{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی گربه ای از خانه شیخی مرغی به دندان گرفت...

روزی گربه ای از خانه شیخی مرغی به دندان گرفت...
ناگهان زن شیخ فریاد زد:حاج آقا گربه مرغ را برد..
شیخ با خونسردی گفت:ملالی نیست قرآن را بیاور.
گربه با شنیدن این سخن مرغ را رها کرده و گریخت.
از او پرسیدند تو را چه پیش آمد که مرغ را رها کردی?
گفت:شما این جماعت را نمیشناسید،اکنون یک آیه از قرآن پیدا میکند و فردا بالای منبر گوشت گربه را حلال اعلام میکند...

" عبید زاکانی"
دیدگاه ها (۶)

نازنینا، دوست یعنی انتخابیعنی از بنده سلام از تو جوابدوست یع...

یک شلوار سفید دوست داشتنی داشتم که یک روز ابری پوشیدمش و موق...

ﭼﻪ ﺁﻣﺪ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺍﻗﻮﺍﻡ ﻭ ﺧﻮﯾﺸﺎﻥ.ﮐﻪ ﮔﺮﺩﯾﺪ ﺟﻤﻌﺸﺎﻥ ﺍﯾﻨﻄﻮﺭ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ.ﭼﺮ...

پرنده هایی که روی شاخه نشستند، هرگز ترس از شکستن شاخه ندارند...

گربه ای از خانه شیخی مرغی به دندان گرفت، در حال فرار شنید ک...

#حکایت گربه ای از خانه شیخی مرغی به دندان گرفت، در حال فرار...

🔹 گربه ای🐱 از خانه شیخی مرغی به دندان گرفت،در حال فرار شنی...

گربه ای از خانه شیخی مرغی به دندان گرفت ، در حال فرار شنید ...

#حکایتگربه ای از خانه شیخی مرغی به دندان گرفت ،در حال فرار ش...

"گربه ای از خانه شیخی مرغی به دندان گرفت، در حال فرار شنید ک...

بسم الله رحمن رحیم #داستان_بسیار_جالب_حتما_بخوانید@jannat128...

بچه شیعه هابخونیدبهشت فروششیخ عبدالسلام یکی از زهاد و عباد ا...

ازجن نترس. بخون چیز یادبگیر ضرر نمیکنید. در یکی از کشورهای ا...

حتما حتما بخونید لطفا تا آخر.ضرر نمیکنید.در یکی از کشورهای ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط