ابلیس
part 74
دم در یه عمارت دور افتاده ایستاد و لبخند زد
_ شبیه فیلم ترسناک شده
وارد عمارت شد و دم در با فئودور برخورد کرد
" دازای باهام بیا "
همراه فئودور به طبقه سوم رفتن و جلوی کیسه های ماسه ایستادن
" اینجا بوی عجیبی نمیده؟ "
دازای چند باری بو کشید و اخم کرد
_ بوی خونخواری شدیدی حس میکنم
دازای چشمش به کیسه ها خورد و سه تاره موی نارنجی رنگ پیدا کرد و چشماش گرد شدن و با لکنت گفت
_ ف...فئودور...ا..اون
فئودور نگاه دازای رو دنبال کرد و به کیسه ها داد
دازای سمت کیسه ها رفت و با دستای لرزون کیسه ها رو پاره کرد و با دیدن ماسه های خالی نفس عمیقی کشید و بدنش لش شد
_ خدای من...تا کی این وضعیت ادامه داره؟
فئودور خنده مصلحتی ای کرد و همینطور همه جا رو میکشت تا بتونه بوی اون خون رو پیدا کنه
دازای چشماشو بست و سعی کرد اون افکار رو پس بزنه...ناگهان صدای ضعیفی به خوشش خورد
چشماشو سریع باز کرد و سر پا ایستاد
" دازای... "
_ هیس ساکت...هیچی نگو!!!!
صدایی نشنید و اینبار خودش داد زد
_ تو کجایی؟؟!!!!
سکوت کرد و دوباره صدای ضعیفی از ناله به گوشش خورد. گوششو رو دیوار کنار کیسه ها گذاشت و گفت
_ یه بار دیگه...یه بار دیگه بزار صداتو بشنوم
دوباره صدای ناله بلند شد و بخاطر اینکه دازای گوشش رو دیوار بود یکم قوی تر شد
دازای مطمئن شد کسی اونجاست برای همین رو به فئودور گفت
_ یه چیزی بیار باید این دیوار رو خورد کنم
" مطمئنی؟ "
_ آره شک ندارم...یکی اونور دیواره
" ولی این دیوار هیچ دری نداره "
_ برای همین میگم باید دیوارو خورد کنیم
فئودور سری تکون داد و تبری از یکی از اون ادما گرفت و داد دازای و دازای با تموم قدرت به دیوار ضربه زد و اونقدری ضربه زد که دیوار بلاخره ریخت اما هنوز ادامه داشت
_ این دیوار لعنتی...خیلی پهنه
بیشتر ضربه زد و سوراخ بزرگی درست کرد که یهو نور خیلی ضعیفی دید و بیشتر به خورد کردن دیوار ادامه داد...اونقدری این کارو تکرار کرد تا به طور کامل باز بشه.
شروع به نفس نفس زدن کرد و بعد از تنظیم شدن نفسش رد شد و وارد یه مکان کوچیک شد که همه جا جای خون بود و...و چویا به دیوار کشیده شده بود تموم بدنش زخم یا جای سوختگی بود...ناخن هاش کشیده شده بودن و از سر وضع و کبودی های رو بدنش مشخص شده بود بهش تجا&وز شده...
دازای با دیدن این صحنه زانو هاش خالی کرد و رو زمین افتاد که فئودور سمتش دوید و سعی کرد به چویا نگاه نکنه...
+ دا...زای...بلاخره...اومدی
لبخند بی جون و دردمندی زد و از حال رفت که دازای با بهت به صحنه رو به روش خیره بود
_ چویا...فئودور بیارش پایین
فئودور سمتش رفت و میخ ها رو از تو پوستش بیرون کشید و تن بی جون و خونیش تو بغل فئودور افتاد
فئودور چویا رو تو بغل دازای گذاشت و خودش به آمبولانس زنگ زد...
دازای به محض اینکه به بدن داغش دست زد نمیدونست چرا اون حسو دیگه نداشت...قبلا با جون دل لمسش میکردو الان نمیخواست حتی انگشتش بهش بخوره...چهره سردشو حفظ کرد و چویا رو روی دستاش بلند کرد و برآید استایلی بغلش کردو از خونه بیرون زد به محض رسیدن آمبولانس چویا رو ازش گرفتن...
نگاهش کدر بود...چشمای قهویی رنگش برای دیدن چویا نمیدرخشید چرا نمیتونست باور کنه که با میل خودش بهش تجا&وز نشده؟
چشماشو بست و با خستگی به فئودور نگاه کرد
_ اون زندست
" آره...چویا زندست "
_ فئودور...ازت ممنونم
دستشو وارد جیبش کرد و آروم با قدم های کوچیک دور شدو فئودور متعجب نگاهش کرد...دازای ازش تشکر کرده بود؟؟
..................................
سه روز از پیدا کردن چویا گذاشته بود و دازای خیلی ریلکس و نرمال به کارش ادامه میداد و به ماموریت های چند روزه میرفت و چویا رو تخت بیمارستان بیهوش بود...دنده هاش دوتاش شکسته بود و کل بدنش تو بانداز بود و کسی اجازه دیدنش رو نداشت...دازای اصلا حتی یک بار هم به ملاقاتش نرفته بود همین که زنده بود بس بود.
ایستاده بود و با چشمای به خون نشسته شده به مردمانی که به دست خودش زیر رگبار گلوله بودن نگاه میکرد و براش مهم نبود چند بچه رو بی سرپرست میکنه...اونا وارد سازمان دشمن شده بودن و عاقبتشونم مرگه
از رو جنازه ها رد شد و وارد انباری اسلحه شد
_ همه شونو جمع کنید
هر کدوم به سمت های مختلفی رفتن و کارتون اسلحه ها رو از انباری خارج میکردن...چیزایی که ازشون دزدیده شده بود رو پس میگرفتن و این کار از نظر مافیا طبیعی بود.
بعد از اتمام کار سمت بار رفت تا استراحت کوچیکی کنه و وقتی رفت فئودور و لویی رو اونجا دید. با همون سردی و نگاه بی احساسش وارد بار شد و پشت پیشخوان نشست و سفارش ویسگی داد
______________________________________________________
ادامه دارد...
دم در یه عمارت دور افتاده ایستاد و لبخند زد
_ شبیه فیلم ترسناک شده
وارد عمارت شد و دم در با فئودور برخورد کرد
" دازای باهام بیا "
همراه فئودور به طبقه سوم رفتن و جلوی کیسه های ماسه ایستادن
" اینجا بوی عجیبی نمیده؟ "
دازای چند باری بو کشید و اخم کرد
_ بوی خونخواری شدیدی حس میکنم
دازای چشمش به کیسه ها خورد و سه تاره موی نارنجی رنگ پیدا کرد و چشماش گرد شدن و با لکنت گفت
_ ف...فئودور...ا..اون
فئودور نگاه دازای رو دنبال کرد و به کیسه ها داد
دازای سمت کیسه ها رفت و با دستای لرزون کیسه ها رو پاره کرد و با دیدن ماسه های خالی نفس عمیقی کشید و بدنش لش شد
_ خدای من...تا کی این وضعیت ادامه داره؟
فئودور خنده مصلحتی ای کرد و همینطور همه جا رو میکشت تا بتونه بوی اون خون رو پیدا کنه
دازای چشماشو بست و سعی کرد اون افکار رو پس بزنه...ناگهان صدای ضعیفی به خوشش خورد
چشماشو سریع باز کرد و سر پا ایستاد
" دازای... "
_ هیس ساکت...هیچی نگو!!!!
صدایی نشنید و اینبار خودش داد زد
_ تو کجایی؟؟!!!!
سکوت کرد و دوباره صدای ضعیفی از ناله به گوشش خورد. گوششو رو دیوار کنار کیسه ها گذاشت و گفت
_ یه بار دیگه...یه بار دیگه بزار صداتو بشنوم
دوباره صدای ناله بلند شد و بخاطر اینکه دازای گوشش رو دیوار بود یکم قوی تر شد
دازای مطمئن شد کسی اونجاست برای همین رو به فئودور گفت
_ یه چیزی بیار باید این دیوار رو خورد کنم
" مطمئنی؟ "
_ آره شک ندارم...یکی اونور دیواره
" ولی این دیوار هیچ دری نداره "
_ برای همین میگم باید دیوارو خورد کنیم
فئودور سری تکون داد و تبری از یکی از اون ادما گرفت و داد دازای و دازای با تموم قدرت به دیوار ضربه زد و اونقدری ضربه زد که دیوار بلاخره ریخت اما هنوز ادامه داشت
_ این دیوار لعنتی...خیلی پهنه
بیشتر ضربه زد و سوراخ بزرگی درست کرد که یهو نور خیلی ضعیفی دید و بیشتر به خورد کردن دیوار ادامه داد...اونقدری این کارو تکرار کرد تا به طور کامل باز بشه.
شروع به نفس نفس زدن کرد و بعد از تنظیم شدن نفسش رد شد و وارد یه مکان کوچیک شد که همه جا جای خون بود و...و چویا به دیوار کشیده شده بود تموم بدنش زخم یا جای سوختگی بود...ناخن هاش کشیده شده بودن و از سر وضع و کبودی های رو بدنش مشخص شده بود بهش تجا&وز شده...
دازای با دیدن این صحنه زانو هاش خالی کرد و رو زمین افتاد که فئودور سمتش دوید و سعی کرد به چویا نگاه نکنه...
+ دا...زای...بلاخره...اومدی
لبخند بی جون و دردمندی زد و از حال رفت که دازای با بهت به صحنه رو به روش خیره بود
_ چویا...فئودور بیارش پایین
فئودور سمتش رفت و میخ ها رو از تو پوستش بیرون کشید و تن بی جون و خونیش تو بغل فئودور افتاد
فئودور چویا رو تو بغل دازای گذاشت و خودش به آمبولانس زنگ زد...
دازای به محض اینکه به بدن داغش دست زد نمیدونست چرا اون حسو دیگه نداشت...قبلا با جون دل لمسش میکردو الان نمیخواست حتی انگشتش بهش بخوره...چهره سردشو حفظ کرد و چویا رو روی دستاش بلند کرد و برآید استایلی بغلش کردو از خونه بیرون زد به محض رسیدن آمبولانس چویا رو ازش گرفتن...
نگاهش کدر بود...چشمای قهویی رنگش برای دیدن چویا نمیدرخشید چرا نمیتونست باور کنه که با میل خودش بهش تجا&وز نشده؟
چشماشو بست و با خستگی به فئودور نگاه کرد
_ اون زندست
" آره...چویا زندست "
_ فئودور...ازت ممنونم
دستشو وارد جیبش کرد و آروم با قدم های کوچیک دور شدو فئودور متعجب نگاهش کرد...دازای ازش تشکر کرده بود؟؟
..................................
سه روز از پیدا کردن چویا گذاشته بود و دازای خیلی ریلکس و نرمال به کارش ادامه میداد و به ماموریت های چند روزه میرفت و چویا رو تخت بیمارستان بیهوش بود...دنده هاش دوتاش شکسته بود و کل بدنش تو بانداز بود و کسی اجازه دیدنش رو نداشت...دازای اصلا حتی یک بار هم به ملاقاتش نرفته بود همین که زنده بود بس بود.
ایستاده بود و با چشمای به خون نشسته شده به مردمانی که به دست خودش زیر رگبار گلوله بودن نگاه میکرد و براش مهم نبود چند بچه رو بی سرپرست میکنه...اونا وارد سازمان دشمن شده بودن و عاقبتشونم مرگه
از رو جنازه ها رد شد و وارد انباری اسلحه شد
_ همه شونو جمع کنید
هر کدوم به سمت های مختلفی رفتن و کارتون اسلحه ها رو از انباری خارج میکردن...چیزایی که ازشون دزدیده شده بود رو پس میگرفتن و این کار از نظر مافیا طبیعی بود.
بعد از اتمام کار سمت بار رفت تا استراحت کوچیکی کنه و وقتی رفت فئودور و لویی رو اونجا دید. با همون سردی و نگاه بی احساسش وارد بار شد و پشت پیشخوان نشست و سفارش ویسگی داد
______________________________________________________
ادامه دارد...
- ۵.۵k
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط