the end-part 2
راز فرشته، یه شیطان بود. شیطانی که دل معصوم فرشته رو اسیر خودش کرده بود و یه عشق ممنوعه ساخته بود.
"تو دیوونه ای! خل شدی! زده به سرت! مردم سرزمینت چی توی تو دیدن به عنوان پادشاه قبولت دارن واقعا؟"
فرشته کوچولو برگشت سمت شیطان پشت سرش. با یه نگاه طلبکارانه به چشمای اون شیطان عاشق خیره شد.
"جذبه، قدرت، کاریزما، جذابیت دیدن"
"خدای اعتماد به نفسی"
اون شیطان با تعریف فرشته، با غرور و افتخار نگاهش کرد.
"باید بری. ممکنه کسی بفهمه تو اینجایی"
"نمیذاری یکم من پیشت بمونم.خب دلم تنگ میشه برات. قرارمون نیمه شب همون جای همیشگی"
شیطان توی صورت فرشته خم شد و بوسه ای به لبش زد و به سمت بالکن اتاق رفت. بال های هم رنگ شبش رو باز کرد. برای بار اخر به فرشته کوچولوش نگاه کرد و رفت.
دقایقی بعد از رفتن اون شیطان، فردی در اتاق فرشته رو زد و وارد شد.
"بوی خاکستر از کجا میاد سونگمین؟"
پادشاه فرشته ها، فرد خیلی تیزی بود و پیچوندنش سخت بود ولی خب پسرش هم راه رو بلد بود.
"چیزی نیست پدر. داشتم نقاشی میکشیدم شمع افتاد روی نقاشیم و سوزوندش"
بالافاصله بعد از رفتن شیطان، سونگمین مجبور شده بود یکی از نقاشی هاش رو بسوزونه و اتاق رو پر از گل کنه که بوی خاکستری که شیطانش به جا گذاشته بود، کاور بشه.
"مراقب باش پسرم. این همه گل هم بگو خدمتکار ها از توی اتاقت جابهجا کنن. فصل گرده است، حساسیت میگیری"
سونگمین چشمی گفت و یه نفس راحت برای اینکه تونسته بود پدرش رو دست به سر کنه، کشید.
سونگمین تمام روز رو ثانیه شماری میکرد که زودتر نیمه شب برسه و به دیدن اون شیطان بره. عشق اون شیطان هر چند که اشتباه بود ولی به هیچ وجه سونگمین از اون پشیمون نشده بود حتی با اینکه میدونست اگر روزی پدرش پی ببره، تبعیدش میکنه و یه جنگ بزرگ راه میوفته.
بالاخره نیمه شب فرا رسید. زمانی که همه خوابیده بودن، سونگمین به بالکن اتاقش رفت. بال های سفیدش رو باز کرد و یواشکی از اتاق خارج شد. میدونست که کسی در طول شب به اتاقش نمیاد ولی برای احتیاط زیر پتوش رو با بالش و لباس پر کرد.
مدتی نگذشت که به مرز نزدیک قصر رسید. مرزش که پشت جنگل بود. خوب میتونست تشخیص بده اون شخصی که به یه درخت تنومند تکیه داده، همون شیطان عاشقه
"هیونجین..."
با شنیدن صدای نرم و لطیف فرشته، به سمتش برگشت.
"دیر کردی فرشته کوچولو"
طبق عادت صورت فرشته رو بین دستاش گرفت و گونه اش رو نوازش کرد.
"باید صبر میکردم همه بخوابن. نمیخوام لو بریم"
"من عاشق این محتاط بودنتم و البته عاشق چیزای دیگه ات. عاشق همه چیتم"
"اگر دوستم داری چرا نمیخوای من مال تو باشم"
"معلومه که میخوام"
"پس منو مال خودت کن"
"تو همین الانشم مال منی، فرشته ی من"
هیونجین بوسه ای به پیشانی سونگمین زد. از اون وقتی که بهم دل داده بودن، فقط هیونجین بوسه به پیشانی سونگمین میزد نه بیشتر
"همیشه فقط پیشونیم لب هات رو حس میکنه. چی میشه یه بارم یکم بیای پایین تر و اون لب های درشتت لب هام رو لمس کنه؟ دلم میخواد لب هات رو روی لب هام حس کنم"
سونگمین اعتراضی کرد و با اخم کیوتی به هیونجین خیره شد که باعث شد پوزخندی روی لب هیونجین شکل بگیره
"پس انقدر غر نزن و منو ببوس"
#استری_کیدز #فیکشن #سناریو #هیونجین #سونگمین
"تو دیوونه ای! خل شدی! زده به سرت! مردم سرزمینت چی توی تو دیدن به عنوان پادشاه قبولت دارن واقعا؟"
فرشته کوچولو برگشت سمت شیطان پشت سرش. با یه نگاه طلبکارانه به چشمای اون شیطان عاشق خیره شد.
"جذبه، قدرت، کاریزما، جذابیت دیدن"
"خدای اعتماد به نفسی"
اون شیطان با تعریف فرشته، با غرور و افتخار نگاهش کرد.
"باید بری. ممکنه کسی بفهمه تو اینجایی"
"نمیذاری یکم من پیشت بمونم.خب دلم تنگ میشه برات. قرارمون نیمه شب همون جای همیشگی"
شیطان توی صورت فرشته خم شد و بوسه ای به لبش زد و به سمت بالکن اتاق رفت. بال های هم رنگ شبش رو باز کرد. برای بار اخر به فرشته کوچولوش نگاه کرد و رفت.
دقایقی بعد از رفتن اون شیطان، فردی در اتاق فرشته رو زد و وارد شد.
"بوی خاکستر از کجا میاد سونگمین؟"
پادشاه فرشته ها، فرد خیلی تیزی بود و پیچوندنش سخت بود ولی خب پسرش هم راه رو بلد بود.
"چیزی نیست پدر. داشتم نقاشی میکشیدم شمع افتاد روی نقاشیم و سوزوندش"
بالافاصله بعد از رفتن شیطان، سونگمین مجبور شده بود یکی از نقاشی هاش رو بسوزونه و اتاق رو پر از گل کنه که بوی خاکستری که شیطانش به جا گذاشته بود، کاور بشه.
"مراقب باش پسرم. این همه گل هم بگو خدمتکار ها از توی اتاقت جابهجا کنن. فصل گرده است، حساسیت میگیری"
سونگمین چشمی گفت و یه نفس راحت برای اینکه تونسته بود پدرش رو دست به سر کنه، کشید.
سونگمین تمام روز رو ثانیه شماری میکرد که زودتر نیمه شب برسه و به دیدن اون شیطان بره. عشق اون شیطان هر چند که اشتباه بود ولی به هیچ وجه سونگمین از اون پشیمون نشده بود حتی با اینکه میدونست اگر روزی پدرش پی ببره، تبعیدش میکنه و یه جنگ بزرگ راه میوفته.
بالاخره نیمه شب فرا رسید. زمانی که همه خوابیده بودن، سونگمین به بالکن اتاقش رفت. بال های سفیدش رو باز کرد و یواشکی از اتاق خارج شد. میدونست که کسی در طول شب به اتاقش نمیاد ولی برای احتیاط زیر پتوش رو با بالش و لباس پر کرد.
مدتی نگذشت که به مرز نزدیک قصر رسید. مرزش که پشت جنگل بود. خوب میتونست تشخیص بده اون شخصی که به یه درخت تنومند تکیه داده، همون شیطان عاشقه
"هیونجین..."
با شنیدن صدای نرم و لطیف فرشته، به سمتش برگشت.
"دیر کردی فرشته کوچولو"
طبق عادت صورت فرشته رو بین دستاش گرفت و گونه اش رو نوازش کرد.
"باید صبر میکردم همه بخوابن. نمیخوام لو بریم"
"من عاشق این محتاط بودنتم و البته عاشق چیزای دیگه ات. عاشق همه چیتم"
"اگر دوستم داری چرا نمیخوای من مال تو باشم"
"معلومه که میخوام"
"پس منو مال خودت کن"
"تو همین الانشم مال منی، فرشته ی من"
هیونجین بوسه ای به پیشانی سونگمین زد. از اون وقتی که بهم دل داده بودن، فقط هیونجین بوسه به پیشانی سونگمین میزد نه بیشتر
"همیشه فقط پیشونیم لب هات رو حس میکنه. چی میشه یه بارم یکم بیای پایین تر و اون لب های درشتت لب هام رو لمس کنه؟ دلم میخواد لب هات رو روی لب هام حس کنم"
سونگمین اعتراضی کرد و با اخم کیوتی به هیونجین خیره شد که باعث شد پوزخندی روی لب هیونجین شکل بگیره
"پس انقدر غر نزن و منو ببوس"
#استری_کیدز #فیکشن #سناریو #هیونجین #سونگمین
- ۱۱.۲k
- ۱۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط