{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🔹 #او_را ... (۴۶)

🔹 #او_را ... (۴۶)





فردا دم دمای ظهر بود که گوشیمو روشن کردم .



یکی دو ساعتی گذشته بود که برام sms اومد



عرشیا بود 😳



- اینقدر از من بدت میاد که حتی نیومدی که اگر خواستم بمیرم

برای بار آخر ببینیم ؟؟



پس زنده بود !!



خوب شد دیشب نرفتم ...

وگرنه مجبور میشدم بازم بهش قول بدم که دوباره خودکشی نکنه 😒



جوابشو ندادم

نیم ساعت بعد شروع کرد به زنگ زدن ...


💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-چهل-و-ششم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۳۱)کلافه گوشی رو پرت کردم و چشمامو بستمخوابم ...

🔹 #او_را ... (۲۴)تو راه خونه بودم که عرشیا زنگ زد .- سلاااا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط