دوش مست و بیخبر بگذشتم از ویرانه ای
دوش مست و بیخبر بگذشتم از ویرانه ای
درسیاهی شب چشم مستم خیره شد بر خانه ای
چون نگه کردم درون خانه از اون پنجره
صحنه ای دیدم که قلبم سوخت جانانه ای
کودکی از سوز سرما میزند دندان بهم
مردکی کورو فلج افتاده ای در یک گوشه ای
دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه ای
مادری مات و پریشان مانده چون دیوانه ای
چون که فارغ گشت از عیش و نوش ان مرد پلید
قصد رفتن کرد با حالت جانانه ای
دست درجیب کردو از ان همه پول درشت
داد ب دختر از انهمه پول درشت چند دانه ای
برخود لعنت فرستادم که هرشب تا سحر
میروم مستو شتابان سوی هر میخانه ای
من دراین میخانه ان دختر زفقر
میفروشد عصمتش را بهر نان خانه ای.........
درسیاهی شب چشم مستم خیره شد بر خانه ای
چون نگه کردم درون خانه از اون پنجره
صحنه ای دیدم که قلبم سوخت جانانه ای
کودکی از سوز سرما میزند دندان بهم
مردکی کورو فلج افتاده ای در یک گوشه ای
دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه ای
مادری مات و پریشان مانده چون دیوانه ای
چون که فارغ گشت از عیش و نوش ان مرد پلید
قصد رفتن کرد با حالت جانانه ای
دست درجیب کردو از ان همه پول درشت
داد ب دختر از انهمه پول درشت چند دانه ای
برخود لعنت فرستادم که هرشب تا سحر
میروم مستو شتابان سوی هر میخانه ای
من دراین میخانه ان دختر زفقر
میفروشد عصمتش را بهر نان خانه ای.........
- ۸.۱k
- ۲۹ خرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط