{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق جاودان

عشق جاودان
پارت ۶۹

ویو چویا
دلم بشدت میخاست که تو بغل دازای باشم دازای رفته بود دوش بگيره و ایومی هم مثل همیشه تو اتاقش بود
روی تخت نشسته بودم که صدای دازای اومد
دازای: عزیزم میشه حوله رو برام بیاری
وقت هایی که عزیزم صدام میزد قلبم اکلیلی میشه
چویا: اومدم
همون طور که رفتم حلو رو بدم دستمو کشید و منو وارد حموم کرد
چویا: هی ، داری چیکار میکنی؟
دازای: می‌خوام با عشقم برم حموم مشکلیه؟
از خجالت سرخ شدم ولی منم زیاد مشکلی نداشتم. نگاهی به بدنش کردم. اولین بار بود که دستاش و گردنش رو بدون بانداژ می‌دیدم. ای..این زخما خیلی بد بودن . همینطور به زخماش نگاه میکردم که با صداش به خودم اومدم
دازای: وحشتناک هستن نه؟
چویا: آ...آره
دازای: خب نظرت چیه، ازشون بدت اومد؟
از من چی؟ بدت نیومد با این زخما؟
چویا: نه عمرا هر چی بشه هم هیچوقت ازت بدم نمیاد. فقط خیلی ناراحت شدم ، دیگه هیچوقت اینکارو نکن باشه؟
دازای: باشه، خب لباسات رو در نمیاری ؟
دوباره یادش افتادم و سرخ شدم
چویا:تو که حمومت تموم شده
دازای: نه اون بهونه بود تا تو رو بکشونم اینجا
چویا: ولی من خ....خجا....خجالت میکشم
دازای: برای چی؟ به هرحال مگه به عنوان دوست پسرت نیستم؟
چویا: چرا
دازای: پس نباید از دوست پسرت خجالت بکشی ، باشه؟
چویا: باشه
دیدگاه ها (۳)

روباه کوچولوی من پارت نه ꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> فردای ان روز @وی...

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

رمان سوم پارت بیستم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚.@ویو دازای ی...

[•] عمارت عشق [•] part: 16تو پشت بوم بودن. کتاب دست ایلا بود...

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸پارت ۱۱🌸*ویو چویاداشتم تویه خیابون راه می...

رمان آخرین دیدار پارتᐢ..ᐢ⑅۳،شرمنده که چند روز نبودم...،خب بر...

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۹: «همه میفهمن» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخلی: کاف...

پارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا 🙂یه روز مسخره ی...

part:۸

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط