باران زد و باد آمد و شال و كلاهم رفت
باران زد و باد آمد و شال و كلاهم رفت
آب دهانم خشك شد برق نگاهم رفت
حتی خودت هم مثل من باور نميكردی
روزی به اين آسانی از دست تو خواهم رفت
حيفِ تمام روزهای با تو سر كردن
كه هر چه فرصت بود پای اشتباهم رفت
شوقِ تماشا، عشق تو، آواز، عمرِ من
از چشم، از دل، از گلو، از دست با هم رفت
اين روزها لالم كه هرچه واژه سهمم بود
همراه با تابوت شعرِ بیگناهم رفت
خيلی سرت را درد... میدانم، چه بايد كرد؟
بگذار ساكم را ببندم بعد خواهم رفت
مهدی فرجی
آب دهانم خشك شد برق نگاهم رفت
حتی خودت هم مثل من باور نميكردی
روزی به اين آسانی از دست تو خواهم رفت
حيفِ تمام روزهای با تو سر كردن
كه هر چه فرصت بود پای اشتباهم رفت
شوقِ تماشا، عشق تو، آواز، عمرِ من
از چشم، از دل، از گلو، از دست با هم رفت
اين روزها لالم كه هرچه واژه سهمم بود
همراه با تابوت شعرِ بیگناهم رفت
خيلی سرت را درد... میدانم، چه بايد كرد؟
بگذار ساكم را ببندم بعد خواهم رفت
مهدی فرجی
- ۳۰۲
- ۱۷ بهمن ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط