{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قصه ای با تو مرا هست نمی دانم چیست

قصه ای با تو مرا هست نمی دانم چیست
صبر بی طاقت سرمست نمی دانم چیست

در جواب عطش چشم نیاز آلودت
آنچه لب های مرا بست نمی دانم چیست

پشت این فاصله هایی که پر از برف شده است
تب آغوش عجیب است نمی دانم چیست

در مصافی که امیدم همه بر تدبیر است
عقل با وسوسه همدست نمی دانم چیست

آنچه در دام مرا تا ابد انداخت ولی
بند از پای تو بگسست نمی دانم چیست
دیدگاه ها (۲)

کودکی از خدا پرسید تو چه میخوری؟؟؟؟ چه میپوشی ؟؟؟؟در کجا ساک...

دل بستن به سایه هاتاوان سنگینی داردباید همیشه پشت به خورشید ...

دید مجنون را شبی لیلا به خواب کاسه ای در دست دارد خیس آبگفت ...

از همان روزی کهپایت رااز زندگی‌ام پس کشیدی؛زندگی‌ام دیگرپـــ...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❷_بخش اول_دنیا پر از آدم‌هایی است که همدیگر را گ...

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۱۷" در آغوش رویای آبی ات "...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷③_بخش دوم_بشقابم را از جلوی دستم...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وسوم | انتخاب خونصدای رعد، جنگل را لرزا...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊³اگر همه جا تاریک بود، دوباره بنگر شاید نور، خو...

سناریو اوبیکاکا

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

قصه هجدهم: حر بن یزید ریاحی

قصه ای با تو مرا هست نمی دانم چیستصبر بی طاقت سرمست نمی دانم...

قصه ای با تو مرا هست نمی دانم چیستصبر بی طاقت سرمست نمی دانم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط