Dark hearth
تهیونگ ویو
وادر اتاق شدم و سر جای قبلیم نشستم.
داشتم وودکا میخوردم که با حرف رئیس بیمارستان وودکا پرید تو گلوم و رسماً خفم کرد.
رئیس بیمارستان: تهیونگ یه جراح از خارج قراره بیاد تو بیمارستان ما کار کنه...اسمش لوسی هست. فامیلیش و ینش یادم نیست، ولی چون میخوام ببینم چطور جراحی هست قراره به مدت یکی دو ماه زیر دست تو کار کنه.
بعد از اینکه سرفه هام تموم شد با صدای بلندی گفتم:
- نه...نمیخوام، من حوصله ندارم با جراح های تازه کار کار کنم.
رئیس بیمارستان: مجبوری این یه دستوره.
ساکت شدم و چیزی نگفتم.
شاید میتونستم از اون دختره سو استفاده کنم.
میتونستم برای اینکه ازش جلوی مدیر تعریف کنم باج بگیرم و ازش سواستفاده کنم.
با همین فکر ها پوزخند کجی زد و به نوشیدن ادامه داد...اما نمیدونست که این دختر جدید قراره چطوری زندگیش رو عوض کنه.
لوسی ویو
بعد از اینکه وارد کره شدم به تا شب با چمدون این ور و اون ور رفتم.
بعد ساعت 8 شب به سمت خونم حرکت کردم.
خونه نسبتاً بزرگی داشتم و این از صدقه سر زحمات چندین و چند سالم به دست آوردم.
درسته خانوادم پولدار هستن ولی من هرچی که دارم رو خودم به دست آوردم و هیچ جا نمیگم پدر و مادرم چه کسایی هستن.
وقتی وارد خونه شدم چمدونم رو یه گوشه رها کردم و به سمت اتاق خوابم رفتم و خودم رو روی تخت پرت کردم.
🫧چند ساعت بعد🫧
از خواب بیدار شدم و رفتم داخل حموم.
یه دوش مختصری گرفتم و سمت آشپز خونه رفتم.
چیزی داخل یخچال نداشتم پس گوشیم رو برداشتم و سوشی سفارش دادم.
به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت شده 12 شب شده.
آهی کشیدم و روی مبل ولو شدم و تلویزیون رو روشن کردم.
داشت یه سریال عشقولانه میداد منم زدم که شبکه دیگه اینقدر شبکه هارو زیر و رو کردم که یه فیلم با ژانر ترسناک، جنایی، کارآگاهی پلیسی، علمی تخیلی پیدا کردم و شروع به دیدنش کردم.
وسط های فیلم بودم که غذام رسید.
بعد از اینکه غذام رو تحویل گرفتم به ادامه فیلم پرداختم.
بعد از اینکه غذام و فیلم تموم شد تلویزیون رو خاموش کردم، از روی مبل بلند شدم و رفتم داخل اتاقم و مشغول به گشتن تو فضای مجازی شدم.
بعد از چند ساعت کار با گوشی تقریبا نزدیک ساعت های 5 صبح خوابش برد و به خواب عمیقی فرو رفت.
قرار بود ساعت 12 ظهر تو بیمارستان حاضر بشه پس وقت زیادی داشت برای خوابیدن.
تهیونگ ویو
وارد بیمارستان شدم و به سمت اتاق خودم رفتم.
اصلا یادم نبود که اطلاعات اون دختره رو از پذیرش بگیرم.
تقریباً ساعت نزدیکی 10 بود که در اتاقم به صدا در اومد.
————————————————————————————————————————————————————————————————————————
سلام سلام.🪼
این هم پارت 2
امیدوارم خوشتون بیاد.
همچنان به کسایی که کوکوی دوست دارن میگم که دارم تو روبیکا و بله یه فیکشن امگاروس کوکوی مینویسم، اگر دوست دارید اینجا بهم بگید.
خب زیاد زر زر کردم.😁
فعلا تا پارت بعدی بابای👋🏻
وادر اتاق شدم و سر جای قبلیم نشستم.
داشتم وودکا میخوردم که با حرف رئیس بیمارستان وودکا پرید تو گلوم و رسماً خفم کرد.
رئیس بیمارستان: تهیونگ یه جراح از خارج قراره بیاد تو بیمارستان ما کار کنه...اسمش لوسی هست. فامیلیش و ینش یادم نیست، ولی چون میخوام ببینم چطور جراحی هست قراره به مدت یکی دو ماه زیر دست تو کار کنه.
بعد از اینکه سرفه هام تموم شد با صدای بلندی گفتم:
- نه...نمیخوام، من حوصله ندارم با جراح های تازه کار کار کنم.
رئیس بیمارستان: مجبوری این یه دستوره.
ساکت شدم و چیزی نگفتم.
شاید میتونستم از اون دختره سو استفاده کنم.
میتونستم برای اینکه ازش جلوی مدیر تعریف کنم باج بگیرم و ازش سواستفاده کنم.
با همین فکر ها پوزخند کجی زد و به نوشیدن ادامه داد...اما نمیدونست که این دختر جدید قراره چطوری زندگیش رو عوض کنه.
لوسی ویو
بعد از اینکه وارد کره شدم به تا شب با چمدون این ور و اون ور رفتم.
بعد ساعت 8 شب به سمت خونم حرکت کردم.
خونه نسبتاً بزرگی داشتم و این از صدقه سر زحمات چندین و چند سالم به دست آوردم.
درسته خانوادم پولدار هستن ولی من هرچی که دارم رو خودم به دست آوردم و هیچ جا نمیگم پدر و مادرم چه کسایی هستن.
وقتی وارد خونه شدم چمدونم رو یه گوشه رها کردم و به سمت اتاق خوابم رفتم و خودم رو روی تخت پرت کردم.
🫧چند ساعت بعد🫧
از خواب بیدار شدم و رفتم داخل حموم.
یه دوش مختصری گرفتم و سمت آشپز خونه رفتم.
چیزی داخل یخچال نداشتم پس گوشیم رو برداشتم و سوشی سفارش دادم.
به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت شده 12 شب شده.
آهی کشیدم و روی مبل ولو شدم و تلویزیون رو روشن کردم.
داشت یه سریال عشقولانه میداد منم زدم که شبکه دیگه اینقدر شبکه هارو زیر و رو کردم که یه فیلم با ژانر ترسناک، جنایی، کارآگاهی پلیسی، علمی تخیلی پیدا کردم و شروع به دیدنش کردم.
وسط های فیلم بودم که غذام رسید.
بعد از اینکه غذام رو تحویل گرفتم به ادامه فیلم پرداختم.
بعد از اینکه غذام و فیلم تموم شد تلویزیون رو خاموش کردم، از روی مبل بلند شدم و رفتم داخل اتاقم و مشغول به گشتن تو فضای مجازی شدم.
بعد از چند ساعت کار با گوشی تقریبا نزدیک ساعت های 5 صبح خوابش برد و به خواب عمیقی فرو رفت.
قرار بود ساعت 12 ظهر تو بیمارستان حاضر بشه پس وقت زیادی داشت برای خوابیدن.
تهیونگ ویو
وارد بیمارستان شدم و به سمت اتاق خودم رفتم.
اصلا یادم نبود که اطلاعات اون دختره رو از پذیرش بگیرم.
تقریباً ساعت نزدیکی 10 بود که در اتاقم به صدا در اومد.
————————————————————————————————————————————————————————————————————————
سلام سلام.🪼
این هم پارت 2
امیدوارم خوشتون بیاد.
همچنان به کسایی که کوکوی دوست دارن میگم که دارم تو روبیکا و بله یه فیکشن امگاروس کوکوی مینویسم، اگر دوست دارید اینجا بهم بگید.
خب زیاد زر زر کردم.😁
فعلا تا پارت بعدی بابای👋🏻
- ۲۱۰
- ۲۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط