❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 181♡。)
و با اشك دستم رو گرفت به زور بهش لبخند زدم
بابا دست دور شونه ام انداخت و گفت : اره دخترکم...ما عاشقتيم و... فقط.. فقط جولي.. ما نميتونیم از اون به خاطر رفتارهاي وحشيانه توماس دلخور یا عصبي باشيم و اون عروس ماست و..
سریع گفتم : میدونم بابا..دايي جيمز و عمه جسيكا توي اون لحظات سخت کنارم بودن
و سعی کردن ازم حمایت کنن..
جولي هم همونطوره. اونم عروستونه..دليلي نداره به خاطر بلاهایی که یکی دیگه سرم آورده
از اون دلخور باشیم...
اونم الان داغ داره باید حمایتش کنیم.
بابا شقيقه مو بوسید و لرزون گفت : چی شد که انقدر بزرگ
و عاقل شدي دختر کوچولوي من؟
تو دلم گفتم به قیمت از دست دادن جونگکوکم بود. مامان و بابا و دین رفتن
به سقف زل زدم چند ساعتي گذشته بود
که ضربه اي به در خورد و باز شد.
جونگکوک با يه سيني پر از غذا. اومد جلو
و سيني رو جلو گذاشت
و گفت : دستور اعلاحضرته..
و همونجور وایستاد.
سربلند کردم و نگاش کردم.
جونگکوک : گفتن بمونم و مطمین شم که تا آخرش رو میخورین.
لبخند خيلي بيجوني رو لبم اومد
و اروم دست جلو بردم و شروع کردم به خوردن خيلي ميل به غذا نداشتم.
قاشقم رو کنار ظرف گذاشتم
و از جام بلند شدم.
جونگکوک : هنوز تموم نشده.
-نميتوني مجبورم کنی تمومش کنم..
حس کردم لبخند خيلي باريکي زد
و گفت : میدونم...هیچ کس نمیتونه.
بدون نگاه کردن بهم سيني غذا رو برداشت و رفت. تحمل بودن تو اتاق رو نداشتم.
شنلم رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون
گوشه حیاط چشمم خورد به جونگکوک که روبروي همون دختر چند روز پیش وایستاده بود.
همون دختر بود.. همون دختري که قبلا هم کنار جونگکوک دیده بودمش...
همون که جونگکوک براش گیاهی کنده بود
تا بوش کنه...
همون دختر که به خاطرش از غم ضجه زدم.
زل زدم بهشون.
تو فاصله چندمتري از پله ها و ایستاده بودن
(。♡part 181♡。)
و با اشك دستم رو گرفت به زور بهش لبخند زدم
بابا دست دور شونه ام انداخت و گفت : اره دخترکم...ما عاشقتيم و... فقط.. فقط جولي.. ما نميتونیم از اون به خاطر رفتارهاي وحشيانه توماس دلخور یا عصبي باشيم و اون عروس ماست و..
سریع گفتم : میدونم بابا..دايي جيمز و عمه جسيكا توي اون لحظات سخت کنارم بودن
و سعی کردن ازم حمایت کنن..
جولي هم همونطوره. اونم عروستونه..دليلي نداره به خاطر بلاهایی که یکی دیگه سرم آورده
از اون دلخور باشیم...
اونم الان داغ داره باید حمایتش کنیم.
بابا شقيقه مو بوسید و لرزون گفت : چی شد که انقدر بزرگ
و عاقل شدي دختر کوچولوي من؟
تو دلم گفتم به قیمت از دست دادن جونگکوکم بود. مامان و بابا و دین رفتن
به سقف زل زدم چند ساعتي گذشته بود
که ضربه اي به در خورد و باز شد.
جونگکوک با يه سيني پر از غذا. اومد جلو
و سيني رو جلو گذاشت
و گفت : دستور اعلاحضرته..
و همونجور وایستاد.
سربلند کردم و نگاش کردم.
جونگکوک : گفتن بمونم و مطمین شم که تا آخرش رو میخورین.
لبخند خيلي بيجوني رو لبم اومد
و اروم دست جلو بردم و شروع کردم به خوردن خيلي ميل به غذا نداشتم.
قاشقم رو کنار ظرف گذاشتم
و از جام بلند شدم.
جونگکوک : هنوز تموم نشده.
-نميتوني مجبورم کنی تمومش کنم..
حس کردم لبخند خيلي باريکي زد
و گفت : میدونم...هیچ کس نمیتونه.
بدون نگاه کردن بهم سيني غذا رو برداشت و رفت. تحمل بودن تو اتاق رو نداشتم.
شنلم رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون
گوشه حیاط چشمم خورد به جونگکوک که روبروي همون دختر چند روز پیش وایستاده بود.
همون دختر بود.. همون دختري که قبلا هم کنار جونگکوک دیده بودمش...
همون که جونگکوک براش گیاهی کنده بود
تا بوش کنه...
همون دختر که به خاطرش از غم ضجه زدم.
زل زدم بهشون.
تو فاصله چندمتري از پله ها و ایستاده بودن
- ۹۳۳
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط