روزی گربه ای از خانه شیخی مرغی به دندان گرفت...
روزی گربه ای از خانه شیخی مرغی به دندان گرفت...
ناگهان زن شیخ فریاد زد:حاج آقا گربه مرغ را برد..
شیخ با خونسردی گفت:ملالی نیست قرآن را بیاور.
گربه با شنیدن این سخن مرغ را رها کرده و گریخت.
از او پرسیدند تو را چه پیش آمد که مرغ را رها کردی?
گفت:شما این جماعت را نمیشناسید،اکنون یک آیه از قرآن پیدا میکند و فردا بالای منبر گوشت گربه را حلال اعلام میکند...
" عبید زاکانی"
ناگهان زن شیخ فریاد زد:حاج آقا گربه مرغ را برد..
شیخ با خونسردی گفت:ملالی نیست قرآن را بیاور.
گربه با شنیدن این سخن مرغ را رها کرده و گریخت.
از او پرسیدند تو را چه پیش آمد که مرغ را رها کردی?
گفت:شما این جماعت را نمیشناسید،اکنون یک آیه از قرآن پیدا میکند و فردا بالای منبر گوشت گربه را حلال اعلام میکند...
" عبید زاکانی"
- ۱.۱k
- ۰۵ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط