{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

+ آخه اون الان فکر میکنه که من دارم با تو...

+ آخه اون الان فکر میکنه که من دارم با تو...
حرفشو ادامه نداد فقط با شونه بالا انداختن منظورش رو رسوند. معصوم تر و مظلوم تر از چیزی بود که تنبل تو دستش بگیره و فریاد بزنه.
+ الان طوری برخورد کرد که انگار براش مهم نیست ولی حتما تو خونه قراره کلی حرف بار من کنه.
پوزخندی روی لبهای ریندو نشست. خواب مستی ناغافل به سراغش اومده بود. در حقیقت با دادش رسید. دیگه نمیتونست این حال مهربون رو با این درد شدید اندامش تحمل کنه.
_ بهش بگو که من عالی بودم و حسابی باهام حال کردی و در اسرع وقت بازم میای پیشم!
کامیل به منظور پشت حرفای ریندو اهمیتی نداد فقط مثل اون پتو و بیشتر روی خودش کشید و گفت :
+ حتما اینکارو میکنم.
گوشه تخت نشست. بدنش درد میکرد و چشماش خسته بودن. قسم خورد که تا صبح بیدار بمونه. نیم نگاهی به عضلات درهم پیچیده اش کرد که با خیال راحت خوابیده بود. نمی‌دونست چی شد که چشما‌ش گرم شد.
صبح روز بعد ریندو خیلی زودتر از کامیل از خواب بیدار شد. بی‌توجه به کامیلی که معصومانه خوابیده بود. در کند رو باز کرد و لباس هایی برای خودش برداشت و پوشید.
یکم زیرلب درمورد کمردردش که ناشی از به اتمام نرسیدن فعالیت دیشبش بود غرغر کرد و اما در نهایت کت و شلوار بنفش خوش دوختش رو تن کرد. لباسش که تازه از خشکشویی دراومده بود رو روی تنش مرتب کرد.
یه دنیا کار روی سرش ریخته بود و دیشبم که رسما حرام کرده بود. نه لذتی..نه قراردادی.. و نه...
باید زود میرفت قبل از اینکه امروزش هم تباه بشه.
باخودش عهد کرد که دیگه برای این دختر صبر نکنه . حتی دیگه نگاهش نکنه.
با کلی کلنجار درآخر نیم نگاهی دیگه به کامیل انداخت و متوقف شد. شد اونی که نباید میشد. فکش چفت شد و نگاهش قفل اون شد.
درهای کمد رو بست و به اون تکیه داد. چشماش سرتاسر وجود اون دخترو نگاه کرد. میتونست همین الان بهش تجاوز کنه اما احساس می‌کرد همون حسی که دیشب مانعش شده بود. الانم. قراره مانعش بشه.
دست روی قلبش کشید. دیشب برای اولین بار بعد از اینکه وارد کانتو مانجی گنگ شد احساس انسانیت کرد. حالاهم دوباره قلبش مثل دیشب تیر می‌کشید.
نمی‌دونست چطوری توصیفش کنه اما چیزی توسط قلبش به سلول به سلول وجودش پمپاژ شد که صدهزار برابر از هروئین بهتر بود.
دوباره اون احساس رو میخواست. اگر میتونست این احساسو تو شیشه می‌کرد و به بهای گزافی به بقیه میفروخت. نه! اون رو برای خودش نگه می‌داشت. ذره ذره اش رو مصرف می‌کرد تا روزی که بمیره. اون احساس هرچی که بود از دنیای دیگه میومد. جایی فرای زندگی هایتانی ریندو در سیاره زمین. اینطوری نبود که همینطوری پدید بیاد دقیقا لحظه ای که داشت به اون دختر آسیب میرسوند دقیقا همون موقعی که اشکاش مثل شمع فرو میریختن پدید اومد.
چیزی که حتی از لذت کام شدن تو این دختر هم بهتر بود. نفس عمیقی کشید انگار آتش رو تو ریه های فرو می‌برد.
دلش می‌خواست این دخترو همین جا نگه داره. درو قفل کنه و این دختر رو تا ابد تو همین اتاق نگه داره تا هروقت خواست بیاد و باهاش صحبت کنه. بهش تجاوز کنه و اون احساس رو زنده و بیدار کنه.
درست وقتی که دستش روی کلید در رفت متوقف شد. اون احساس لعنتی از عمق وجودش دوباره تموم تنش رو گرفت.
مثل سرما تموم بدنش رو یخ کرد. نه! یخ نبود! برف بود! رف با اون نرمی درونش و سردی وجودش دقیقا روی بدن داغ ریندو نشست. برف خیلی آروم و با حیرت روی بدنش می‌شست.
دستش از روی کلید در برداشته شد. نفس عمیقی کشید. حیف که کامیل خواب بود وگرنه مشت محکمی به دیوار می‌کوبید......صبر کن! از کی تاحالا خواب این دختر برا مهم شده بود؟!
کلافه سری تکون داد و به سمت کمدش رفت و کشوی آخر رو باز کرد. به یاد آورد که دوست دختر قبلیش قبل اینکه ترکش کنه چنددست لباس اینجا جا گذاشت.
یه دامن سفید_قهوه ای خوش رنگ و نیم بوت های پاشنه دار همراه با یه کمربند ظریف زنانه. باید یه دست پیراهن نسکافه ایم باشه اما پیداش نمی‌کرد. نمیتونست بزاره این دختر بدون لباس بره بیرون.
نیم نگاهی به طرفش انداخت و با دیدن پیراهن سفید خودش بر تن اون دختر بی اختیار پوزخندی زد. کفش و دامن رو روی پتو انداخت.
مات کامیل شد. بالای سرش وایساد و اون رو کامل نگاه کرد. پوست سفیدش خوراک جویدن و کبود کردن بود. خیلی زیبا بود.
نتونست وزن خودشو نگه داره. جلوی اون دختر زانو زد. چشماش مات اون شد. سرشو گوشه تخت گذاشت نمی‌دونست باید چیکار کنه...
دیدگاه ها (۲۷)

بچه هااااااا🎀🎀🎀🎀بلاخره اسباب کشیم ن داره تموم میشه این یکی خ...

بچه ها مستجره رسما ریده تو خونمون درصمن قرار بود صبح روز جمع...

سناریو مایکی{جنگل چشمات}مرد از دور اونو دید و یخ ابروش انداخ...

بچه ها امشب پارت داریم سعی میکنم تا شب یه پارت از هردو سناری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط