Cold melody

Cold melody
part 7


متوجه شدم! پس می‌خوایم یه بازیِ "کِش و قوس" راه بندازیم. یعنی اول با یه اتفاقی باعث بشیم از هم رنجیده و دور بشن (تا اون حسِ تنش و دوریِ واقعی رو حس کنیم)، اما همزمان اون بذرهایِ کمدی و لحظاتِ کوتاه که باعث میشه لبخند بزنن رو هم بکاریم. این‌طوری وقتی به پارت ۱۰ می‌رسیم، اون "اُه، پس من واقعاً ازش خوشم میاد!" خیلی شیرین و واقعی می‌شه.

بریم سراغ پارت هفت با این استراتژی:

***

### پارت ۷: شکاف و لرزش

همه چیز از اون شبِ بارانی شروع شد. من تصمیم گرفته بودم برای فرار از فضایِ سنگینِ استودیو و اون نگاه‌هایِ پر از چالشِ یونگی، زودتر کار رو تموم کنم. اما یه اشتباهِ کوچک، همه‌چیز رو خراب کرد.

وقتی داشتم فایل‌هایِ نهایی رو رویِ هاردِ اکسترنال ذخیره می‌کردم، برقِ استودیو با یه جرقه و صدایِ بلند قطع شد. در تاریکیِ مطلق، از ترس و غافلگیری، دستم لرزید و هاردِ اکسترنالِ اصلیِ پروژه، که تمامِ کارِ هفته بود، از رویِ میز به زمین افتاد و با صدایِ وحشتناکی کوبیده شد.

سکوتِ مرگباری برقرار شد. بعد، صدایِ نفس‌هایِ سنگینِ یونگی رو از اون‌طرفِ اتاق شنیدم.

— «چی کار کردی؟» صداش مثلِ تیغِ یخ بود.

چراغ‌هایِ اضطراریِ قرمزرنگِ استودیو روشن شد و فضا رو به یه رنگِ خون‌آلود و ترسناک تبدیل کرد. من با لرزشِ دست، هارد رو برداشتم. انگار که چیزی داخلش شکسته بود.
— «من... من نمی‌خواستم... برق یهو قطع شد...»

یونگی از جاش بلند شد و با قدم‌هایِ تند اومد سمتِ من. اون دیگه اون مردِ کلافه‌یِ دیشب نبود؛ اون حالا یه هیولایِ واقعی بود که کنترلش رو از دست داده بود.
— «تو می‌دونی چقدر وقت گذاشتم روی اون فایل‌ها؟ می‌دونی چقدر از بودجه‌یِ کمپانی برای اون ضبط‌ها هزینه شده؟ تو فقط یه مهندسِ بی‌عرضه‌ای که حتی نمی‌تونه یه هارد رو درست نگه داره!»

کلمه‌ی "بی‌عرضه" مثلِ یه سیلی رویِ صورتم نشست. اشک توی چشم‌هام حلقه زد، اما اجازه ندادم جاری بشه.
— «من بی‌عرضه نیستم! اون یه اتفاق بود! اگه تو به جای اینکه مثلِ یه بچه فقط داد و بیداد کنی، یه سیستمِ برقِ اضطراری درست کرده بودی، این اتفاق نمی‌افتاد!»

— «بسه!» فریاد زد و فایل‌هایی که روی میز بود رو با عصبانیت به گوشه‌یِ اتاق پرت کرد. «برو بیرون. همین الان. تا وقتی که بتونم جلویِ خودم رو بگیرم که تو رو از اینجا پرت نکنم بیرون، جلویِ چشمم نباش.»

من بدونِ اینکه کلمه‌ای بگم، کیفم رو برداشتم و با چشم‌هایِ پر از بغض، از استودیو زدم بیرون. بارونِ شدیدی می‌بارید. تمامِ راهِ برگشت، فقط فکرِ اون فایل‌ها و اون نگاهِ پر از نفرتِ یونگی توی سرم بود. از اون شب، دیگه حرفی بین ما رد و بدل نشد. یه دیوارِ عظیمِ یخ بینمون کشیده شد


🖤🖤🖤
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

فاصله یک لبخند تا جنون

پارت ۶: شکستنِ دیوارهای شیشه‌ایسکوتِ عمارت، شب‌ها سنگین‌تر م...

پارت: 17 (بخش1) **زاویه دید: زین**فضای اتاقِ کارِ پدرم همیشه...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **فصل دوم - ...

امروز یه روز عادی نیست.

آواز عشق♣️part 5♣️ا/ت ویوسوار آسانسور شدیم و رسیدیم پایین و ...

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت ۲۲: رقصِ گیلاس‌هایِ سیاه زیر...

فصل ۱ قسمت سوم ولنتینو و برد تو اتاقش. لوسیفر روزی که پادشا...

پارت: 32 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**صدای جیغ و همهمه‌ی تماشاچ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط