هرگز این بار نگویم که چه در سر دارم
هرگز این بار نگویم که چه در سر دارم
تا که از چشم تو یک شعر دگر بر دا رم
شعر از چشم فریبا ی تو گفتن بی شک
حس خوبی ست که در باغ صنوبر دا رم
به گمانم که فقط شاعر چشمان توام
چون که از چشم تو صد قافیه ا ز بر دارم
زود برگرد که با چشم ترم هر شب و روز
خسته از خویش فقط چشم به این دردارم
گله ای نیست از این قاصدک سر به هوا
من امید خبر از پای کبوتر دارم
رفته ای از بر این سوخته دل باور کن
در نبودت به خدا صد غم دیگر دارم
شمع باید بشوی تا که بدانی به دلم
دردها از غم پروانه ی پر پر دارم
تا که از چشم تو یک شعر دگر بر دا رم
شعر از چشم فریبا ی تو گفتن بی شک
حس خوبی ست که در باغ صنوبر دا رم
به گمانم که فقط شاعر چشمان توام
چون که از چشم تو صد قافیه ا ز بر دارم
زود برگرد که با چشم ترم هر شب و روز
خسته از خویش فقط چشم به این دردارم
گله ای نیست از این قاصدک سر به هوا
من امید خبر از پای کبوتر دارم
رفته ای از بر این سوخته دل باور کن
در نبودت به خدا صد غم دیگر دارم
شمع باید بشوی تا که بدانی به دلم
دردها از غم پروانه ی پر پر دارم
- ۱.۹k
- ۰۱ آذر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط