{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باز هم شب شد و من ماندم و تکرار غزل

باز هم شب شد و من ماندم و تکرار غزل
قلمی دست من افتاد به اصرار غزل

مبحث هندسه و یک ورق کاغذ و بعد
محور عشق من و چرخش پرگار غزل

یک جنون در دل من رقص کنان می کوبد
سر احساس مرا بر در و دیوار غزل

دوستت دارم و انگار مرا می سنجند
لحظه ها، ثانیه ها باز به معیار غزل

جمله ی آخر شعرم چه قشنگ است قلم
رج به رج نقش تو را بافته بر دار غزل !


محمد علی بهمنی
دیدگاه ها (۴)

باز هم شب شد و من ماندم و تکرار غزلقلمی دستِ من افتاد به اصر...

باز هم شب شد و من ماندم و تکرار غزلقلمی دست من افتاد به اصرا...

باز هم شب شد و من ماندم و تکرار غزلقلمی دست من افتاد به اصرا...

باز هم شب شد و من ماندم و تکرار غزل قلمی دست من افتاد به اص...

باز هم شب شد و من ماندم و تکرار غزلقلمی دست من افتاد به اصرا...

باز هم شب شد و من ماندم و تکرار غزلقلمی دست من افتاد به اصرا...

‌باز هم شب شد و من ماندم و تکرار غزلقلمی دست من افتاد به اصر...

💖 💖 💖 باز هم شب شد و من ماندم و تکرار غزلقلمی دست من افتاد ب...

باز هم شب شد و من ماندم و تکرار غزلقلمی دست من افتاد به اصرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط