:

— «اووه، قهرمانِ مدرسه اومد! فقط داشتیم با دوستمون شوخی می‌کردیم، بابا. خیلی حساس نباش.»
— «شوخی شما خیلی کثیفه. یه بار دیگه به اون نزدیک بشید، دیگه شوخی نخواهد بود. فهمیدید؟»

آن‌ها زیر لب ناسزایی گفتند و با حالتی از غرورِ شکسته، از کلاس خارج شدند. سکوت دوباره کلاس را فرا گرفت، اما این بار سکوتی پر از تنش و لرزش.

تهیونگ روی صندلی افتاده بود، سرش را بین دست‌هایش گرفته بود. شانه‌هایش به آرامی بالا و پایین می‌رفت؛ او داشت سعی می‌کرد گریه‌اش را کنترل کند.

جونگ‌کوک به سمت او رفت. می‌خواست چیزی بگوید، اما کلمات در گلویش گیر کرده بودند. او می‌دانست که کلمات، مثل همان نقاشی‌های تهیونگ، نمی‌توانند زخم‌های این لحظه را ترمیم کنند.

او فقط نشست کنار تهیونگ و به آرامی دستش را روی نیمکت، کمی دورتر از او، گذاشت.

— «اون‌ها رفتن… دیگه کسی نیست.»

تهیونگ سرش را بالا آورد. چشمانش سرخ و خیس بود.

— «چرا… چرا این کار رو کردی؟ اونا راست می‌گفتن. من… من فقط می‌خوام دور باشم. اما این کارها… این‌ها فقط من رو بیشتر توی خودم فرو می‌بره.»

جونگ‌کوک با صدایی که حالا بسیار آرام و شبیه به همان لحن تهیونگ شده بود، گفت:

— «اون‌ها راست نمی‌گفتن. اون‌ها فقط می‌خواستن اون چیزی رو که نمی‌تونن باشن، از تو بگیرن. تو اون چیزی هستی که اونا جرأت ندارن باشن.»
تهیونگ نگاهی به دفترچه‌ی نیمه‌بازش انداخت و بعد به جونگ‌کوک نگاه کرد. در آن لحظه‌ی تاریک و پر از درد، برای اولین بار، دو دنیای کاملاً متفاوت، در یک نقطه به هم رسیدند: در نقطه نیاز به فهمیده شدن.
پایانِ داستان (یا شاید فقط شروعِ یک فصل جدید…می توان باشد)
دیدگاه ها (۰)

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

معامله p22مأمور با عصبانیت به در خیره شد.«این در ضدگلوله‌ست....

P. 5𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'𝖘 𝖒𝖎𝖓𝖊. ...

جونگ‌کوک دوباره سوت زد.جونگ‌کوک: همه سر جای خودشون. از اول.ا...

### پارت ۴: سایه‌ی حسادتسکوتِ سنگینِ بعد از اون بوسه، مثل سم...

پارت ۷ | صبحانه‌ی دردسرسازصبح روز بعد، تهیونگ با چشم‌های نیم...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

پارت چهارم: گذشتهاتاق برای چند لحظه در سکوت فرو رفت.جونگ‌کوک...

Borrowed LifePart4صدای مردی از پشت سرش اومد.لینا برگشت.÷ جون...

Heir of Light and Darknesspart : 9آقای کیم به جونگ‌کوک نگاه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط