late Hours, quiet Hearts

نور استودیو نیمه‌خاموش بود؛ و خالی و ساکت...
فقط نفس های اون بود که صدایی توی استودیو ایجاد میکرد، و گاهی هم صدای کیبورد یا خودکاری که روی برگه کشیده میشه، شنیده می‌شد.
صدای نرم موسیقی از هدفونش پخش می‌شد؛ هر از گاهی چشماشو میبست تا بهتر بتونه روی ریتمش تمرکز کنه، یه قطعه‌ای نیمه‌کاره از یه پروژه‌ی بی‌نام بود... قطعه ای که حتما باید امشب کامل میشد.
ریتم آرومی داشت، وقتی اون رو میشنید،تلفیقی از آرامش و عشق درونش بوجود میومد.
در حالی که روی صفحه لپ‌تاپ درگیر تنظیم اون آهنگ بود؛ در استودیو بی صدا باز شد. فکر نمی‌کرد اون شب، کسی وارد اون استودیوی کوچک بشه، اما انگار اشتباه می‌کرد.
از روشن شدن چراغ های راهروی ورودی، متوجه حضور کسی شد و وقتی سرش بالا آورد اون پسر رو دید. تا جایی که یادش بود، اسمش "سونگمین" بود، معمولا برای تمرین یا ضبط به استودیو میومد و کم و بیش اونو میشناخت؛ نگاهی به پسر انداخت. همون لبخند ساکت، همون چشم‌های شفاف، با هودی مشکی و کوله‌ای سبک روی شونه‌اش.
اول فکر کرد شاید اشتباه اومده. چون مسئول ضبطش توی استودیو نبود و فقط اون بود که حضور داشت، که خب جز تنظیم آهنگ ها و اصلاحشون کار دیگه ای بلد نبود. پس اینکه اینبار پسر نیمه شب اینجا بود، حتما باید دلیلی می‌داشت!
(سونگمین)÷تو مسئول این پروژه‌ای؟
در جواب،فقط تونست سر تکون بده؛ ولی بعد از چند دقیقه آهسته سوالی کرد.
× این پروژه...مال توعه؟
پسر هم در جواب، درست مثل خودش، با لبخند محوی فقط سر تکون داد.
اون لحظه، چیزی بیشتر از یه برخورد کاری بود و هر دو حسش کردن؛ اما سکوت رو ترجیح دادن و نگاه هاشون رو از هم دزدیدن.
روزها گذشت،سونگمین برگشت،دوباره و دوباره...
انگار این روزا بیشتر به استودیو میومد؛
گاهی برای یه ضبط کوتاه، گاهی برای تست صدا.
گاهی هم... فقط برای اینکه باشه و کنارِ اون دختر بشینه. بینشون حرفای زیادی رد و بدل نمیشد.
اما اون سکوت؛ پر از نگاه بود، پر از علاقه‌ی بی‌کلام. مثل نت‌هایی که هنوز نوشته نشده بودن.
یه شب، بعد از تموم شدن ضبط، بر خلاف هر شب پسرک استودیو رو ترک نکرد و روی مبلِ راحتی‌ای که فاصله چندانی با میز کار دختر نداشت، جا خوش کرد.
و حالا، اون دو دوباره، تو سکوتی که فقط صدای نرم فن‌ها و تق تق نرم کیبورد توش شنیده می‌شد؛ تنها بودن.
÷تو آرومی، یه‌جور خاصی که آدم دلش نمی‌خواد ازت جدا شه.
وقتی تو استودیویی آرامش کل اینجا رو پر میکنه.

دختر لبخند زد، ولی چیزی نگفت.
ترس تو چشماش دیده میشد، نه از سونگمین... از دنیایی که به آدم‌های معمولی اجازه نمیده عاشق آیدل‌ها بشن.
پسر از جاش بلند شد، کوله مشکی رنگش رو روی دوشش انداخت و کلاه هودیش رو روی سرش کشید. و با صدایی آروم اضافه کرد:
÷من هر بار که میام اینجا،فقط یه دلیل دارم.
بهش نگاه کرد، شایدم... خیره شد! منتظر بود جملش رو تکمیل کنه، منتظرِ اون دلیل بود...
÷ و مطمئنم که[سرشو پایین انداخت] خودت دلیلشو میدونی.
آهسته جواب داد؛
× شاید...
اون شب، نه بوسه‌ای بود، نه لمسی؛ یا نه حتی حرفِ عاشقانه ای.
فقط دو دست، که لحظه‌ای کنار هم روی میز بودن. و دو نفس، که هم‌زمان تو سینه حبس شد؛ شاید از ترس آینده.
و اون عشق؟
نه ناگهانی بود و نه بلند.
آروم بود، برعکس ضربان قلبشون...
و شاید یه روز توی همین استودیو، اون سکوت شکسته بشه و حرف های عاشقانه ای بینشون ردوبدل بشه. شاید شبی برسه که بعد از یه بوسه‌ی آهسته روی لب، استودیو رو ترک کنن.
شاید یه روز،
یه آهنگ جدید نوشته بشه،
از داستان دو فردی که هیچکدوم،
برای یه اعترافِ صادقانه، تلاشی نکردن.

#استری_کیدز #سناریو #فیکشن #لینو #مینهو #هان #هیونجین #چانگبین #جونگین #فلیکس #بنگچان #سونگمین
دیدگاه ها (۳۷)

ایده‌ت رو به موسیقی تبدیل کن

Cold melody part 7متوجه شدم! پس می‌خوایم یه بازیِ "کِش و قوس...

دختر و پارتی

dark life = 40

the end-part 2

برای کسایی که نمیدونن:👇یه پسر نوجوان بازی نصب کرده بود بعد ا...

پارت ۱ ویو ا.تساعت از دوازده شب گذشته بود سکوت خسته کننده ای...

فکر می‌کنید برای تضعیف توان دفاعی یک کشور، حتماً باید به تأس...

#درخواستی_سونگمینوقتی بدون اجازش رفتی بار.... نورهای نئونیِ ...

#تکپارتیموضوع:(وقتی پات پیچ خورده و نمیتونی راه بری اون میبی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط