{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوش مست و بی خبر بگذشتم از ویرانه ای

دوش مست و بی خبر بگذشتم از ویرانه ای
در سیاهی شب، چشم مستم خیره شد بر خانه ای
چون نگه کردم درون خانه از آن پنجره
صحنه ای دیدم که قلبم سوخت چون جانانه ای
کودکی از سوز سرما می زند دندان به هم
مردکی کور و فلج افتاده ای در یک گوشه ای
دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه ای
مادری مات و پریشان مانده چون دیوانه ای
چون که فارغ گشت از عیش و نوش آن مرد پلید
قصد رفتن کرد با حالت جانانه ای
دست در جیب کرد و زآن همه پول درشت
داد به دختر زآن همه پول درشت چند دانه ای
بر خودم لعنت فرستادم که هر شب تا سحر
می روم مست و شتابان سوی هر میخانه ای
من در این میخانه، آن دختر ز فقر
می فروشد عصمتش را بهر نان خانه ای



کارو
دیدگاه ها (۸)

داستان کودکانه «نیکی کوچولو و قلب مهربان» به نویسندگی رزیتا ...

#داستانڪ حکایتی هست که می‌گوید:خواجه شمس‌الدین محمد؛ شاگرد ن...

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝑳𝒂𝒔𝒕 𝒑𝒂𝒓𝒕ماه‌ها بعد، یونا دوباره نقاشی کرد....

جاده بی راهه

فیک جونگکوک خواب های واقعی

از ترس تا اعتمادpart: 9«آخر» ...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۱‌فلش بک به صبح مهم...

منتخب امروز از کلاس درس دوست .....

تک‌پارتییی جدید از سوکجینییی به قلم لینا؟؟صدای باران با صدای...

فیککککککک های جدید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط