{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قصه ای با تو مرا هست نمی دانم چیست

قصه ای با تو مرا هست نمی دانم چیست
صبر بی طاقت سرمست نمی دانم چیست

در جواب عطش چشم نیاز آلودت
آنچه لب های مرا بست نمی دانم چیست

پشت این فاصله هایی که پر از برف شده است
تب آغوش عجیب است نمی دانم چیست

در مصافی که امیدم همه بر تدبیر است
عقل با وسوسه همدست نمی دانم چیست

آنچه در دام مرا تا ابد انداخت ولی
بند از پای تو بگسست نمی دانم چیست
دیدگاه ها (۳)

در کوی دلت،کلبه ای از بهر دلم سازتا راه به سوی دل تو باز شود...

گفتا به من در نیمه شب پنهان بیا پنهان برودر باغ پر ریحان من ...

سلام...امروزمن دروازه های قلبم رابه روی خوبیهامیگشایمپروردگا...

گفتم منم اهل خطا،گفتی که بخشیدم، بیا .گفتم شکستم توبه ها، گ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷③_بخش دوم_بشقابم را از جلوی دستم...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊³اگر همه جا تاریک بود، دوباره بنگر شاید نور، خو...

قصه هجدهم: حر بن یزید ریاحی

سناریو اوبیکاکا

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۱۷" در آغوش رویای آبی ات "...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت۱۵‌تابستان با گرمای ط...

قصه ای با تو مرا هست نمی دانم چیستصبر بی طاقت سرمست نمی دانم...

قصه ای با تو مرا هست نمی دانم چیستصبر بی طاقت سرمست نمی دانم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط