پارت 6
وقتی موهام رو کامل شونه زدم... با یه روغن مخصوص براقشون کردم و دو تیکه از بغل های موهام رو پشت سرم به هم بستم و گیره زدم بهش...
لباسی که آماده کردم رو پوشیدم (اسلاید 2)
به میکاپ کمم یه بار دیگه نگاه انداختم..
کفشامم پوشیدم و وقتی فهمیدم همچی مرتبه شنل کلاه دارمم پوشیدم و از خونه اومدم بیرون..
---
چندباری در زدم که در باز شد..
لیسا با یه پیرهن خوشرنگ و بامزه که قشنگ به شخصیتش میخورد پشت در وایستاده بود...(اسلاید 3)
+ اووو... چه بهت میاد..
☆ حیحی👈👉😁بیا تو زوده حالا... منم هنوز آماده نشدم..
رفتم داخل و شنلم رو در اوردم..
که دیدم زل زده بهم..
به خودم نگاهی انداختم و با تعجب گفتم:
+ چ.. چیه؟
که یه لبخند شیطون زد و گفت:
☆ چه دافی شدی دختر!
+ ایشش.. مرض... حالا فک کردم چی شده😐
دستاشو قفل کرد به هم و زیر چونش گرفت و شروع کرد رمانتیک بازی در اوردن..
☆ مطمئنم وقتی پادشاه جدید و جذاب تو رو ببینه.... آیییشش... تصور کن یه مرد جذاب در حالیکه تو تخم چشات زل زده داره میاد سمتت... دستت رو میگیره و ووویییی..
+ خفه شو لیسا🗿
☆ حتی فکر کردن بهش هم آدم و دیوونه میکنه آییی... 🤤... خدا بده از این شانسا... ملت آرزوشونه همچین مرد جذابی فقط یه بار بهشون نگاه کنه بعد خانوم ناله میکنه چرا عاشقشه..
+ اهههه.. خب من دوسش نداشتم..
☆ نداشتی؟😈.... یعنی🤭...
+ نداشتم و نخواهم داشت بیخودی جو نگیر☝️😐
☆ اون که بلاخره تو رو توی جشن میبینه و اونوقت.... دیگه نمیزاره در بری😈
+ کور خوندی من اصلا قرار نیست شنلم رو در بیارم😏..
☆ هههه؟؟ پس میشه بگی چرا همچین لباسی پوشیدی وقتی نمیخوای به نمایش بزاری؟😌
+ اوففف... میدونستم یه فکرایی تو سرته نباید قبول میکردم باهات بیام🗿
☆ دیگه دیره این همه خودتو خوشگل نکردی که برگردی😝
+ اگه حاضر شدی بریم!
☆ باشه بابا اومدم!
꧁꧂
☆ ووییییی عجب قصر باشکوهی!!! چه جایی زندگی میکردی لعنتی!!
در حالیکه دست به سینه بودم و باهم راه میرفتیم یه چشم غره بهش رفتم و محل ندادم..
چه جمعیتی... از بعضی از مردم دهکده گرفته.. تا خاندان اشرافی ها..
خوبه... حداقل منو بین جمعیت نمیبینه..
یکم که گذشت... اومدش.. همراه ملکه که پشت سرش بود.. یه لباس سیاه سفید سلطنتی تنش بود... اون چقدر...
☆ چقدر جذابهههههه... لعنتیییی..
+ هیس خفه شو..
نسبت به قبل... چقدر تغییر کرده بود..
تو جایگاهی که برای پدرش یعنی پادشاه قبل از اون بود نشست..
همه نگاه ها روی اون بود... انگار که مثل خورشید میدرخشید..
دیگه... دیگه طاقت نداشتم ببینم..
با بغض یواشکی دویدم بیرون...
---
توی حیاط بزرگی که یه زمان توش قدم میزدم وایستاده بودم و به ماه خیره شده بودم...
که صدای دویدن شنیدم..
چرخیدم پشتم و لیسا رو دیدم... در حالیکه نفس نفس میزد روی زانوهاش خم شد..
☆ تو کجا رفتی آخه؟ فکر کردم پیچوندی رفتی!!
رومو برگردوندم... اومد کنار وایستاد..
☆ چرا واینسادی؟ قسمت اصلی مراسم رو از دست دادی!
+ مهم نیست...
☆ اوفف... بیا بریم داخل.. یه عالمه خوراکی های رنگی پنگی اونجاست بجنب دیگه دلم طاقت نداره..
دستمو گرفت و با خودش کشوند داخل...
در حالیکه لیسا داشت یه کیک با خامه سفید و توت فرنگی یام یام میکرد من به میز بلند پر از خوراکی خیره شده بودم..
چرخیدم و پشتم رو نگاه کردم...
---
تهیونگ در حالیکه از بین جمعیت رد میشد چشمش به یه دختر افتاد..
وایستاد و بهش نگاه کرد... انگار دختر هم اونو دیده بود..
ولی نتونست درست ببینتش چون یه شنل سفید پوشیده بود و کلاهش تا روی چشماش اومده بود..
وقتی لیسا متوجه موضوع و نگاه ته روی اون شد یه لبخند شیطانی زد و..
دستشو یواشکی سمت دختر دراز کرد..
شنلش رو سریع از روش قاپید و فرار کرد...
سوهی با ترس به پشتش نگاه کرد ولی لیسا زود فرار کرده بود و دیگه نتونست بگیرتش..
+ وای نه.... الان.. الان داره نگام میکنه..
با چشمای لرزون یواش برگشت سمت ته...
پسر حتی پلک نمیزد... صاف زل زده بود به پرنسسش..
چشمای تیله ایِ مشکی و براقش... موهای بلندش... هنوزم مثل قبل زیبا بود.. حتی... بیشتر..
_ ب... بلاخره پیدات کردم (زیرلب)
جمعیت رو کنار زد و قدم های سریع سمت دختر برداشت..
سوهی عقب عقب رفت ولی پشتش خورد به میز..
next part:
Like: 16
Coment: 18
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن
لباسی که آماده کردم رو پوشیدم (اسلاید 2)
به میکاپ کمم یه بار دیگه نگاه انداختم..
کفشامم پوشیدم و وقتی فهمیدم همچی مرتبه شنل کلاه دارمم پوشیدم و از خونه اومدم بیرون..
---
چندباری در زدم که در باز شد..
لیسا با یه پیرهن خوشرنگ و بامزه که قشنگ به شخصیتش میخورد پشت در وایستاده بود...(اسلاید 3)
+ اووو... چه بهت میاد..
☆ حیحی👈👉😁بیا تو زوده حالا... منم هنوز آماده نشدم..
رفتم داخل و شنلم رو در اوردم..
که دیدم زل زده بهم..
به خودم نگاهی انداختم و با تعجب گفتم:
+ چ.. چیه؟
که یه لبخند شیطون زد و گفت:
☆ چه دافی شدی دختر!
+ ایشش.. مرض... حالا فک کردم چی شده😐
دستاشو قفل کرد به هم و زیر چونش گرفت و شروع کرد رمانتیک بازی در اوردن..
☆ مطمئنم وقتی پادشاه جدید و جذاب تو رو ببینه.... آیییشش... تصور کن یه مرد جذاب در حالیکه تو تخم چشات زل زده داره میاد سمتت... دستت رو میگیره و ووویییی..
+ خفه شو لیسا🗿
☆ حتی فکر کردن بهش هم آدم و دیوونه میکنه آییی... 🤤... خدا بده از این شانسا... ملت آرزوشونه همچین مرد جذابی فقط یه بار بهشون نگاه کنه بعد خانوم ناله میکنه چرا عاشقشه..
+ اهههه.. خب من دوسش نداشتم..
☆ نداشتی؟😈.... یعنی🤭...
+ نداشتم و نخواهم داشت بیخودی جو نگیر☝️😐
☆ اون که بلاخره تو رو توی جشن میبینه و اونوقت.... دیگه نمیزاره در بری😈
+ کور خوندی من اصلا قرار نیست شنلم رو در بیارم😏..
☆ هههه؟؟ پس میشه بگی چرا همچین لباسی پوشیدی وقتی نمیخوای به نمایش بزاری؟😌
+ اوففف... میدونستم یه فکرایی تو سرته نباید قبول میکردم باهات بیام🗿
☆ دیگه دیره این همه خودتو خوشگل نکردی که برگردی😝
+ اگه حاضر شدی بریم!
☆ باشه بابا اومدم!
꧁꧂
☆ ووییییی عجب قصر باشکوهی!!! چه جایی زندگی میکردی لعنتی!!
در حالیکه دست به سینه بودم و باهم راه میرفتیم یه چشم غره بهش رفتم و محل ندادم..
چه جمعیتی... از بعضی از مردم دهکده گرفته.. تا خاندان اشرافی ها..
خوبه... حداقل منو بین جمعیت نمیبینه..
یکم که گذشت... اومدش.. همراه ملکه که پشت سرش بود.. یه لباس سیاه سفید سلطنتی تنش بود... اون چقدر...
☆ چقدر جذابهههههه... لعنتیییی..
+ هیس خفه شو..
نسبت به قبل... چقدر تغییر کرده بود..
تو جایگاهی که برای پدرش یعنی پادشاه قبل از اون بود نشست..
همه نگاه ها روی اون بود... انگار که مثل خورشید میدرخشید..
دیگه... دیگه طاقت نداشتم ببینم..
با بغض یواشکی دویدم بیرون...
---
توی حیاط بزرگی که یه زمان توش قدم میزدم وایستاده بودم و به ماه خیره شده بودم...
که صدای دویدن شنیدم..
چرخیدم پشتم و لیسا رو دیدم... در حالیکه نفس نفس میزد روی زانوهاش خم شد..
☆ تو کجا رفتی آخه؟ فکر کردم پیچوندی رفتی!!
رومو برگردوندم... اومد کنار وایستاد..
☆ چرا واینسادی؟ قسمت اصلی مراسم رو از دست دادی!
+ مهم نیست...
☆ اوفف... بیا بریم داخل.. یه عالمه خوراکی های رنگی پنگی اونجاست بجنب دیگه دلم طاقت نداره..
دستمو گرفت و با خودش کشوند داخل...
در حالیکه لیسا داشت یه کیک با خامه سفید و توت فرنگی یام یام میکرد من به میز بلند پر از خوراکی خیره شده بودم..
چرخیدم و پشتم رو نگاه کردم...
---
تهیونگ در حالیکه از بین جمعیت رد میشد چشمش به یه دختر افتاد..
وایستاد و بهش نگاه کرد... انگار دختر هم اونو دیده بود..
ولی نتونست درست ببینتش چون یه شنل سفید پوشیده بود و کلاهش تا روی چشماش اومده بود..
وقتی لیسا متوجه موضوع و نگاه ته روی اون شد یه لبخند شیطانی زد و..
دستشو یواشکی سمت دختر دراز کرد..
شنلش رو سریع از روش قاپید و فرار کرد...
سوهی با ترس به پشتش نگاه کرد ولی لیسا زود فرار کرده بود و دیگه نتونست بگیرتش..
+ وای نه.... الان.. الان داره نگام میکنه..
با چشمای لرزون یواش برگشت سمت ته...
پسر حتی پلک نمیزد... صاف زل زده بود به پرنسسش..
چشمای تیله ایِ مشکی و براقش... موهای بلندش... هنوزم مثل قبل زیبا بود.. حتی... بیشتر..
_ ب... بلاخره پیدات کردم (زیرلب)
جمعیت رو کنار زد و قدم های سریع سمت دختر برداشت..
سوهی عقب عقب رفت ولی پشتش خورد به میز..
next part:
Like: 16
Coment: 18
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن
- ۲۸.۵k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط