{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باز هم شب شد و من ماندم و تکرار غزل

باز هم شب شد و من ماندم و تکرار غزل
قلمی دستِ من افتاد به اصرار غزل

مبحثِ هندسه و یک ورقِ کاغذ و بعد
محورِ عشق من و چرخش پرگارِ غزل

یک جنون در دل من رقص کنان می کوبد
سر احساسِ مرا بر در و دیوار غزل

دوستت دارم و انگار مرا می سنجند
لحظه ها، ثانیه ها باز به معیارِ غزل

چشم تو یاد من افتاد، خودت می دانی
که کساد است در این مرحله بازار غزل

غرق روحانیتِ عشق تو هستم اکنون
چون که نزدیک شده لحظه ی افطار غزل

جمله ی آخرِ شعرم چه قشنگ است قلم
رج به رج نقش تو را بافته بر دار غزل!

#محمد علی بهمنی
دیدگاه ها (۱)

غیر شیدایی مرا داغی به پیشانی نبودمن که پیشانی نوشتم جز پریش...

🎈 تیرِ غیب از آسمان یک روز پایین می کشدآن کسانی را که ناحق...

🎗 ️ تار و پود موج این دریا بهم پیوسته استمی زند بر هم جهان ر...

💎 ما مشقِ غمِ عشقِ تو را خوش ننوشتیماما تو بکش خط به خطای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط