شب سرديست و من ، افسرده راه دوريست و پايي خسته ، تيرگي
شب سرديست و من ، افسرده راه دوريست و پايي خسته ، تيرگي هست و چراغي مرده ميكنم تنها از جاده عبور ، دور ماندند زمن، آدمهاسايه اي از سر ديوار گذشت غمي افزود مرا بر، غمها فكر تاريكي و اين ويراني بي خبر آمد تا با دل من قصهها ساز كند پنهاني ، نيست رنگي كه بگويد با من اندكي صبر، سحر نزديك است هردم اين بانگ برآرم از دل واي اين شب، چقدر تاريك است خنده اي كو، كه به دل انگيزم قطره اي كو ،كه به دريا ريزم صخرهاي كو، كه بدان آويزم مثل اينست كه شب نمناك است ديگران را هم، غم هست به دل غم من ليك ،غمي غمناك است هردم اين بانگ برآرم از دل واي اين شب چقدر تاريك است اندكي صبر سحر نزديك است
- ۵۳۴
- ۰۲ اردیبهشت ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط