#میشه_خورشید_من_بشی؟
#میشه_خورشید_من_بشی؟
جونگین/سوآ
پارت: ۵
جیوایپی تاییدم کردم بنگچان ازم تعریف کرد، دیگه چی از این بهتر؟
داشتم از خوشحالی بال درمیارودم کن دیواره صدای بنگچان رو شنیدم...
«جیوایپی نیم، من یه پیشنهاد دارم. با توجه به مشغله های زیاد شما و حضور این همه کارآموز احتمالا وقت. وفرصت کافی برای آموزش رو نداشته باشید پس من تصمیم گرفتم که سوآ و یکی دیگه از کاراموز هارو به همراه خودم به خوابگاه ببرم و درنهایت اون هارو تحت حمایت و آموزش خودم و اعضا دربیارم. این کار به هر سه طرف کمک زیادی میکنه.»
این دیگه زیاده روی نبود؟ یعنی من قرار بود برم کسایی که سالهات طرفداریشونو میکنم؟ قرار بود تحت آموزش و حمایت اونا باشم؟ این... این فوقالعادهست!
اون شب زمانی که برگشتم خونه نصف ماجرا رو برای مامان و بابام تعریف کردم. ریکشن خاصی نداشتن فقط یه موفق باشی ساده گفتن. برگشتم تو اتاقم پشت میزم نشستم و هدفونم رو گذاشتم رو گوشم و مشغول آهنگ گوش کردن شدم و در همون حین تکالیفم رو هم انجام میدادم.
ساعت ها گذشت و بلاخره کارام تموم شد. روی تختم دراز کشیدم و به سقف اتاق نگاه کردم.
قرار بود از اینجا برم؟ خب این خوب بود یا بد؟ فکر میکنم بیشترش خوب باشه چون بلاخره قرار بود از همچین خانواده سمی دور بشم. قرار بود برای خودم باشم و برای خودم و ایندم تلاش کنم بدون اینکه مورد قضاوت کسی قرار بگیرم.
چشمامو بستم و خوابیدم اما فکر کنم آسمون از اینکه اونطوری لباس تیره به تن کنه زیاد خوشش نیومده بود و به سرعت لباسش رو با رنگ روشن عوض کرده بود چون احساس کردم فقط یک ساعت خوابیدم و بعد دوباره صدای آلارم رو شنیدم!
با سختی و کلی نفرین از تخت بلند شدم و روپوش مدرسه ام رو پوشیدم و رفتم مدرسه.
قرار بود بعد از ظهر حدود ساعت ۲، دوباره برم کمپانی. یکم واسش هیجان داشتم و از طرفی هم کمی میترسیدم. سعی کردم با فکر کردن به اینکه همچی قراره خوب پیش بره خودم رو آروم کنم...
.
.
دوباره مسیر خونه تا کمپانی رو پیاده رفتم. هوا کم کم داشت سرد میشد و من واقعا عاشق این هوا بودم.
زمانی که به کمپانی رسیدم، اول وایسادم و یه نفس عمیق کشیدم و بعد با قدم های آروم اما مطمئن وارد شدم. با راهنمایی های منشی خودمو به اتاق تمرین اعضا رسوندم.
خب الان باید میرفتم داخل؟ خب... چی باید میگفتم؟ این یخورده بد نیست؟ نباید صبر کنم تا جیوایپی خودش بیاد؟
تو لحظه آخر تمام شجاعتم رو جمع کردم و به سمت در اتاق رفتم و یه تقه کوچیک به در زدم. یکم بعد در باز شد و چهره هان تو چهارچوب در نمایان شد.
اوه خدای من... اون پسر از نزدیک زیباتر و بامزهتر از پشت گوشیه!
هان: تو همون چوی سوآ هستی که قراره از این به بعد با ما زندگی کنه؟😃
خب برخلاف تصورم یکم زود رفته بود سر اصل مطلب. سرمو به نشونه تایید تکون دادم و بعد احساس کردم دست های قدرتمندی دور بازوم حلقه شد و بعد به داخل کشیده شدم.
درسته اون سنجاب بانمک، دستمو گرفت و منو کشید داخل. انگار نه انگار که ملاقات اولمون بود.
کنار جیسونگ ایستاده بودم. گریت نمیکردم سرم رو بالا بیارم و اون هشتا پسر رو ببینم. مطمئن بودم اگه سرم رو بالا بیارم از ذوق دیدنشون گریه میکنم!
سرم پایین بود و داشتم به زمین نگاه میکردم که با صدای چان به خودم اومدم و ناخودآگاه سرم رو بالا آوردم...
چان: سوآ، تو از این به بعد باید پیش ما زندگی کنی. باید وسایل مورد نیاز و ضروریت رو جمع کنی و بیای پیش ما. درمورد زندگی کردن با هشتا پسر هم نگران نباش بجز تو دونفر دیگه هم هستن که قراره بیان پیش ما؛ پس تنها نیستی.
میخواستم حرف بزنم و بگم که متوجه شدم اما یهو صدای سونگمین رو شنیدم که شروع کرد به غر زدن.
سونگمین: یعنی چی که سه نفر قراره بیان تو خوابگاه هیونگ😑
-خوابگاه همینجوریشم با حضور خودمون دیوونه خونه شده میخوای اینام بیان و آبروی نداشتمون بیشتر بره و وضعیت خوابگاه بدتر بشه؟
نگاه مرگبار چان رو دیدم. نمیدونم چیشد اما به طرز خیلی عجیب و مسخرهای خندم گرفت و سعی کردم با کلی سختی خندم رو مخفی کنم.
دستم رو گرفتم جلوی دهنم و چندباری سرفه کردم این حداقل کاری بود که میتونم بکنم و جلوی نیش بازم رو بگیرم!
احساس کردم یه سایه افتاد روم... سرم رو آوردم بالا و با دیدن هیکل فردی که جلوم ایستاده بود، یکم شوکه شدم. اول نفهمیدم کیه اما وقتی نگاهم افتاد به موهاش... فهمیدم دلیل مرگ و زندگیم الان جلوم وایساده.
موهای کوتاه و رنگ شدهاش چیزی بود که دلم میخواست ساعت ها بشینم و نوازشش کنم...
همونطور که بهش خیره شده بودم، یهو برگشت و بهم نگاه کرد. یه لبخند کوچیک و قشنگ زد و بعد آروم گفت:«دلم نمیخواد مکنمون نیومده سرش رو از دست بده!»
خب... با این جمله جواب نصف سوالامو داد!
ادامـه دارد..
جونگین/سوآ
پارت: ۵
جیوایپی تاییدم کردم بنگچان ازم تعریف کرد، دیگه چی از این بهتر؟
داشتم از خوشحالی بال درمیارودم کن دیواره صدای بنگچان رو شنیدم...
«جیوایپی نیم، من یه پیشنهاد دارم. با توجه به مشغله های زیاد شما و حضور این همه کارآموز احتمالا وقت. وفرصت کافی برای آموزش رو نداشته باشید پس من تصمیم گرفتم که سوآ و یکی دیگه از کاراموز هارو به همراه خودم به خوابگاه ببرم و درنهایت اون هارو تحت حمایت و آموزش خودم و اعضا دربیارم. این کار به هر سه طرف کمک زیادی میکنه.»
این دیگه زیاده روی نبود؟ یعنی من قرار بود برم کسایی که سالهات طرفداریشونو میکنم؟ قرار بود تحت آموزش و حمایت اونا باشم؟ این... این فوقالعادهست!
اون شب زمانی که برگشتم خونه نصف ماجرا رو برای مامان و بابام تعریف کردم. ریکشن خاصی نداشتن فقط یه موفق باشی ساده گفتن. برگشتم تو اتاقم پشت میزم نشستم و هدفونم رو گذاشتم رو گوشم و مشغول آهنگ گوش کردن شدم و در همون حین تکالیفم رو هم انجام میدادم.
ساعت ها گذشت و بلاخره کارام تموم شد. روی تختم دراز کشیدم و به سقف اتاق نگاه کردم.
قرار بود از اینجا برم؟ خب این خوب بود یا بد؟ فکر میکنم بیشترش خوب باشه چون بلاخره قرار بود از همچین خانواده سمی دور بشم. قرار بود برای خودم باشم و برای خودم و ایندم تلاش کنم بدون اینکه مورد قضاوت کسی قرار بگیرم.
چشمامو بستم و خوابیدم اما فکر کنم آسمون از اینکه اونطوری لباس تیره به تن کنه زیاد خوشش نیومده بود و به سرعت لباسش رو با رنگ روشن عوض کرده بود چون احساس کردم فقط یک ساعت خوابیدم و بعد دوباره صدای آلارم رو شنیدم!
با سختی و کلی نفرین از تخت بلند شدم و روپوش مدرسه ام رو پوشیدم و رفتم مدرسه.
قرار بود بعد از ظهر حدود ساعت ۲، دوباره برم کمپانی. یکم واسش هیجان داشتم و از طرفی هم کمی میترسیدم. سعی کردم با فکر کردن به اینکه همچی قراره خوب پیش بره خودم رو آروم کنم...
.
.
دوباره مسیر خونه تا کمپانی رو پیاده رفتم. هوا کم کم داشت سرد میشد و من واقعا عاشق این هوا بودم.
زمانی که به کمپانی رسیدم، اول وایسادم و یه نفس عمیق کشیدم و بعد با قدم های آروم اما مطمئن وارد شدم. با راهنمایی های منشی خودمو به اتاق تمرین اعضا رسوندم.
خب الان باید میرفتم داخل؟ خب... چی باید میگفتم؟ این یخورده بد نیست؟ نباید صبر کنم تا جیوایپی خودش بیاد؟
تو لحظه آخر تمام شجاعتم رو جمع کردم و به سمت در اتاق رفتم و یه تقه کوچیک به در زدم. یکم بعد در باز شد و چهره هان تو چهارچوب در نمایان شد.
اوه خدای من... اون پسر از نزدیک زیباتر و بامزهتر از پشت گوشیه!
هان: تو همون چوی سوآ هستی که قراره از این به بعد با ما زندگی کنه؟😃
خب برخلاف تصورم یکم زود رفته بود سر اصل مطلب. سرمو به نشونه تایید تکون دادم و بعد احساس کردم دست های قدرتمندی دور بازوم حلقه شد و بعد به داخل کشیده شدم.
درسته اون سنجاب بانمک، دستمو گرفت و منو کشید داخل. انگار نه انگار که ملاقات اولمون بود.
کنار جیسونگ ایستاده بودم. گریت نمیکردم سرم رو بالا بیارم و اون هشتا پسر رو ببینم. مطمئن بودم اگه سرم رو بالا بیارم از ذوق دیدنشون گریه میکنم!
سرم پایین بود و داشتم به زمین نگاه میکردم که با صدای چان به خودم اومدم و ناخودآگاه سرم رو بالا آوردم...
چان: سوآ، تو از این به بعد باید پیش ما زندگی کنی. باید وسایل مورد نیاز و ضروریت رو جمع کنی و بیای پیش ما. درمورد زندگی کردن با هشتا پسر هم نگران نباش بجز تو دونفر دیگه هم هستن که قراره بیان پیش ما؛ پس تنها نیستی.
میخواستم حرف بزنم و بگم که متوجه شدم اما یهو صدای سونگمین رو شنیدم که شروع کرد به غر زدن.
سونگمین: یعنی چی که سه نفر قراره بیان تو خوابگاه هیونگ😑
-خوابگاه همینجوریشم با حضور خودمون دیوونه خونه شده میخوای اینام بیان و آبروی نداشتمون بیشتر بره و وضعیت خوابگاه بدتر بشه؟
نگاه مرگبار چان رو دیدم. نمیدونم چیشد اما به طرز خیلی عجیب و مسخرهای خندم گرفت و سعی کردم با کلی سختی خندم رو مخفی کنم.
دستم رو گرفتم جلوی دهنم و چندباری سرفه کردم این حداقل کاری بود که میتونم بکنم و جلوی نیش بازم رو بگیرم!
احساس کردم یه سایه افتاد روم... سرم رو آوردم بالا و با دیدن هیکل فردی که جلوم ایستاده بود، یکم شوکه شدم. اول نفهمیدم کیه اما وقتی نگاهم افتاد به موهاش... فهمیدم دلیل مرگ و زندگیم الان جلوم وایساده.
موهای کوتاه و رنگ شدهاش چیزی بود که دلم میخواست ساعت ها بشینم و نوازشش کنم...
همونطور که بهش خیره شده بودم، یهو برگشت و بهم نگاه کرد. یه لبخند کوچیک و قشنگ زد و بعد آروم گفت:«دلم نمیخواد مکنمون نیومده سرش رو از دست بده!»
خب... با این جمله جواب نصف سوالامو داد!
ادامـه دارد..
- ۵۹۳
- ۰۸ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط