«شب سردی است ، و من افسرده
«شب سردی است ، و من افسرده
راه دوری است ، و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها، از جاده عبور :
دور ماندند زمن آدم ها ،
سایه ای از سر دیوار گذشت ،
غمی افزوده مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد ، تا با دل من
قصّه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است .
هردم این بانگ برآرم از دل :
وای ، این شب چقدر تاریک است !
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است .
دیگرام را هم ، غم هست به دل ،
غم من لیک ، غمی غمناک است . »
راه دوری است ، و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها، از جاده عبور :
دور ماندند زمن آدم ها ،
سایه ای از سر دیوار گذشت ،
غمی افزوده مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد ، تا با دل من
قصّه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است .
هردم این بانگ برآرم از دل :
وای ، این شب چقدر تاریک است !
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است .
دیگرام را هم ، غم هست به دل ،
غم من لیک ، غمی غمناک است . »
- ۱.۵k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط