{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت اول

پارت اول
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
ویو چویا 🙂
یه روز مسخره ی دیگه بود ، نمیفهمم چرا باید بریم مدرسه ، حالا هم باید برم بار کلی هم تکلیف دارم
اومدم خونه ی متروکم
داخل اینه ی شکسته نگاهی کردم
و رفتم دوش گرفتم لباس مناسب پوشیدم و رفتم
* الان فکر کنین رسید (اعصاب ندارما )
وقتی رسییدم با چیزی که دیدم یه لحظه خشکم زد .
خودش بود ....
ویو دازای
بعد از ندرسه مستقیم رفتم خونه
داشتم از خستگی میمردم ، رفتم وسایلم رو گذاشتم دوش دو ثانیه ای گرفتم (فقط من میدونم این چه نوع دوشیه 😭)
اومدم سر میز نشستم که
موری : دازای نگفتی
دازای : چی رو نگفتم پدر
موری : در مورد خدمتکار
دازای : نیازی ندارم
موری : ما نمیتونیم خدمتکار های دیگه رو بفرستیم که اتاقت رو تمیز کنن .....
دازای : باشه پدر دنبال میگردم
موری : داری دروغ میگی غذاتو بخور سرد شد
دازای : چشم
* فلش بک به داخل بار *
ویو چویا
خودش بود ، دازای ، اینجا جیکار میکنه
رئیس بار : ناکاهارا دیر کردی
چویا : ببخشید
رئیس بار : یک بار دیگه دیر کنی اخراجی ، گرفتی ؟
چویا : چشم
ویو دازای
اصلا باورم نمی شه چویا همون دانش اموز جدیده اومده بار ، ولی برای چس
،،،،، وقتی دیدم چویا رفت رفتم پیش رئیس بار
دازای : میتونم وقتتون رو بگیرم
رئیس بار : حتما ، بفرمایید
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
اینو ادامه بدم یا میخواین یه پیش رمان دیگه بنویسم ؟ نظر بدید
دیدگاه ها (۲)

بابا اوف

عا راستی اسم رمان انتخاب نشده است

𐙚اومدم که اون رمان رو بگم 𐙚توᩘᩘ̴̴‌𐨹้ᮬִֶָضیحاᩘᩘ̴̴‌𐨹้ᮬִֶָت ּ‌ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط