باران زد و باد آمد و شال و کلاهم رفت
باران زد و باد آمد و شال و کلاهم رفت
آب دهانم خشک شد برقِ نگاهم رفت
حتی خودت هم مثل من باور نمیکردی
روزی به این آسانی از دست تو خواهم رفت
حیفِ تمام روزهای با تو سرکردن
که هرچه فرصت بود پایِ اشتباهم رفت
شوقِ تماشا، عشقِ تو، آواز، عمرِ من
از چشم، از دل، از گلو، از دست با هم رفت
این روزها لالم که هرچه واژه سهمم بود
همراه با تابوت شعرِ بیگناهم رفت
خیلی سرت را درد... میدانم، چه باید کرد؟
بگذار ساکم را ببندم بعد خواهم رفت.
آب دهانم خشک شد برقِ نگاهم رفت
حتی خودت هم مثل من باور نمیکردی
روزی به این آسانی از دست تو خواهم رفت
حیفِ تمام روزهای با تو سرکردن
که هرچه فرصت بود پایِ اشتباهم رفت
شوقِ تماشا، عشقِ تو، آواز، عمرِ من
از چشم، از دل، از گلو، از دست با هم رفت
این روزها لالم که هرچه واژه سهمم بود
همراه با تابوت شعرِ بیگناهم رفت
خیلی سرت را درد... میدانم، چه باید کرد؟
بگذار ساکم را ببندم بعد خواهم رفت.
- ۳۰۱
- ۰۸ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط