وقتی میخواستی بری استخر ولی...²
وقتی میخواستی بری استخر ولی...²
با رفتن تو،جونگکوک هم برگشت توی اب
ولی بعد از چند ثانیه،صورتش رو با دستاش پوشوند و به طور خجالتی گفت:"دختره خیلی خوشگل بودددد"
تهیونگ پرسید:"کدوم؟میا؟"
جونگکوک سر تکون داد:"نه..ابجیش"
جین با خنده و ذوق دست زد:"اوووووو..عروسی داریم"
جونگکوک جدی شد:"هی!هنوز حتی اسمش هم نمیدونم"
یونگی با همون خنده ی لثهای گفت:"ما که میدونیم اخرش دل دختره رو میبریییی"
جونگکوک لبخندی زد...
توی قسمت زنونه...
تو توی استخر بودی و دستت رو روی قلبت گذاشته بودی..از ۱۰ دقیقه ی پیش،قلبت تند تند میزد
و اصلا حواست به بازی با میا نبود
ولی خب..تو کسی نبودی که به این زودیا باور کنی
میا داد زد:"ابجی..عمو جونگکوک رو دیدی؟"
تعجب کردی:"ا..اره دیدمش..باهاش حرف هم زدم"
میا خندید:"به نظرم ازت خوشش اومده بود..اخه لباس الانت..هم موهات..و هم چهرهات..خیلی خوشگلی"
زدی به بازوش:"تو این چیزارو از کجا میفهمی شیطون؟"
ولی یهو به مایوت نگاه کردی..
پهلوهات،یکم از چاک سینهات،بدن خوشفرم و سفیدت کاملا معلوم بود
یه ثانیه خودت رو جلوش تصور کردی..و بعد از خجالت سرخ شدی
میا خندید:"ابجی چیشد؟ازش خجالت کشیدی؟"
-"میاااااااااااا"
-"باشه باشه"
تایم استخر تموم شد..
نیلا رو بغل کردی و از استخر خارج شدین..
بعد از انجام کارهای شخصی و پوشیدن لباس و روتین پوستی،موهای میا و خودت رو گوجهای بستی
از استخر خارج شدین،و همون لحظه،جونگکوک رو دیدی
دستاش توی جیبش بود و سرش روایین انداخته بود
میا بدو بدو رفت سمت جونگکوک:"عمو جونگکوووووک"
جونگکوک سرش رو بلند کرد..با دیدن میا،لبخند بزرگی زد و دستاش رو باز کرد:"سلام خانوم کوچولو"
میا سریع پرید بغل جونگکوک..و جونگکوک اونو بغل کرد:"چطوری خانوم کوچولو؟"
اروم گفتی:"یا خدا..چقدر زود باهم اشنا شدین"
میا خودشو بیشتر توی بغل جونگکوک فشرد:"چون عمو جونگکوک رو خیلییی دوست دارم..راستی..عمو جونگکوک..میشه شمارتو برای ابجیم بزنی تا بعضی وقتا باهم حرف بزنیم؟"
جونگکوک خندید:"من حتی اسم ابجیت هم نمیدونم کوچولو"
دستت رو جلو اوردی:"آملیا هستم"
دستت رو گرفت و بوسهای روش زد:"خوشبختم"
و اون نمیدونست با این کارش،ضربان قلب تو رو به هزار رسونده..
میا با دوق گفت:"چقدر شبیه پادشاه و ملکه ها شدین..کاش باهم ازدواج کنید"
میا رو از توی بغل جونگکوک گرفتی:"میا..این حرفا چیه میزنی..شاید عمو جونگکوک بدش بیادا"
جونگکوک شونه بالا انداخت:"نه..بدم نمیاد"
میا:"پس دیدی عمو جونگکوک ازت خوشش میاد؟"
با این حرفش مثل لبو شدی..
جونگکوک پوزخندی زد:"این کوچولو خیلی باهوشه ها"
مکث کرد:"اجازه هست باهم در تماس باشیم؟تا بیشتر باهم اشنا بشیم"
با لرزش دستت،گوشی رو بهش دادی و شمارش رو توی گوشیت زد..
و هیچکدومتون میا رو که داره دوق میکنه رو ندیدید...
-نظرتون رو بهم بگید...
با رفتن تو،جونگکوک هم برگشت توی اب
ولی بعد از چند ثانیه،صورتش رو با دستاش پوشوند و به طور خجالتی گفت:"دختره خیلی خوشگل بودددد"
تهیونگ پرسید:"کدوم؟میا؟"
جونگکوک سر تکون داد:"نه..ابجیش"
جین با خنده و ذوق دست زد:"اوووووو..عروسی داریم"
جونگکوک جدی شد:"هی!هنوز حتی اسمش هم نمیدونم"
یونگی با همون خنده ی لثهای گفت:"ما که میدونیم اخرش دل دختره رو میبریییی"
جونگکوک لبخندی زد...
توی قسمت زنونه...
تو توی استخر بودی و دستت رو روی قلبت گذاشته بودی..از ۱۰ دقیقه ی پیش،قلبت تند تند میزد
و اصلا حواست به بازی با میا نبود
ولی خب..تو کسی نبودی که به این زودیا باور کنی
میا داد زد:"ابجی..عمو جونگکوک رو دیدی؟"
تعجب کردی:"ا..اره دیدمش..باهاش حرف هم زدم"
میا خندید:"به نظرم ازت خوشش اومده بود..اخه لباس الانت..هم موهات..و هم چهرهات..خیلی خوشگلی"
زدی به بازوش:"تو این چیزارو از کجا میفهمی شیطون؟"
ولی یهو به مایوت نگاه کردی..
پهلوهات،یکم از چاک سینهات،بدن خوشفرم و سفیدت کاملا معلوم بود
یه ثانیه خودت رو جلوش تصور کردی..و بعد از خجالت سرخ شدی
میا خندید:"ابجی چیشد؟ازش خجالت کشیدی؟"
-"میاااااااااااا"
-"باشه باشه"
تایم استخر تموم شد..
نیلا رو بغل کردی و از استخر خارج شدین..
بعد از انجام کارهای شخصی و پوشیدن لباس و روتین پوستی،موهای میا و خودت رو گوجهای بستی
از استخر خارج شدین،و همون لحظه،جونگکوک رو دیدی
دستاش توی جیبش بود و سرش روایین انداخته بود
میا بدو بدو رفت سمت جونگکوک:"عمو جونگکوووووک"
جونگکوک سرش رو بلند کرد..با دیدن میا،لبخند بزرگی زد و دستاش رو باز کرد:"سلام خانوم کوچولو"
میا سریع پرید بغل جونگکوک..و جونگکوک اونو بغل کرد:"چطوری خانوم کوچولو؟"
اروم گفتی:"یا خدا..چقدر زود باهم اشنا شدین"
میا خودشو بیشتر توی بغل جونگکوک فشرد:"چون عمو جونگکوک رو خیلییی دوست دارم..راستی..عمو جونگکوک..میشه شمارتو برای ابجیم بزنی تا بعضی وقتا باهم حرف بزنیم؟"
جونگکوک خندید:"من حتی اسم ابجیت هم نمیدونم کوچولو"
دستت رو جلو اوردی:"آملیا هستم"
دستت رو گرفت و بوسهای روش زد:"خوشبختم"
و اون نمیدونست با این کارش،ضربان قلب تو رو به هزار رسونده..
میا با دوق گفت:"چقدر شبیه پادشاه و ملکه ها شدین..کاش باهم ازدواج کنید"
میا رو از توی بغل جونگکوک گرفتی:"میا..این حرفا چیه میزنی..شاید عمو جونگکوک بدش بیادا"
جونگکوک شونه بالا انداخت:"نه..بدم نمیاد"
میا:"پس دیدی عمو جونگکوک ازت خوشش میاد؟"
با این حرفش مثل لبو شدی..
جونگکوک پوزخندی زد:"این کوچولو خیلی باهوشه ها"
مکث کرد:"اجازه هست باهم در تماس باشیم؟تا بیشتر باهم اشنا بشیم"
با لرزش دستت،گوشی رو بهش دادی و شمارش رو توی گوشیت زد..
و هیچکدومتون میا رو که داره دوق میکنه رو ندیدید...
-نظرتون رو بهم بگید...
- ۶.۲k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط