شبی مست می گذشتم من از ویرانه ای، ناگهان چشم مستم خیره شد
شبی مست می گذشتم من از ویرانه ای، ناگهان چشم مستم خیره شد بر خانه ای،
لنگ لنگان پیش رفتن تا کنار پنجره،
با دو چشم خویش دیدم صحنه بیگانه ای،
پدری کورو فلج افتاده اندر گوشه ای،
مادری مات وپریشان درکنار گوشه ای،
پسرک از سوز سرما میزند دندان به لب،
دخترک مشغول عیش ونوش با بیگانه ای،
بعداز آن دم لعنت فرستادم به خود،
که دگر مست نروم سوی هر ویرانه ای،
"تا نبینم دختری که میفروشد عفتش را
بهر نان خانه ای"
لنگ لنگان پیش رفتن تا کنار پنجره،
با دو چشم خویش دیدم صحنه بیگانه ای،
پدری کورو فلج افتاده اندر گوشه ای،
مادری مات وپریشان درکنار گوشه ای،
پسرک از سوز سرما میزند دندان به لب،
دخترک مشغول عیش ونوش با بیگانه ای،
بعداز آن دم لعنت فرستادم به خود،
که دگر مست نروم سوی هر ویرانه ای،
"تا نبینم دختری که میفروشد عفتش را
بهر نان خانه ای"
- ۱۲.۶k
- ۲۶ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط